تبليغاتX

Se7eN Vision Team

از فروختن کیسه زباله تا قرار گرفتن در لیست میلیاردرها

 

 

 « Mark Cuban»در يک خانواده متوسط  در «Pitts burgh» ايالات متحده متولد شد. از همان دوران کودکي و نوجواني به دليل وضعيت اقتصادي خانواده و همچينين به سبب علا قه فراوان خود ش به تجارت به اين عرصه قدم گذاشت. در سن 12 سالگي کودکي دست و پا چلفتي با يک عينک ته استکاني در محله هاي اطراف کيسه زباله مي فروخت  و اند ک درآمد خود را صرف هزينه هاي ضروري کود کانه اش مي کرد. در همان روزها بود که اصول اوليه تجارت را به خوبي آموخت؛ او دريافت که هيچ شغلي سبب کاهش اعتبار اجتماعي نمي شود و از سويي ديگر آموخت که براي کسب درآمد حتما نيازي نيست که انسان سرمايه کلان اوليه داشته باشد.

او که در مدرسه عليرغم مشکل بينايي و همچنين فرصت اندک براي درس خواند ن به سبب کار روزانه اش توانسته بود. همواره بهترين نمرات را به دست آورد، به عنوان يکي از بهترين شاگردان مدرسه د وران تحصيلي را به اتمام رسانده و تصميم به ورود به دانشگاه گرفت. رشته مورد علا قه او با بازرگاني بود و در سراسر ايالات متحده تنها ده دانشگاه تدريس اين رشته را در اختيار داشتند. از ميان اين ده دانشگاه، کم هزينه ترين يعني دانشگاه «Indiana» را برگزيد وبراي ادامه تحصيل وارد آنجا شد . اگر چه     I «Indiana»  در مقايسه با ديگران کم هزينه تر بود اما به هر حال دوران دانشجويي نيز خرج و مخارج خاص خود را داشت. و «Mark» براي تامين هزينه هايش به مشاغل گوناگوني روي آورد تا بتواند حداقل علاوه بر هزينه تحصيل، خود را از گرسنگي برهاند.

از همان سال اول با مشکلات فراواني روبه رو شد: سنگيني هزينه ها و اجبار او براي روي آوردن به حرفه هاي مختلف از يکسو و رفتار خشن و ناملا يم ناظم دانشکده از سويي د يگر هر لحظه او را تشويق به ترک تحصيل مي کرد ؛ اما علاقه او به بازرگاني توانست تا اخذ مدرک کارشناسي با بهترين نمرات او را همراهي سازد ولي ديگر هر لحظه او را تشويق به ترک تحصيل مي کرد؛ اما علا قه او به بازرگاني توانست تا اخذ مدرک کارشناسي با بهترين نمرات او را همراهي مي سازد ولي ديگر تاب ادامه تحصيل براي MBA را نداشت. از همين رو به کارشناسي اکتفا کرد و از دانشگاه بيرون آمد.

با بيرون آمدن از دانشگاه «Cuban» تصميم گرفت تا تمامي آموخته ها و تجربيات اين سالهاي سخت را به کار بندد. و تلاش خود را براي آينده اي روشن آغاز نمايد. او که با نياز بازار وقت جامعه به خوبي آَشنايي داشت تصميم گرفت تا وارد وضعيت کامپيوتر شود، صنعتي که حتي کوچکترين اطلاعاتي در مورد آن نداشت! با بکار گيري تمامي زواياي اقتصادي و همچنين مطالعه بسيار در مورد مسائل ابتدايي اين عرصه،  «Cuban» در سال 1983 يک شرکت کامپيوتري با نام «MICroSolutinos» و با کاربري مشاوره کامپيوتري بنا کرد که در عرض چند سال به سرعت به اولين شرکت مشاوره و ادغام سيستم ها تبديل شد و واز سالي 1990 اين شرکت سالانه درآمدي معادل 30 ميليون دلار به دست آورد. اما در آمد واقعي زماني عايد «Cuban»  شد که کمپاني بزرگ «COMPU Sever» اقدام به خريد شرکت«cuban » نمود ودر جريان اين معامله سرمايه بسيار خوبي از آن او کرد.

با بدست آوردن اين گنج باور نکردني«Cuban» ديگر تمامي روزهاي سخت گذشته را پشت سر گذاشته بود وحال تمامي روياهايش را در عالم واقعيت مي ديد. او که در دوران کودکي هميشه آرزو داشت همانند اشراف زاده ها در گوشه اي بنشيند و از گذر زندگي لذت ببرد، تصميمم گرفت تا کسب و کار را رها کرده و روزهاي خوش زندگي را آغاز نمايد.

از اين رو به همراه يکي از هم کلاسي هاي قديمي اش در «Indiana» خانه اي در «Dalls» خريد و هر دو به اتفاق هم به ياد آوري خاطرات تلخ و شيرين گذشته پرداختند. اگر چه«Cuban» به طور فيزيکي به کار اشتغال نداشت اما ذهن او همواره درگير مسائل متعدد بود. او که علاقه شديدي به ورزش بسکتبال داشت، به خود مي انديشيد که چرا نمي تواند بازي تيم هاي مورد علاقه اش را از راديو دنبال نمايد، همين فکر جرقه اي بود براي يک پديده نوين! "چرا نمي شود شبکه هاي راديويي و تلويزيوني را مستيما از طريق اينترنت دريافت کرد؟ "

اين سوال به تولد «Broadcast.com» در سال 1995 انجاميد و در نتيجه آن«Cuban» به شهرت بسيار بالايي دريافت.

با روي کار آمدن «Broadcast.com» ديگر تمامي کاربران اينترنتي قادر بودند تمامي برنامه هاي داخواهشان را به طور مستقيم از طريق اينترنت دريافت کنند و اين مساله شور و هيجان خاصي در ميان مردم پديد آورد. چندي بعد در سال 1999 کمپاني «yahoo» اين سايت را به مبلغ 2 ميليارد دلار «Cuban» خريد و با اين اقدام او را روانه ليست ميليارددرهاي دنيا نمود.

حال او حتي از روياهاي کودکانه اش نيز فراتر رفته بود و ديگر نمي توانست با اين سرمايه چه کند؟! ابتدا خانه اي به مساحت 6000 مترمربع در «Dallas» خريداري کرد وبعد يک هواپيماي شخص به قميت 41 ميليون دلار براي خريد و سرانجام بهترين هديه زندگي اش را به خودش داد: خريد ساهم يکي از تيم هاي بسکتبال حاضر درNBA با نام «dallas Mavericks» به مبلغ 280 دلار!
در 14 فوريه سال 2000 با در اختيار گرفتن اين تيم، مي نمايد.

عشق و علاقه فراوان او به اين رشته ورزشي سبب شد تا او يک شبکه ورزشي تلويزيون را مختص به اين تيم نمايدو همچنين در خطوط هوايي.America Airlines اقدام به بخش مسابقات اين تيم مي نمايد. نکته قابل توجه در مورد تعصب بيش از حد به اين رشته و اين تيم آن است که او تا به اين سن ازداوج نکرده و حتي قصد ازدواج نيز ندارد و چرا که او خود را در عقد تيم بستکبالش مي داند وزندگي مشترکين با اين تيم را به زندگي هاي رايج فعلي ترجيح مي دهد!!

 

 

با تشکر از محمد حسین شاد چهره

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 30 آبان1385 و ساعت 19:6 |

                                        یک جواب به یک نگرش ...

چند روز قبل یک نظر سنجیه عمومی در مورد خرید یک جایگاه با فروش یک طرفه ۸۰۰۰ تایی وارد وبلاگ شد که خیلی از دوستان لطف کردند و نظرات خود را ابراز کردند . در ذیل نظر یکی از دوستانمان را راجع به این موضوع که خیلی آموزنده هم هست می خوانیم . امید است با نظرات گرم و سازنده خود یاریگر ما در این امر خطیر باشید .

چندی پیش مهندس بابایی ، مرد اول network marketing ایران ، اشاره کوتاهی به فرهنگ غلط offer  و پیشنهاد هایی از این قبیل فرموده بودند و ابراز امیدواری کردند که این فرهنگ غلط که باعث تزلزل و از دست دادن دین و ایمان انسان می شود برای همیشه از بین  رود .

خب دیدیم که در این نظر سنجی که بیش از ۴۰ نفر هم لطف کردند و انتخاب خود را در این بلاگ درج نمودند . نظرات و جواب های متفاوتی وجود داشت و شاید اگر کمی شرایط پیشنهاد را بهتر می بود جواب های  متفاوت تری نیز در یافت می کردیم . یک اصل مهم تیم ورک در نتورک مارکتینگ  وجود دارد و آن اینست که هیچگاه نمی توان از رشد و دوام یک مجموعه خیالمان راحت باشد در حالی که یک مجموعه با فروش یک طرفه ۸۰۰۰ برای خیلی از ما ایده آل به نظر می رسد و می توان با این جایگاه تمرکز خود را بر سمتی دیگر گذاشته به نتیجه ای که به نظرمان می رسد دست یابیم ، اما تعریف من از تمرکز کمی متفاوت از معنی تمرکز و focus است . خدا به انسان دو چشم داده با ۴ بعد ... حال اگر درک بعد چهارم که زمان است را سخت بدانیم و بعد سوم که حجم است را برای یکی از جنسیت ها سخت تر از دیگری ، پس درک دو بعد یعنی طول و عرض ( صفحه ) کاری کاملا طبیعی و بایسته است . این که چطور یک فرد با دو چشم بر روی یک صفحه یا یک نقطه می تواند تمرکز کند جز اسرار خلقت است .

حال فرض کنید در بهترین شرایط این پیشنهاد را قبول کردیم ، یک سوال با جوابی واضح دارم . به نظرتان آیا یک لیدر تنها با یک دست آیا می تواند مدیریت باینری ( دو دست ) را به مجموعه خود آموزش دهد ؟ آیا این طور نیست که یک مجموعه با فروش خطی ایجاد می شود که به علت عدم در یافت پور سانت از کار لذت نخواهند برد و نیاز مالی آنها را به سمت جدایی از این تجارت خواهد انداخت ؟ مگر اینکه اتفاقی بر خلاف طبیعت اتفاق بیفتد .

شرکت هایی که plan پور سانت دهی آنها باینری است به ازای اینکه مشتریان این شرکت را ۲ برابر می کنند و بر روی فروش باینری شرکت در سازمانشان مدیریت موثر داشته باشند پورسانت می دهند ....

متاسفانه بعضی از راهبران و مدیران شرکت هایی که فروش باینری را برای فروش محصولات خود انتخاب کرده ند برای شروع فعالیت خود در ابتدا از جدید و بکر بودن آن استفاده می کنند و رشدی غیر حرفه ای پیدا می کنند و سپس با فرهنگ غلط پیشنهادات وسوسه انگیز به مدیران موفق این حرفه را به خدمت می گیرند و جالب اینکه همین فعل توسط همان مدیران به علت تکثیر ( duplicate ) از نگرش خود همان شرکت ها تکرار می شود .

 نظرات دوستان گویای خیلی از سخن هایی است که نیازی به تکرار آن نیست .  در نظرات نیاز به لیدر های خوب دوستان کاملا واضح و زیبا بود ، ولی دو ستان  سعی کنیم خود را لیدر کامل و کامل تر کنیم که اگر حتی یک روز مجبور شدیم بدون لیدر هایمان هم کار کنیم استقلال فکری و خود ساختگی را در خود  و سازمانمان ایجاد کنیم  ....

سر بسته یک جمله را می گویم : (( با کمی دقت میبینیم  بهترین های جهان معمولا خود ساخته و بدون معلم بوده اند اماتکیه فقط به این اصل نیاز به شانس بسیار زیادی دارد ))

در آخر یک مطلب نیز بگویم . خیلی از دوستانی  که صریح به این پیشنهاد جواب منفی داده اند در مقابل این جایگاه وقتی داخل geneology  باز آن قرار گیرند کمی به فکر فرو می روند . این امر را من امتحان کردم ... باور کنید .....

 مهرداد اکبری   

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 28 آبان1385 و ساعت 15:34 |

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" د چار مشكل بزرگي شد : مي بايست " نيكي " را به شكل عيسي" و " بدي " را به شكل " يهودا " يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد . كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني ‌اش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!

" مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند. "

پائولو كوئيلو

 

با تشکر از آرش منصوری

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 28 آبان1385 و ساعت 14:38 |

 

حتما بخوانید

MLM.ir به روایت VVTopleaders

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 28 آبان1385 و ساعت 11:43 |
آنانکه در زندگیشان قصدی کانونی ندارند دستخوش نگرانیها و ترسها و مشکلات وترحم به حال خود میشوند که جمیعا نشانه های سستی است ...
 
کنار گذاشتن بی هدفی وسستی وآغاز اندیشید ن با هدف یعنی ورود به دسته  نیرومندانی که شکست را تنها یکی ازراههای توفیق می انگارند
 
کسی که بر تردید وترس غلبه کرده است بر شکست فائق آمده است
 
 
با تشکر از علی جولایی Se7eN Vision اهواز
 
+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در شنبه 27 آبان1385 و ساعت 22:19 |
یک رهبر هر چه قدر ماهر و هنر مند باشد اگر بر نفس خود مسلط نباشد نمیتواند از
همه توانایی و استعدادش بهره مند شود
 
ملاک موفقیت یک رهبر به میزان ماندگاری سازمان بعد از اوست...
 
 
 
با تشکر از حامد عسگری Se7eN Vision اهواز
 
 
+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در شنبه 27 آبان1385 و ساعت 22:14 |

ایجاد تغییر و تحول مثبت در زندگی فردی و بالا رفتن از نرد بان موفقت در زندگی آرزوی هر کسی است . اما به سلامت طی کردن پله های این نبردبان مستلزم رعایت شرایط ذیل است :

 

(الف) روی هر پله نباید بیش از حد معمول مکث کرد .

(ب) پی از پیمودن پله اول , نوبت به پله ی دوم می رسد.

(ج) از نردبانی که پایه اش شکسته است نباید استفاده کرد .

(د) باید ابتدا جای پا را محکم کرد و سپس قدم بعدی را برداشت.

(ه) پس از استفاده از نردبان نباید آن را سرنگونش کرد.

 

و اما نردبان موفقیت شش پله دارد (شکل 1 ) که گذراندن هر یک از آنها اگر به درستی و با کیفیت باشد و شرایط پیش گفته رعایت شده باشد به تدریج شما را به پیروزی و کامیابی نزدیک تر می کند:

 

 

 

پله اول – خودشناسی و خود باوری

در اینجا شما باید به نداهای درونی که از اعماق وجود تان بر می خیزد توجه کنید و آرزوهای قلبی تان را دریابید . سعی کنید از طریق تفکر و تجزیه و تحلیل خود ,  توانائی ها و استعداد هایتان را کشف کنید.

 

وقتی که وارد جزیره ناشناخته وجود خویش می شوید چیزهای شگفت انگیزی را مشاهده خواهید کرد . سپس خود را باور کنید و به خود , توانائی ها و قدرتمندی تان ایمان بیاورید . بگویید : می توانم , لذت و احساس خوشایندی که در هنگام گفتن می توانم در شما پد ید می آید با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست . اگر شما اطمینانی مطلق که ناشی از ایمان قوی است در خود به وجود آورید در آن صورت واقعا به انجام هر کاری قادر خواهید بود ولو اینکه د یگران به غیر ممکن بودن آن ایمان داشته باشند پس به خودتان تکیه کنید وهمه چیز را ار خودتان بخواهید , تنها شما هستید که سرنوشت خود را معین می کنید . متاسفانه اکثر مردم اشتباهات و اهمال کاریهای خود را در زندگی به گردن تقدیر می اندازند.

 

پله دوم – هدفگذاری

وجود هدف برای تعیین جهت حرکت ما در مسیرزندگی ضروری است. وقتی هدفی روشن و چالش برانگیز در پیش داشته باشیم که کمترین تردیدی درباره آن به خود راه ندهیم احساسی عالی به ما دست می دهد.

پس براساس استعداد ها , قابلیت ها و خواسته های واقعی خود اهداف بلند مدتی را برگزینید.

 

بهتر است اهداف چند جانبه ای را در زمینه های لمی و تحصیلی , جسمانی و سلامتی , مذهبی , معنوی , شغلی و مالی و . . . انتخاب کنید. از این طریق تمام ابعاد وجودی خویش را گسترش می دهید. این اهداف را به طور واضح و دقیق مشخص کرده و حتما بر روی کاغذ بنویسید . زمان لازم برای رسیدن به آنها را تعیین و نیز توجه داشته باشید که اهداف باید در باورتان بگنجد و شور و شوقی را در شما برای رسیدن به آنها ایجاد کند.

 

اهداف خود را همیشه همراه خود داشته باشید و هر روز آنها را مرورکنید و از خود بپرسید :

 

امروز چه کاری (هرچندکوچک) در راستای اهداف خود انجام داده ام؟ و هر از گاهی به بررسی آنها بپردازید شاید متوجه که اهدافتان خیلی کم بینانه و یا خیلی بلند پروازانه و غیر واقعی است در این صورت به تعدیل آنها پرداخته و حالت متعادلی را به وجود آورید.

 

پله سوم – برنامه ریزی

برنامه عبارت است از : تعیین اهداف جزئی و کوتاه مدتی که در راستای اهداف بلند مدت قرار دارد – و راه رسیدن به آنها .

 

. برنامه ریزی تلاشی ذهنی است که قبل از تلاش فیزیکی یا اقدام به انجام کار صورت گرفته و راه تحقق این اهداف تفکیک شده را معین می کند.

برای طراحی برنامه ای کارآ و اثر بخش باید از تمام واقعیت های مربوط موجود اطلاع حاصل کرده و با دیدی همه سونگر که فرصتها و محدودیتهای محیطی (بیرونی) و قوتها و ضعف های فردی (درونی) را مدنظر قرار می دهد برنامه ای مناسب و انعطاف پذیر در جهت نیل به اهداف تدوین کرد .

در یکبرنامه خوب فعالیتی که باید انجام شود , روش انجام , زمان و مکان , منابع لازم و . . . قید میشود.

 

پله چهارم – عمل و تلاش آگاهانه :

همهی انسانهای موفق اهل عمل و تلاش اند. کسانی که همواره در مورد اهدافشان سخن سرائی می کنند و هرگز دست به عمل نمی زنند موفقیتی نخواهند داشت. موفقیت هیچ ربطی به شانس ندارد . هر چه بیشتر تلاش کنیم و از خود فعالیت و حرکت نشان دهیم به همان اندازه به موفقیت نزدیکتر می شویم.

 

از آنجا که عمر علاوه بر طول , عرض و عمق هم دارد. هر چه شدیدتر و بهتر کار کنید بیشتر زندگی می کنید چرا که به عرض زندگی تان می افزایید و در نتیجه شاداب تر , سرزنده تر و راضی تر خواهید بود. لذا شما باید حرکت کنید . حرکت باعث رشد و باروری اعتماد به نفس می شود. مستقیما وارد عمل شوید و دست به اقدام بزنید زیرا که اقدام ترس را از بین می برد.

 

بگویید : باید همین الان شروع کنم و شروع کنید صبر نکنید تا اوضاع مساعد شود ,زیرا هیچ وقت نمس شود . انتظار برای فراهم آمدن شرایط مطلوب انتظاری است که تا ابد به درازا می کشد.

درعین حال , باید توجه داشته باشید که تلاشهایتان آگاهانه , حساب شده و منظم باشد و کارها را از روی فکر و ذکاوت انجام دهید . همیشه به دنبال بهترین راه ممکن باشید. همیشه راه بهتری برای انجام کارها وجود دارد.

 

پله پنجم – پشتکار و استقامت , صبر و انعطاف پذیری

 

الف – پشتکار : وقتی که وارد صحنه می شوید و دست به عمل می زنید قسمت عمده ای از کار را به انجام رسانیده اید اما برای تحقق هدف و کسب نتیجه باید حتما پشتکار به خرج دهید و پیگیر باشید . پیگیری کارها مغز را فعال و امید به موفقیت را در شخص بارور می سازد.

اگر در کارها جدیت نداشته باشیم بی استعدادترین افراد مصمم و با اراده نیز از ما پیشی خواهند گرفت چرا که فقدان استعداد , با مقاومت , سختکوسی , نظم, دقت و صبر و شکیبائب قابل جبران است.

 

پس عزمی آهنین و راسخ پیشه کنید. هرگز از تلاش و کوشش خسته نشوید , آخرین کلید باقیمانده شاید بازگشاینده قفل در باشد.

 

ب- صبر : صبر داشته باشید , نگذارید مشکلات و موانع شما را ناامید کند .از مشکلات درس بگیریر و از هر خطایی تجربه ای کسب کنید.

 

ج- انعطاف پذیری : در زمینه  راه های رسیدن به هدف تعصب نشان ندهید و به یک راه معین نچسبید . به دنبال هدف نهائی باشید اما در عقاید خود خشک نباشید و قابلیت انطاف داشته باشید . با دوباره سنجی برنامه هایتاندست به ابتکارات و ابداعات جدید بزنید و راه حلهای آسانتر و عملی تر را جستجو کنید. وقتی که صبر و استقامت و انعطافپذیری از خود نشان دهید کامیابی شما را در بر خواهد گرفت و طعم پیروزی را می چشید.

 

پله ششم – نتیجه گیری :

در صورتی که پله های قبلی  به خوبی پشت سر گذاشته شود نتیجه د لخواه خود بخود به دست می آید حتی اگر نتیجه موجود د لخواه و مطلوب شما نباشد جای هیچگونه ناراحتی و تاسف نیست. اصولا هر وضعیتی مانند سکه یک روی خوب و یک روی بد دارد , آن روی خوب را پیدا کنید و جنبه های مثبت را ببینید.

شکست ظاهری پلی است به سوی پیروزی حقیقی.

 

از خود دو سوال بپرسید : 1- اشکال کار کجا بود ؟ 2- راههای جدید کدامند؟ و مجد دا و خلا قانه تر اقدام کنید.

 

 

 

منابع :

1-     اصغر کیهان  نیا  ,  راز موفقیت در بازار کار

2-     علی رضائیان  , اصول مدیریت

3-     آنتونی رابینز , بسوی کامیابی

4-     دیوید شوارتز , جادوی فکر بزرگ

 

 از سایت : http://www.imi.ir/

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در شنبه 27 آبان1385 و ساعت 22:2 |

حرکتی جدید از همکاران و دوستانمان در وبلاگ سربندر وست

لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در شنبه 27 آبان1385 و ساعت 21:57 |

نمايشگاه‌آلمان اقتدار صنايع دستي ايران

لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در شنبه 27 آبان1385 و ساعت 21:53 |

 

                              چه کسی نمکدان مرا برداشت ؟!!

 

آيا واقعا فكر مي كنيد كه معرفي دو نفر به اين سيستم كار سختي هست؟

 

اگر اين طور فكر نمي كنيد آيا تا حالا از شما پرسيدن : (( آخه، دو نفر رو چه كنيم ؟ ))

 

اين مطلب رو با يك داستان ساده توضيح مي دهم.

 

تا حالا شده مثلا پدرتون بهتون بگه از آشپزخونه يك نمكدون بيار و شما كه اصلا با محيط آشپزخونه آشنائي ندارين به اونجا بريد. توي راه از خودتون مي پرسين  ((  من كه جاي نمكدون رو نمي دونم؟ ))  چند تا قفسه رو گشته و بعد از تلا شي كوتاه مي گيد : ((  من نمي تونم نمكدون رو پيدا كنم!!!!!!  )) و پدر شما به آشپزخونه مي ياد و با سينه اي سپركرده و چهره اي سرشار از اعتماد به نفس و كمي هم عصبي از انتظار، دستش رو د راز مي كنه و درست از بغل قفسه اي كه در كنار تونه نمكدون رو برمي داره و مي گه: (( پس اين چيه؟؟ )) و شما با تعجب مي گيد : ((  آآآآآآ، من كه اينجا رو ديده بودم )).

 

بله، ما هممون اونجا رو ديده بوديم ولي هيچ وقت اعتقاد به وجود نمكد ون در اونجا نداشتيم. ساده بگم چون به خودمون شك داشتيم كه نمكدون اونجا هست يا نه؟!؟! و شك قاتل ايمان ماست. حتي چيزهائي كه وجود داره و بدست آورد نش خيلي ساده هست فقط و فقط با شك به سخت ترين كار جهان هستي تبديل مي شه.

وقتي به خودمون شك مي كنيم مغز ما ناخودآگاه مي گه: (( اگر نمكدون اونجا نبود چي؟ )) و مدام در حال فكر كردن به اين مسئله هستيم  كه نمكد ون اينجا نيست پس يا بايد جاي ديگري رو بگردم ( شايد اتاق خواب ) و يا بايد، مثلا به آوردن فلفل فكر كنيم  J و اين باعث مي شه چيزي كه جلوي چشمهامون هست رو به سادگي هر چه تمام تر نبينيم.

 

راستي نمكدون شما كجاست؟

 

آيا اعتقاد قلبي به اين كه معرفي دو نفر به سادگي پيدا كردن نمكدون هست، داريد؟

 

يه توصيه ي كار ساز :

 

(( فقط به خودتون شك نكنيد تا هر كس نمكدون خودشو به همون سادگي كه پدرم پيدا كرد، پيدا كنه ))

 

آيا شما حاضريد به كاري وارد بشيد كه معرف شما با شك و ترديد داره راجع به اون صحبت ميكنه؟!!؟

 

يه نكته ي جالب اگر در اين تيم هر كس به اين باور برسه كه اگر دو نفر خودشو به هر قيمتي در طول يك ماه بگيره و همين روند رو به پائين انتقال بده بعد از يك سال  plat ميشه. كي از همچين چيزي بدش مياد؟ دقيقاً هيچ كس. اگر با اين ديد بريد به follow كه من مي خوام تو رو وارد كاري كنم كه بعد از يك سال صاحب خيلي چيزها بشي آيا جوركردن پول كار سختي هست وقتي يك نفر مي دونه كه خيلي بيشتر از پول اوليه مي تونه در بياره؟

 

آيا معرفي دو نفر همكار كار سختي هست و يا اين كه شما هم مثل خيلي ها دوست داريد بيشتر از دو نفر رو معرفي كنيد؟

 

آيا نسبت به كار خود احساس افتخار نداريد، وقتي باور داشته باشيد كه با يك سال فعاليت درآمدي بسيار بيشتر از ديگران خواهيد داشت؟

 

آيا حاضر نيستيد در صورت لزوم در روز 10 ساعت وقت هم براي آن خرج كنيد چون به اين باور رسيديد كه بعد از يك سال فعاليت پاداش اين سخت كوشي رو دريافت مي كنيد؟

 

آيا حاضر نيستيد از تفريحات و خيلي چيزهاي ديگه كه تاثيري در روند زندگي تون نداره بزنيد؟

 

آيا احساس نمي كنيد كه اين كار نعمتي الهي از سمت خداوند متعال است كه به شما عطا كرده و در صورت استفاده مشمول لطف و بخشش و لبخند پروردگار شده ايد؟

 

ايمان و سخت كوشي دو بال پرنده ي موفقيت است.

ضعيف ترين پرنده ها براي يافتن كاشانه اي مناسب با سخت كوشي مهاجرت مي كنند و زماني كه خسته مي شوند با نداي ايمان خود به هواي يافتن جائي براي زيستن در اوج مي مانند.

 

 با تشکر از محمد یافتیان

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در جمعه 26 آبان1385 و ساعت 16:57 |

صنايع دستى نياز به حمايت دولت دارد

 

بخش اجتماعي:صنايع دستى براى حضور بين‌المللى نياز به حمايت دولت دارد. مهندس ابوالفضل بابايي، مديرعامل شرکت توليد و صادرات صنايع دستي، با بيان اين مطلب صنايع دستى را تابلويى از ميراث فرهنگى کشور ناميد و گفت: صنايع دستى ساليان سال بدون حمايت حکومت‌ها و فقط با تکيه بر تمدن کهن ايران رشد و ادامه مسير داده است، اما تحول در اين رشته زمانى صورت مى‌گيرد که بتوانيم بازارى مناسب براى فروش آنها ايجاد کنيم. وى نگاه جامع و کامل همراه با مديريت مدرن و جدى را راه رسيدن به اين اهداف دانست و افزود: اين نوع نگاه و مديريت در کنار برنامه‌ريزى‌هاى دقيق ما را به نتيجه مطلوب مى‌رساند.
مهندس بابايى در رابطه با نقش دولت‌ها تصريح کرد: در اين ميان وظيفه دولت استفاده از نظر کارشناسان براى بهبود صنعت سودآور عرصه صنايع دستى است.
مديرعامل شرکت وست ويژن اينترنشنال که با عرضه‌ صنايع دستى متنوع و زيباى ايرانى در نمايشگاه wtm لندن باعث حيرت بازديدکنندگان شده بود، خاطرنشان کرد: نمايشگاه‌ها بهترين فرصت براى بازاريابي، بازارسازى و بازاردارى صنايع دستى کشور است.
 
+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در پنجشنبه 25 آبان1385 و ساعت 21:22 |
چند روزی است که دوست و همکار عزیزمان آقای آ.ش مدیر وبلاگ موفق The Best Of Leaders به دلیل حاد ثه ای که برایشان پیش آمده در بیمارستان بستری هستند و متأسفانه تا مدت نامشخصی از حضور فعال ایشان و مطالب خوبشان بی بهره می مانیم . برای ایشان آرزوی سلامتی می کنیم و بهبودشان را از درگاه خداوند متعال خواستاریم .

گروه وست ویژن تاپ لیدرز

آرتین جان خانواده Se7eN Vision  از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شد و سلا متی هر چه زود تر تو را از درگاه الهی طلب می کند و صمیمانه امیدوار است که هر چه زودتر وبلاگت را پر بار تر از همیشه بخواند  

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در پنجشنبه 25 آبان1385 و ساعت 0:15 |

بازتاب حضور شرکت وست ویژن در نمایشگاه لندن در روزنامه عصر اقتصاد

لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در پنجشنبه 25 آبان1385 و ساعت 0:9 |

پدر هتلداران جهان

 

 

 ((Kirk kerkorian)) که امروزه او را به عنوان پدر هتل داراي جهان در لاس ‌و‌گاس و سراسر ايالات متحده مي شناسند، نمونه کامل پيشرفت و ترقي از يک خانواده کاملا ساده و معمولي است. او که در حال حاضر با ثروتي معادل 9/8 ميليارد دلار در رديف ميليارد رهاي بزرگ دنيا جاي گرفته است سختي و مشقت هاي بسياري را در زندگي به جان خريده تا به وضعيت فعلي خود دست يابد . مردي با ظاهري کاملا ساده اما رفتاري به مانند يک نجيب زاده، کم حرف و گوشه گير اما در معاملات بسيار مصمم و استوار، گريزان از هياهوي خبرنگاران اما سازنده بزرگترين هتل هاي دنيا در گذشته که جنجال خبري بسياري را در پي داشته است. يک کارگر، بوکسور و خلبان پيشين و يک ميلياردر فعلي...

 

د  Kirk kerkorianر ششم ژوئن سال 1917 در «Fresno» ايالت متحده به دنيا آمد. او که فرزند چهارم خانواده بود عليرغم تولد در ايالات متحده تا زماني که سن و سالي پيدا نکرده بود و وارد اجتماع نشده بود، نمي توانست زبان انگليسي را به خوبي صحبت کند چرا که زبان خانوادگي آنها «ارمني»  بود و تمامي اعضاي خانواده و خويشاوندان در محيط هاي خانگي به اين زبان صحبت مي کردند.

برادر بزرگش که در رشته ورزشي بوکس مهارت هايي داشت او را ترغيب کرد که وارد اين رشته شود. به محض ورود به اين رشته چنان علاقه اي به آن پيدا کرد که درس و مدرسه را رها نمود و تمام وقت خود را به اين ورزش اختصاص داد. اندکي بعد در اثر نيروي بدني فوق العاده و پشتکاري که داشت و همچنين به سبب راهنمايي هاي بي دريغ برادر به مقام هاي خوبي دست يافت و توانست در همان سنين نوجواني مدال هايي به دست آورد.

 

چند سالي گذشت. حال او يک جوان خوش قد و قامت شده بود. اما مهارت او در يک رشته ورزشي نمي توانست نيازهاي مالي او را بر آورده سازد. خانواده هم که اوضاع مالي مناسبي نداشت و نمي توانست براي هميشه ما يحتاج فرزندان را تامين نمايد. از همين رو او که از کودکي با کار کردن در مشاغل مختلف آشنايي داشت، دوباره تصميم گرفت که وارد عرصه کار و فعاليت شود تا بتواند زندگي خود را اداره نمايد. به همين جهت در پاييز سال 1939 به سراغ يکي از دوستان قديمي خانوادگي شان رفت تا نزد او به کار مشغول شود. حرفه جديدي که او واردش شده نصب بخاري هاي ديواري در اماکن عمومي بود. قرار بر اين شد تا
«kirk»
در ازاي دريافت 45 سنت در هر ساعت به اين کار بپردازد.

يک روز که «kirk» به همراه کار فرمايش براي انجام يک سفارش سوار بر هواپيما شدند تا به شهر ديگري بروند، فکر ديگري ذهن او را به خود مشغول ساخت. هنگامي که هواپيما از جايش برخاست و تمامي مناظر پايين در يك نگاه قابل روييت شدند هيجان سراسر وجود او را در بر گرفت به محض فرود هواپيما «kirk» تصميم خودش را گرفت: حال او مي خواست يک خلبان شود!

 

پس از پرس و جوي فراوان دريافت که يکي از اولين زنان خلبان در يک زمين بسيار بزرگ که بخشي از آن به امور کشاورزي و دامي اختصاص داده شده، مشغول آموزش خلباني است. به سرعت هر چه تمام تر خودرا به آنجا رساند وبه نزد «Florence pancho Barnes»
-
همان زن خلبانرفت و گفت که او هيچ سواد و مدرک تحصيلي خاصي ندارد، از سويي هم پولي ندارد تا بتواند شهريه کلاس هاي آموزشي را بپردازد اما علاقه بسيار به پرواز دارد و از او طلب کمک کرد 

 

Barnes  هم که ذوق و شوق فراوان او را ديده بود به او گفت که براي اين کار مهمترين وسيله، علا قه و شجاعت است که او دارد و همين امر براي تبديل شدن به يک خلبان ماهر کفايت مي کند. تنها شش ماه از اين تاريخ گذشت «kirk» توانست مدرک خلباني تجاري خودرا دريافت نمايد ودر همان مکان به عنوان يک شغل به آموزش اين فن بپردازد. اما نکته اينجا بود: «kirk» پرواز را دوست داشت نه مربيگري را!
و اين به معناي آغاز حرفه اي جديد بود.

 

 چندي پيش شنيده بود که خطوط هوايي «Royal» در ازاي هر پرواز از کانادا به اسکاتلند، به هر خلبان 1000 دلار دستمزد مي دهد. اين مطلب اصلا باور کرد ني نبود. مگر چه مشکلي بر سر راه بود که چنين هزينه اي را مي پرداختند؟ هنگامي که براي تحقيق در مورد اين قضيه وارد شهر مونترال کانادا شد دريافت که انجام اين ماموريت چنان دشوار است که کارشناسان پرواز احتمال موفقيت را بيش از 4/1درصد نمي دانند!!

 

قضيه از اين قرار بود که خلباناني مي بايست هواپيماي بمب انداز «Mosquito» را به همراه تانکرهاي سوختشان از مسيري مناسب به اسکاتلند مي رسانند که براي اين منظور دو راه بيشتر وجود نداشت. مسير اول هواپيما را با طوفان هاي يخي روبه رو مي ساخت و بال هايش را دچار آسيب مي نمود و مسير دوم نياز به سرعتي يکسان در کل راه داشت که اگر اند کي تغيير مي کرد، مجددا هواپيما با سانحه روبه رو مي شد. عليرغم تمامي اين مشکلات، «kerkorian» که علاقه بسياري به انجام پروازهاي هيجاني داشت، شرايط را پذيرفت و در کمال ناباوري همگان هواپيما را به مقصد رساند. از آن پس به مدت چندين سال او وظيفه انتقال اين هواپيما ها را به اسکاتلند داشت و در همه مراحل موفقيت را از آن خود نمود و توانست ثروت نسبتا خوبي نيز بدست آورد.

چندي بعد زماني که نام او در ليست خلبانان ماهر و با تجربه جاي گرفته بود، يکي از تجار لوس آنجلس او را به عنوان خلبان اختصاصي خود براي و يا سه سفر در هفته استخدام کرد. «kerkorian» که پيش از اين توانسته بود يک هواپيماي کوچک براي خود خريداري نمايد ، به اين کار مشغول شد و در هفته چند بار به لاس و گاس سفر مي کرد. جالب است که بدانيد او عليرغم استعداد و پشتکار فراوان، از شانس بالايي نيز بر خوردار بود به طوري که در مدت اقامتش در لاس و گاس در تمامي شرط بندي هاي بزرگ اين شهر شركت كرد و در تمامي آنها مبالغ هنگفتي به چنگ آورد. او که حال ثروت قابل ملاحظه اي به دست آورده بود تصميم گرفت که شرط بندي را کنار گذاشته و زندگي شرافتمندانه‌اي آغاز نمايد. از اين رو ازدواج کرد واندکي بعد صاحب دو فرزند به نام هاي «linda» و « Tracy» شد و به وسيله ثروتي که به دست آورده بود يک کمپاني هوايي کوچک با نام «Tracinda» - برگرفته از نام فرزندانش – بنا کرد. اين شرکت هوايي او که تحت نظر خطوط هوايي «los Angeles Air service» فعاليت مي کرد، در سال 1965 وارد بورس شد و سهام آن به عموم فروخته شد. در سراسر ايالت متحده اغلب ارمني هاي مقيم آمريکا سهام کمپاني او را خريداري کردند و در عوض مدت کوتاهي ارزش سهام آن از 75/9 دلار به 32 دلار در هر سهم افزايش پيدا کرد.

 

در سال 1962 در يک اقدام جسورانه «kerkorian» زميني به مساحت 320 هزار متر مربع به قيمت 960 هزار دلار در حوالي «Flamingo» خريداري کرد و آن را به يک کمپاني بزرگ اجاره داد و بعد هم به همان کمپاني در ازاي مبلغ 5 ميليون دلار فروخت. در اوايل سال 1967 ، «kerkorian» زمين مشابهي در «paradise Road» به مبلغ 5 ميليون دلار خريداري کرد و تصميم گرفت خودش آن را بکار گيرد. به کمک سهام کمپاني اش در بورس و نيز مبالغي که اخيرا به دست آورده بود اقدام به ساخت بزرگترين هتل آن زمان در دنيا در شهر لاس و گاس نمود. هتلي 30   طبقه  با 1512 اتاق که تنها در سال اول آغاز به کارش بيش از 3 ميليون دلار عايدي داشت  . «kerkorian» مي گويد: در آن زمان کمتر کسي تصور مي کرد که پرداختن به امور زندگي خانواده ها و فراهم آوردن آرامششان به خصوصي در هنگام سفر بتواند سود بسيار خوبي داشته باشد. از اين رو اغلب از اين سرمايه گذاري گريزان بود ند. اما من ثابت کردم که اينگونه نيست!

روز به روز شهرت «MGM Grand» افزوده مي شد و در پي آن به ثروت «kerkorian» مي افزود تا اينکه ناگهان مشکلي بزرگ پديد آمد. وام هاي کلاني که او از بانک هاي اروپا گرفته بود با سود هنگفتي مي بايست باز پرداخت مي شد که اين موضوع به نوبه خود نگران کننده نبود اما زماني که ارزش سهام کاهش يافت اين بانک ها به سرعت به او براي بازپرداخت مالي شان فشار آوردند، در اين بين او مجبور شد نيمي از سهامش را که بيش زا 180 ميليون تاشش ماه پيش ارزش داشت، به مبلغ تنها 5/16 ميليون دلار به هتل بين المللي هيلتون بفروشد. او همچنين خانه‌اش در لاس و گاس، هواپيماي شخصي وقايع تفريحي اش را فروخت تا بتواند بدهي هايش را بپردازد. آنچه که همه دوستان و نزديکان او را به حيرت وا داشته بود خونسردي بيش از حد او در اين گيرودار بود. در حاليکه استرس و نگراني سراسر وجود اطرافيان را فرا گرفته بود، «kirk » با آسودگي خيال به حل مشکل فکر مي کرد و تا بر طرف کردن کامل آن هرگز احساساتي بر خورد نکرد.

 

پس از اتمام اين قضايا او به سراغ هاليوود رفت و براي سرمايه گذاري در آن به تحقيق و مطالعه پرداخت. در سال 1972 با درايت کامل هتل ديگري با ارزش 107 ميليون دلار که داراي 26 طبقه، 2084 اتاق، سالن نمايشي با گنجايش 1200 نفر و يک فروشگاه بزرگ بود ساخت. از آنجا که علاقه فراواني به سمينارها پيدا کرده بود با الهام از فيلم Grand Hotel ساخته سال 1932 نام آن را Grand Hotel نهاد.

هنگامي که در 5 جولاي 1973 ، «Grand Hotel» باز گشايي شد، نام آن به عنوان بزرگترين هتل جهان به ثبت رسيد. چند سال بعد در سال 1980 زماني که«kerkorian»براي يک سفر کاري در نيويورك به سر مي برد«Grand Hotel» بر اثر يک نقص فني الکتريکي دچار سانحه آتش سوزي شد و فاجعه‌اي پديد آورد. در اين سانحه وحشتناک 85 نفر جان باختند و طبقات بالايي و همچنين کازينوي هتل دچار آسيب جدي شدند. با شنيدن اين خبر«kerkorian» فورا به لاس و گاس برگشت و از نزديک به پيگيري علل حادثه مشغول گرديد. هشت ماه پس از اين ماجرا، مجددا هتل بازسازي شده شروع به کار کرد و به استقبال از ميهمانان پرداخت.

 

و آخرين و يا سومين هتل بزرگ او «MGM Grand » که در حال حاضر نيز مشغول به کار است در سال 1993 با ظرفيت 5000 اتاق، هشت رستوران، باشگاه ورزشي، پارک تفريحي و سالن نمايشي 1500 نفره افتتاح شد. گفته مي شود که پارک تفريحي اين هتل دست کمي از پارک «Disneyland» ندارد و تمامي امکانات آن دو مشابه است. نکته جالب اينجاست که اين هتل نيز در زمان خود بزرگترين هتل زمانه بوده است وبا اين اقدام نام«kerkorian» به عنوان پدر هتل داران جهان به ثبت رسيده است

 

 

با تشکر از محمد حسین شاد چهره

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 23 آبان1385 و ساعت 23:43 |

مي دانيد که والا ترين صفت خدا عشق است. زيرا که عشق عظيم ترين و ماورائي ترين نيرو در همه کيهانهاي هستي است. از مجراي عشق صفات الهي خدا همچون آفتاب صبح مي درخشند.

در کتاب شريعت کي سوگماد۱ آمده است :

 )) 
قلب د کترين اکنکار عشق است.اين عشق جوهره اي الهي است که واقعيات را يکپارچه نموده ، روح ها را به هم پيوند مي دهد.هر چه روح بــه جـهـانـهاي بـرتـري مي روداين عشق عظيم تر مي گردد.عشق ريسماني است که همه جهانها را به هم پيوند ميدهد. عشق همانا اک در قيد حيات ، روح سوگماد است . ))



عشق آرزوست و آرزو يک احساس است. بنابراين هر آنگاه که احساسي عميق بر تو مستولي مي شود تو چيزي را آرزو مي کني!



عشـق در حقيقـت مـطلق است ، امــا مفهـوم آن در ارتبــاط با آگاهـي فـرد تــفـاوت مي کند.هيچ کس شايستگي ندارد که ادعا کند روح به درجه اي از کمال رسيده که ديگر جاي شکفتگي برايش نمانده باشد.



عشق از مجراي عقيده ظهور نمي کند، از مجراي عمل ظاهر مي شود. مرجعيت و مقام نمي شناسد بلکه موضوع دريافت است و فعـاليت. شـرط رشد کـردن ايـجـاب مي کند که تمام وجودت را در راه عشق به هر آنچه با وجودت سازگار است فدا کني. بـالاترين درجه شـادي از طـريق درک کردن و همکاري آگاهـانــه با قـانون الهي بدست مي آيد.

اين عشق است که سر زنـدگي را بـراي اذهـان مـا به ارمغــان مي آوردو ما را قادر مي سازد تا شکوفا شويم.هر آنچه در عالم هستي است به سوي تو جذب مي شود اگر تو عشق را بي مصالحه به قلب خويش راه دهي.

حال اگر آرزوي عشق داري ، پس تلاش کن اين را درک کني که تنها راه کسب عشق از طريق دادن عشق است . هر چه بيشتر بدهي ، بيشتر ميگيري و تنها راه دادن عشق اين است که آنقدر خود را از آن پر کني تا از تو لبريز شود و به مغناطيس عشق بدل شوي.

هدف از عشق خدا بالاترين شکل آفرينش است و تو بايد بداني که عشق فرد نيز براي هميشه در تقلاي نمايان کردن بالاترين شکل خلقت است تا بدان وسيله عالي ترين آرايش نظام اکتساب معنوي را براي روح فراهم کند.

عشق شعله کوچک و سوزاني است که در مرکز قلب آغاز مي شود و آرام آرام به اطراف رخنه مي کند و هر چه را که در سر راهش باشد مي سوزاند. هيچ چيز نمي تواند عشق را مانع شود و آنگاه که به نظر مي رسد اطفاء شده باشد،از گوشه اي ديگر سر بر مي آورد. عشق شعله ايست که زندگي را روشن نگه مي دارد.

در غبار گمگشتگي هاي ما تنها يک نور ثابت نهفته است و آن عشق نام دارد. فقط يک اميد براي شبهاي تنهاي آدمي وجود دارد و آن عشق است . باقي همه پوچي است.

عشق از روح الهي زاده شد چرا که سوگماد خداي عشق است. آري ، عشق هستي دارد ، عشقي که عالم هستي را زيبا مي کند و نفس الوهيت را در خاکي که بر آن گام برمي داري مي دمد .

در برتري قدرت عشق نسبت به قدرت ذهن رازي وجود ندارد ، ذهن از بازي هاي کوچک و ماجراهاي رواني مانند قدرت گوي بلورين لذت مي برد. کسي که طالب خداآگاهي است به اين چيزها اهميت نمي دهد . ما به دنبال نور و صوت خداونديم. براي اين منظور بايد قلبي طلايي يعني قلبي سرشار از عشق داشت.

شخصي مي گفت که خواهر کوچکش چقدر از داشتن نوزادي در خانواده شادمان بود.هر زمان که جـغـجـغـه نوزاد از دستش يا شيشه شير از دهانش مي افتاد، دختر بچه به هر شکلي که در توان داشت او را ياري مي داد.

او دليل نيازهـاي کـودک را نمـي پرسد يا در انتـظار دستـوري جهت انجـام کارهـايـش نمي ماند، بلکه اين کار را صرفا به خاطر ي که به نوزاد دارد انجام مي دهد.اين کار بدون کوچکترين حسادتي که مي تواند روابط فيمابين در يک خانواده يا يک واحد اجتماعي را بر هم زند ، انجام مي گيرد. زيرا عشق همه چيز را ساده تر مي نمايد.

در زندگي روي اين جهان خاکي زماني فرا مي رسد که محرک و اشتياق غريزي براي بازگشت به سرمنزل اصلي يعني خدا ، در غالب تجليات تحتاني شکل مي پذيرد. اين به معني عشق به جنس مخالف است . انکار و سرپوش گذاشتن بر تمايلات ضرورتي ندارد، بلکه بايد با بهره گيري از چشم پاک روح ، نياز حقيقي آن را شناخت. به ياد بسپاريد که عشق خواهش حقيقي روح است . و عشق ميان زن و مرد جنبه اي از عشق خداست و از ابتداي زمان عشق به خدا عشق راستين بوده است.

عشق قلب را الهام مي بخشد ، ابتدا در غالب عشق انساني . اين عشقي است که در طلب خدمت کردن به معشوق ، همسر ، فرزندان ، بستگان و دوستان و ايده آل هاي انساني است.آنگاه قلب با از خود گذشتن تصفيه مي شود و عشق الهي آن را تصاحب مي کند.

عشق انساني آن است که در عوض آنچه نثار مي کند چشم داشت دارد و عشق الهي آن است که هيچ پاداشي باز نمي طلبد. آن هنگام که يکديگر را آنچنان دوست بداريم که فرقي نکند ديگري چه مي کند ، آن هنگام به عشق بلا شرط دست يافته ايم و آن عشق فراتر از طبقات خاکي است. آنگاه در مي يابيم که چگونه به خداي خود عشق بورزيم.

برکت باشد.

***

۱- شريعت کي سوگمادSHARIYAT-KI-SUGMAD کتاب مقدس اک . هر قسمت از شريعت کي سوگماد در يکي از معابد حکمت زرين در طبقات مختلف مستقر گشته است که اين شامل جهان زميني هم مي شود و براي دست يابي به آن بايد در کالبد روح و در معيت ماهانتا به آنجا سفر کرد.

اکثر مطالب فوق بر گرفته از کتاب بيگانه اي بر لب رودخانه نوشته پال توئيچل است

 

با تشکر از محمد حسین شادچهره

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 23 آبان1385 و ساعت 23:29 |

مديريت بازاريابى و فروش شبکه‌اى چند مر حله‌ای

لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 23 آبان1385 و ساعت 15:13 |

مردي تصميم گرفت به ديدار زاهدي برود که مي گفتند نه چندان دور از صومعه اسکتا  ميزيد . پس از مدتي سرگرداني بي هدف در صحرا، سر انجام راهب را يافت و گفت: مي خواهم نخستين گامم را در طريق روح بدانم.

 

 زاهد مرد را به کنار چاه کوچکي برد و از او خواست بازتاب چهره خودش را در آب بنگرد . مرد کوشيد چنين کند، اما در همان هنگام ، زاهد ريگهايي به درون آب پرتاب ميکرد و به آب موج مي انداخت . مرد گفت: اگر شما همين طور ريگ در آب بيندازيد که نميتوانم چهره ام را در آب ببينم.

 

 زاهد گفت: درست همان طور که آدم نميتواند چهره خودش را در آب هاي مواج ببيند ، جست و جوي خداوند با ذهني نگران اين جست و جو هم ناممکن است. اين نخستين گام است...

 

 

با تشکر از محمد حسین شاد چهره

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 23 آبان1385 و ساعت 0:26 |

يک نفر دلش شکسته بود
توي ايستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر، ولي دعاي او
دير کرده بود
او خبر نداشت که دعاي کوچکش
توي چار راه آسمان
پشت يک چراغ قرمز شلوغ
گير کرده بود

*
او نشست و باز هم نشست
روزها يکي يکي
از کنار او گذشت

*
روي هيچ چيز و هيچ جا
از دعاي او اثر نبود
هيچ کس
از مسير رفت و آمد دعاي او
با خبر نبود

*
با خودش فکر کرد
پس دعاي من کجاست؟
او چرا نمي رسد؟
شايد اين دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پيش از آمدن براي او
دست دوستي تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صداي رفتنش
کوچه هاي خاکي زمين
جاده هاي کهکشان
سبز شد

*
او از اين طرف، دعا از آن طرف
در ميان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توي دست هم گذاشتند
از صميم قلب گرم گفت و گو شدند
واي که چقدر حرف داشتند

*
برفها
کم کم آب مي شود
شب
ذره ذره آفتاب مي شود
و دعاي هر کسي
رفته رفته توي راه
مستجاب مي شود

 

با تشکر از محمد حسین شاد چهره

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 23 آبان1385 و ساعت 0:23 |

با سلام خدمت دوستان

همانطور که در جریان هستید ۲ روز پیش سوالی به صورت یک نظر سنجیه عمومی از تمام دوستان پرسیده شد و قرار بر این شد که قسمت نظرات آن را تا ۲ روز بسته نگاه داریم تا نظرات دوستان بر یکدیگر تاثیری نداشته  باشد و همه صادقانه به آن جواب دهند و البته سعی خواهیم کرد که فردا یا پس فردا تحلیل یکی از دوستان را در چرایی این سوال و منظور از این سوال بیاوریم

حال بر آن شدیم تا تمامی نظرات را به صورت یک پست درج کنیم تا همگی شاهد و ناظر جواب ها باشند . امیدواریم که منظور ما را از طرح این نظر سنجی درک کرده باشید

 

 

 

 

 

يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 1:20

توسط:ماه

 

نه من نمی خرم . چون میدانم که بدون لیدر نمی توانم کاری از پیش ببرم . به نظر من یک اصل مهم و اساسی در نتورک مارکتینگ داشتن لیدر های موفق و دلسوز است

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 2:14

توسط:محمد یافتیان

 

عمرا نمی خوام
من بهش می گم " پیشنهاد بیشرمانه"
شما رو نمی دونم.

 

يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 7:30

توسط:The Greatest Billy The Kid

 

اگه واضح تربپرسی بهتری
مثلا"اگه جایگاه فعلی من که مجموعه ای هم داره ازدست بدم وساپورت هم نشه چه اتفاقی میفتد؟
ولی اگرساپورت مجموعه برقرارباشدوآنها نیزبتوانند ازحمایت بالاسریهابهره مندشوند بایدبگویم که چه کسی رابرای خریداین جایگاه ببینم!!؟
حالاچرامجموعه خودراازدست بدم هم اینودارم وهم آنراچه اتفاقی می افتد!؟

 

يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 8:13

توسط:سکوت

 

نع!نع!

 

يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 8:41

توسط:alireza

 

مجموعه ای که گفتتی رو میشه درستش کرد ولی خیلی خیلی سخته .من بدون لیدرم کار نمیکنم.اگه لیدرم بیاد منم میرم

 

 

يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 8:52

توسط:کلاغ

خب زمانی که 1لیدر به کسی نیاز نداشته باشد.(ازنظراطلاعاتی)
آن زمان مرگ مجموعه ی آن است.
ولی من جایگاه خود را دوست دارم و همچنین تیم و لیدرها را.

 

يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 8:56

توسط:محمد لیائی

 

اگر قرار بود انجام بدم تا حالا این شرایط رو قبول می کردم ولی چندتا دلیله که نمی پذیرم
1- این مجموعه ای که دارم اینجا شکل گرفته معلوم نیست جای دیگه بتونم اونارو دور هم جمع کنم
2- سنگ بنای هفتم و اصل پارادایم شیفت (بهترین پارادایمها نزد لیدر شماست)
3- شرایط رو باید خودمون بسازیم
4- نت ورک بدرد خودمحورها نمیخوره این مثال نمونه بارز خود محوریه (چون شما به دید پورسانت خودتون به افراد مجموعه خود نگاه می کنید نه یک لیدر در آینده)
5- با فرض قبول کردن . عادت میکنیم که یه طرفه کار کنیم و مدیریت باینری رو فراموش میکنیم
6- تمام همُ و غمُمون میشه پول و درسهائی که نت ورک برای زندگی داره رو فراموش میکنیم
7- مورد آخریکه به ذهنم میرسه اینه که بعد از تعادل 8000 میریم رو عدم تعادل
عدمی که دیگه نمیشه جبرانش کرد (میگید نه قبول کنید تعادل 8000 رو که رد کردید میفهمید من چی میگم)

 

يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 9:1

توسط:یزد وست

 

سلام همکارعزیز
من نمی خوام

 

يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 9:12

توسط:وست ویژن برای همیشه

 

با سلام خدمت دوستان se7en vision عزيز

من اگه در جايگاه خودم و با ليدر هاي خودم يه سه به سه هم نزده باشم چنين پيشنهادي رو قبول نمي كنم .
با تشكر
يا حق

 

کشنبه 21 آبان1385 ساعت: 9:56

توسط:امام وردی زال اقائئ

 

من شرائط حال خودم را دوست دارم .چون باهمایت لیدرهای خوبم و پشتکار و اراده ای که در خودم سراغ دارم روزی بهترین لیدر ایران خواهم شد باتشکر از لیدرهای خوبم..خوانم نامور .روزبه گنجه.و بهزاد رزاقی . بهترین دونده های جهان روزی تاتی تاتی می رفتن و انقدر زمین خوردن و ادامه دادن تا جهان را فتح کردن

 

يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 10:48

توسط:حسام رسولی

 

نه

 

يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 12:21

توسط:محمود

 

آره بابا

 

يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 14:58

توسط:(Ex- .... (Present Lucky

 

اولا سعي ميكنم با رابطه دوستي كه با ليدرهايم داشته ام از صفر و صفر شروع كرده و انرژي و وقتم را بيشتر روي يك دستم بگذارم ودر صورت وجود مشكلي از آنها كمك بگيرم. البته روي دست ديگرم هم وقت خواهم گذاشت. اگر ليدرهاي سابقم وقت كمك به من را نداشته باشندو به اصطلاح طاقچه بالا بگذارند، با تفاهم در مورد در نظر گرفتن درصدي از پورسانتهاي آينده (تطميع آنها) كمك آنها را خواهم طلبيد و از دفتر آنها هم استفاده خواهم كرد. مطمئنا آموزشهايي كه تا بحال ديده ام هم بكارم خواهند آمد. خلاصه بغير از خريد آخرت كاري نيست كه از پول در اين دنيا بر نيايد!
كور از خدا چي ميخواد؟ 1143 نفر زيرمجموعه مفتي!
البته اين نظر شخصيه منه و معذالك از همه ي ليدرهام بخاطر حمايتاشون ممنونم.
قصد جسارت ندارم ولي بنظر من اگر اصول عقايد كسي نقض نشه، چند تا ليدر خوب رو هم ميشه شريك كرد، چه بسا خيليها از مسند حمايت، انفاق هم ميكنن و لزومي به شريك شدنم نيست.
زيادم نبايد رويا پردازي كرد، اگر احيانا مورد بحث پيدا شد بفرستيدش پيش من!!
اميدوارم همگي عاقبت بخير بشيد. يا علي.

 

يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 16:6

توسط:خودش

 

نه چون دوست دارم با دوستانم در تیمم کار کنم

 

يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 16:14

توسط:Neo

 

من افراد سازمانم و لیدر هام برام اهمیت بیشتری دارد وهمچنین تیم ورک را بیشتر دوست دارم.لذا این شرایط را نمی پذیرم.

 

يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 19:1

توسط:hani

 

agha shoma dari hekayate mano naghl mikoni ,tamame balasariam shift shodan to ye nete dige ,man mondamo ye majmoe ke ba in oza va ahval darim kar mikonim . eserial ham be hamon raveshi ke khodeton goftin jor mikonam . ta alan ham nazashtam majmoam in matlab ro befahman,vali be khoda daram az vasat nesf misham, ye rahkar joloye pam bezarin

 

دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 0:21

توسط:صبر_تا_...

 

من یک بار جایگاه خودمو خریدم تیمم رو انتخاب کردم. در راستای اهداف تیمم تلاش میکنم و میدانم در کنار این تیم به قله میرسم.به قله ی کمال.
من به وجودم در کنار این تیم افتخار میکنم.
یا حق

 

دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 1:30

توسط:مانی

 

می پذیرم ..کو؟

دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 1:31

توسط:سحر

 

بله...می پذیرم

 

دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 1:44

توسط:نامی

 

شما بگو 300 تومان...آره می خرم ایمیل من هست...بیشتر صحبت می کنیم

 

دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 7:35

توسط:The Greatest Billy The Kid

 

مدل جدید بازارگرمی واسه Offerدادنه!؟

 

 

دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 9:56

توسط:طنین

جواب: خیر!چون ما در قبال زیر مجموعه هامون که الان داریم مسئولیم و من لیدر خودمو با هیچ کس عوض نمیکنم.با هیچ پولی و با هیچ فرصتی!ما در قبال لیدر هامون هم مسئولیم!

 

دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 10:3

توسط:تیم-وست

 

با سلام
اگر کسی اقدام به خرید چنین جایگاهی نماید لازم است بداند که نتورکر نمیباشد چون در زمینه تغییر نگرش هنوز مشگل دارد و باید برود و آموزش ببیند چون در جایگاه قبلی خودش هم نمیتواند موفق بشود. با سپاس

دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 11:20

توسط:امیر اشرف الدینی

 

مطمئن باش که از نو با شرایط خودم کار میکنم
ولی من الان هم شرایط ایچنین دارم با اینکه از نو و از صفر شروع کردم نه آموزشی نه چیز دیگه و جالب که بدونی فقط یک شماره تلفن برای ای سریال اونم مشهد من کجا... رفسنجان (عجب حمایتی میشم من)؟؟!! ولی میبینی که دست روی دست نذاشتم ولی بعضی وقتها واقعا تنهایی رو حس میکنم.....
موفق و پیروز باشید

 

دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 12:58

توسط:علیرضا عابد

 

خیر!!!! فکر کنید بهترین ماشین دنیا رو بهتون دادن ولی نه سوختی داره و نه طرز استفاده از اونو بلدید و حالا برای اینکه هم سوخت را به شما بدهند و هم آموزش تمام ماشین را به فرد دیگری که این شرایط را برای ما محیا کرده بدهند

 

دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 13:56

توسط:سمیه

 

تا دیشب فکر می کردم که می خوام!.. حتی پیشنهاد دادم که همه تیم با هم بریم و جایگاهو بخریم و تک شاخه بریم پایین. ولی بعد دیدم فقط اولین نفر پورسانت تک شاخه می گیره. سر تقسیم پورسانتها دعوا می شه!!!!!!! نمی خواد بیهوده کاری کنیم که تازه بعد از این هم که به تعادل 8000 رسیدیم, و تازه بچه ها بزرگ شدن و می خواهیم یک نفس راحت بکشیم از اول شروع به کار کنیم!

 

دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 15:2

توسط:فرزاد - شیراز

 

سلام. اگه قرار باشه مجموعه قبلی خودمو رها کنم و به مجموعه جدید فقط رسیدگی کنم هرگز اینکار را نخواهم کرد چون آنها از من انتظار حمایت دارند. اما اگر روزی فرا رسد که مجموعه من دیگر نخواهند کار کنند در اینصورت حتما آن جایگاه را خریداری خواهم کرد

 

دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 16:0

توسط:مدیریت وبلاگ باران وست

 

یک کلام:نه

 

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 23 آبان1385 و ساعت 0:14 |

مرد جواني خود را به دکتر «وينسنت پيل» رساند و گفت:

دکتر پيل : « کمکم کنيد من از پس مشکلات زندگي بر نمي آيم. »

دکتر پيل گفت : « من الان بايد پشت تريبون بروم اما اگر منتظر بمانيد پس از پايان سخنراني جايي را به شما نشان خواهم داد که در آنجا هيچکس هيچ مشکلي ندارد. »

مرد جوان گفت : « اگر اين کار را بکند به هر قيمتي که شده خود را به آنجا خواهم رساند. »

سخنراني به پايان رسيد. دکتر پيل مرد جوان را به قبرستاني در آن حوالي برد و گفت : « مطمئني که مي خواهي به اينجا بيايي. نگاه کن، صد و پنجاه هزار نفر در اينجا اقامت دارند و هيچكدام كوچكترين مشكلي ندارند. »

نتيجه: ۱- مشکلات را بپذيريد: شرکت کنندگان در مسابقات دو با مانع تمام فکرشان اين است که چگونه از موانع حين مسابقه عبور کنند. آنها موانع را بعنوان جزئي از جريان مسابقه پذيرفته اند. زندگي يک مسابقه دو با مانع است و موانع و مشکلات جزء تفکيک ناپذير زندگي است. اينجا بهشت نيست، بلكه سياره اي است كه زندگي در آن سرشار از شرايط و موقعيتهاي دشواري است كه آرامش و امنيتمان را به چالش مي طلبند. صحبت از ساختن زندگي ايده آل است اما زندگي ايده آل، حيات عاري از مسائل بغرنج و بحرانهاي عديده نيست. بلكه حاصل مبارزه دليرانه با مشكلات و بحرانها و حل موفقيت آميز آنها است.

۲- مشكلات پيامها هستند: هيچ چيز مثل مشكلات انسان را با خودش آشنا نمي سازد. سختي هاي زندگي به مثابه آيينه اي است كه در آن مي توانيم نقاط ضعف و قوت خود را ببينيم. اگر شرايط دشوار و اتفاقات ناگوار ما را به هراس مي اندازند، تاب و توانمان را از ما مي گيرند و رفتارمان را با ديگران تحت تاثير قرار مي دهند، بايد بپذيريم كه هنوز آنطور كه بايد و شايد به رشد مطلوب نرسيده ايم. هنوز داراي ضعفهايي هستيم كه بايد بر طرف شود.

مشكلات ناشي ار بدبياري و اقبال نامساعد نيست. بلكه آنها در زندگي ما حضور دارند تا از طريق فائق آمدن بر آنها به درجات بالاتري از كمال برسيم. با حل هر مشكل شما به قدرتي بزرگتر از آن مسئله دست مي يابيد.

اگر مي خواهيد بدانيد كه چقدر بزرگ هستيد و تا چه اندازه پيشرفت كرده ايد به مسائل و مشكلات زندگي خود بيندشيد. نگاه كني چه حوادثي شما را مي آزارد. چه شرايطي آرامش شما را تهديد مي كند؟ چه اتفاقاتي شما را عصباني، ناراحت و خشمگين مي كند. اگر كسي با كارها و گفتارش خشمگين تان مي كند به جاي مقصر شمردن او به اين فكر كنيد كه چرا چنين شرايطي به راحتي شما را از كوره در مي آورد و روحيه تان را خراب مي كند. هميشه به ياد داشته باشيد كه :

اوضاع و شرايط زندگي انسان را نمي سازد بلكه نقاط ضعف و قوت او را آشكار مي سازد.

۳- اگر چه دنيا پر از رنج است، پر از راههاي غلبه بر آن رنج ها نيز هست. خدواند هرگز مسأله اي بزرگتر از توانايي و قدرت تان پيش روي شما نمي گذارد. هميشه با اين باور با مسائل و موقعيتهاي مختلف زندگي روبرو شويد که از آنها بزرگتريد. حتما راهي هست، كافي است نااميد و نگران نشويد و آرامش خود را از دست ندهيد. راه حل بزودي آشكار خواهد شد.

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در دوشنبه 22 آبان1385 و ساعت 16:7 |


عاشقي مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه مي کرد.

او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟

عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است.

خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.

عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.

اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.

                    عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود...

 

 

با تشکر از محمد حسین شاد چهره

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در دوشنبه 22 آبان1385 و ساعت 15:12 |
با يک شکلات شروع شد . من يک شکلا ت گذاشتم توي دستش .او يک شکلات گذاشت توي دستم . من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کرد م او هم سرش را بالا کرد . ديد که مرا ميشناسد . خند يد م . گفت :« دوستيم ؟ » گفتم : «دوست  دوست » گفت : « تا کجا؟‌» گفتم : دوستي که « تا » ندارد ! . گفت : « تا مرگ ! » خنديدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! » گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !‌»‌ گفتم :‌« نه نه نه ، تا ندارد » گفت :‌« قبول تا آنجا که همه زنده ميشوند ‌، ‌يعني زندگي پس از مرگ . باز با هم دوستيم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم.» خنديدم گفتم :« تو برايش تا هر کجا که دلت ميخواهد يک «تا » بگذار . اصلا يک تا بکش از يک سر اين دنيا تا سر آن دنيا . اما من اصلا تا نميگذارم .» نگاهم کرد . نگاهش کردم . باور نميکرد . مي دانستم او ميخواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نميفهميد...

 

با تشکر صمیمانه از سکوت

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در دوشنبه 22 آبان1385 و ساعت 14:56 |

بازاريابى شبکه‌اى در هفته‌اى که گذشت

لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در دوشنبه 22 آبان1385 و ساعت 14:50 |

 

با استقبال خوب از متن یک نظر سنجی عمومی جوابهای بسیار جالب و جذابی دربخش نظرات خواندیم حیف دیدیم گستره جوابها را کاهش دهیم و باز پیشنهاد میکنیم حتی بی نام نظر شخصی دوستان را بدانیم باز یک روز دیگر بخش نظرات را تایید نمی کنیم به این معنی که تا ۲روز آینده نیز منتظره پاسخ دوستان می نشینیم... 

یک سوال(کلیک)

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در دوشنبه 22 آبان1385 و ساعت 2:10 |

يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند.

دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر بمانند.

نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي توا نست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.

هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت.

بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمو. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.

سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند.

او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود.

هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"

مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "

آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"

مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"

" او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"

ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم يلكه اونها دعاهايي ديگران هست براي ما.

با آرزوی موفقیت تمام دوستان وست ویژنی.

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در دوشنبه 22 آبان1385 و ساعت 0:53 |
به تو مي‌آموزم كه‌
به زندگي بي‌كم و كاست آري بگويي‌.
دست كشيدن از زندگي نه،‌
به تو مي‌آموزم‌ شادماني را.
شادباش و شادباش‌!
دوباره و دوباره‌،
 مي‌گويم شاد باش‌!
كه در شادماني است كه به خداوند نزديك‌تر خواهي شد.
+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در دوشنبه 22 آبان1385 و ساعت 0:21 |
اگر تا به حال به صورت مستقیم گفته نشده ، اما این بار قاضی رسیدگی به پرونده بازاریابی شبکه ای به صورت مستقیم و صریح گفته ....

لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 21 آبان1385 و ساعت 15:29 |

7000 سال قدمت در 150 متر !

لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 21 آبان1385 و ساعت 11:20 |
با سلام خدمت دوستان عزیز

دیشب خبر خوشحال کننده ای از تیم se7en-vision  در گرگان به دست ما رسید . ورزشکاران دلاور se7en-vision در مسابقات کشوری قایقرانی توانستند مقام دوم را به دست بیاورند

ما این موفقیت را به شما عزیزان و تمامی خانواده se7en-vision تبریک می گوییم . شماها باز هم اثبات کردید که ایمان به هدف و پایداری در راه آن به نتیجه خواهد رسید.

ضمنا خدمت  دوستانی که در مطلب نظر سنجی ، نظرات خود را ثبت کردند ویا میخواهند بکنند باید عرض کنیم که همانطور که گفتیم نظرات این مطلب را تا فردا بسته نگاه می داریم تا نظرات مختلف روی هم تاثیر نگذارند . همچنین فردا به امید خدا این نظرات را همراه یک تحلیل در مورد چرایی این سوال درج خواهیم کرد.

با تشکر

مدیریت وبلاگ

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 21 آبان1385 و ساعت 11:6 |

راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و گفت :

(( نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی . اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد .))

مرد به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت . اما ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته است .

آن را برداشت و خواند : (( ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.))

مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟

در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد .

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 21 آبان1385 و ساعت 1:23 |

<؟><!><؟><!><؟><!><؟><!><؟><!><؟><!><؟><!><؟><!><؟>

 

یک سوال از تمام دوستان و یا همکاران  Se7en Vision   داریم که جواب همه کسانی که این سوال را می خوانند را دوست داریم بدانیم

 

 همین امروز به شما پیشنهاد خرید یک جایگاه درVast Vision به قیمت 60,000 تومان داده

 

شود با این شرایط که در یک سمت آن 8,000 جایگاه به فروش رسیده واینک کاملا ثابت است

 

ودیگرفردی برای فروش پکیج سیلور در آن سمت فعالیت نمیکند, فرض قبول این پیشنهاد از دست دادن جایگاه حال

 

حاضر شما می باشد واینکه با همین سازمانتان یا میخواهید از صفر شروع کنید متناسب با شرایط خود

 

به عهده شماست اما این پیشنهاد یک شرایط خاص دیگر نیز دارد و آن اینست که دراین جایگاه هیچ

 

لیدری ندارید کاملا از بالا تنهایید به جز یک شماره موبایل که فقط با  Sms از  ا وE-SERIAL  طلب

 

میکنید و دیگرلیدرهای امروز خود را نخواهید داشت

 

( لطفا فقط شرایط فعلی خود واهداف خود را در جواب صادقانه خود در نظر بگیرید)

 

آیا این جایگاه را خریداری میکنید؟

 

بله٬    خیر٬ 

 

 

بخش نظرات این پست را با تایید 2 روزه باز میکنیم تا جوابها بر همدیگر تاثیرنداشته باشد

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 21 آبان1385 و ساعت 1:16 |
تجارت نتورک مارکتینگ مانند اسبی است که وقتی سوارش میشوی و دور میگیرد دیگر قادر به پیاده شدن از آن نیستی
 
تنها اندیشه در رویاهای بزرگ میتواند روح انسانها را به حرکت وا دارد
 
یاد گیری مدام کمترین شرط لازم برای بدست آوردن موفقیت در هر زمینه کاری است
 
در نتورک چیزی ترسناکتر از خود ترس نیست
 
 
با تشکر صمیمانه از حامد عسگری
se7en-vision اهواز
+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 21 آبان1385 و ساعت 1:6 |

در جستجوی ریشه ها

 

(قسمت بیست و دوم)

 

 

مدیری که به دلیل سابقه اش در کارهای فنی، مدیر شده!

 

 

                                                                                              نوشته محمد کریمی

 

 

امیدوارم که رفیق راه ما باشی. یعنی دغدغه ای داشته باشی و این جور مسائل برایت مهم باشد وگرنه اگر جز این باشد کمی سخت است خواندن این مقالات. چرا؟ به این دلیل که این مقالات به هم پیوسته اند. مثل یک زنجیر. خب بهتر است برویم بر سر اصل مطلب.

 

داشتیم مفهوم خودتوانمندی را توضیح می دادیم. تا آنجا گفتیم که خودتوانمندی یعنی اطمینان داشته باشی به اینکه می توانی آگاه باشی و می توانی از آن استفاده کنی و ادامه ماجرا.

 

اما اگر تجربه این خودتوانمندی را نداشته باشیم چه؟ یعنی اگر باور خودتوانمندی در ما قدرتمند نباشد چه؟

به جای اینکه بتوانیم موفقیت خود را پیش بینی کنیم، آدمی می شویم که مدام پیش بینی شکست را می کنیم. یعنی بیشتر انتظار شکست را می کشیم. خوب به ناچار بیشتر شکست می خوریم. در برخورد با مسائل زندگی، فلج می شویم. من کیستم که بتوانم فکر کنم؟ من کیستم که بتوانم بر مسائل زندگی غلبه کنم؟ من کیستم که به جای برخورد با مشکلات به دنبال دنیای امن و راحت بروم؟ من کیستم که به خاطر ارزشهایم بجنگم؟

 

ولی چرا ما باید در اکثر موارد به این باور برسیم که درک کردن و فهمیدن تقریبا امکان پذیر نیست و فکر کردن، بیهوده است. این موضوع، بسیار وابسته است به جایی که ما در آن بزرگ شده ایم. داشتن محیط خانوادگی خوب هم، خود نعمتی است. چرا که اگر در یک محیط خانوادگی منطقی و قابل پیش بینی بزرگ شویم در رسیدن به باور خودتوانمندی، بسیار مؤثر است. و بسیار مؤثر است در اینکه ما بتوانیم درک کنیم و بفهمیم و در نهایت حل کنیم.

 

ببینید دنیای ما به طرز عجیب و غریبی در حال تغییر و تحول است. شاید این حرف برای بعضی از ما قابل درک نباشد. کاری به این قسمت نداریم. نتیجه ای که می خواهم از این حرف بگیرم این است که در دنیایی که دانش بشر هر ده سال دو برابر می شود، چگونه می توان زندگی کرد اگر توانایی درک و فهمیدن مسائل در ما کم باشد. فکر نمی کنید دیگر حتی ادامه حیات در این دنیا کمی سخت باشد. باید رفت گوشه ای برای خود جست و در آن خزید و لب باز نکرد و منتظر .... چه می گویم؟ فکر نمی کنید ما خیلی از این  قافله عقبیم و هر روز عقب تر می مانیم. اگر ما این باور را در خود نداشته باشیم که می توانیم بیاموزیم و بفهمیم و درک کنیم آیا دیگر احساس امنیت خواهیم داشت؟ بگذارید مثالی بزنیم تا کمی موضوع باز شود.

 

فرض کنیم بازرگانی پس از بیست سال کار و فعالیت، تخصص و مهارتی در کارش پیدا کرده است. بازرگان مورد اشاره، قصد می کند که مثلا به نتورک وارد شود. در این جای جدید، او با کاری کاملا متفاوت، با قوانین و شرایط و مسائل دیگرگونه مواجه می شود. اگر این شخص، فاقد باور خودتوانمندی باشد، این خطر وجود دارد که هنوز در اندیشه کار قبلی باشد و نتواند خود را با شرایط جدید سازگار کند. در نتیجه نمی تواند در سطح مطلوب، ظاهر شود و احساس نداشتن توانمندی لازم، در او تأیید و تقویت می شود. یعنی با بیست سال سابقه کاری در بازرگانی فکر می کند در این نوع کار توانایی ندارد. اما اگر او از باور خودتوانمندی سالم برخوردار باشد، به توانایی آموختن خود توجه می کند. در نتیجه، در کار جدید به احاطه لازم می رسد، خوب عمل می کند و احساس باور خودتوانمندی در او تأیید و تقویت می شود. خواهش می کنم از این مثال استفاده ای بکنید و کمی آن را تعمیم بدهید و ببینید که نظیر این اتفاق، بسیار در دور و بر ما و در بسیاری از تجربیات ریز و درشت ما یافت می شود.

 

دیده اید که گاهی اوقات فروشندگان، حسابداران و مهندسین موفق را به سمت مدیریت مؤسسات می گمارند. از این هم بالاتر گاهی اوقات مدیر کل می شوند و گاهی اوقات وزیر و شاید رئیس جمهور. اما همگان می دانند که مهارتهای مورد نیاز کار سرپرستی و مدیریت خوب، متفاوت از مهارتهای مورد نیاز مهندسین، حسابدارن و فروشندگان خوب است. قصدمان از این حرف این نیست که این گروه و گروههایی شبیه آن را به کار و سمت مدیریت نباید گماشت. بلکه می خواهیم بگوییم معمولا به دلیل اینکه بسیاری از این افراد با کار و مسئولیت جدیدی روبرو می شوند به اصطلاح معروف، خودشان را گم می کنند. یعنی به بیان ساده، توانمندیهای خود را در یادگیری کار جدید و سمت جدید دست کم می گیرند و اصلا در پی یادگیری آن کار نمی روند و عاقبت کار، آن می شود که مسلمان نشنود کافر نببیند. شاید بگویید که در بعضی جاها آموزش می دهند و امتحان می گیرند و چه و چه. اما باید بگویم که باز اصل مطلب سر جای خود باقیست و آن اینکه تا زمانی که ما تواناییهای خود را برای یادگیری دست کم بگیریم مدار بر همان دور می چرخد. با داشتن باور خودتوانمندی، با راحتی بیشتری می توان از سطح دانش قبلی، فراتر رفت و بر دانش، مهارت و چالش های موجود مسلط گردید. یعنی باز به بیان ساده تر، دلیل اصلی بی میلی افراد برای یادگیری، همان دست کم گرفتن توانایی خود برای یادگیری است.

 

 گاهی اوقات پیش آمده که به شما بگویند: "فلانی از این به بعد شما به این سمت جدید گماشته شدی." و یا اینکه "باید کار جدیدی را انجام دهی". نگران می شوید که نتوانید از عهده مسئولیت آن برآیید. شاید سؤالهایی که کمی به ما در این موارد کمک کند اینها باشد. البته این سؤالات با این پیش فرض است که قبلا در انجام کاری مهارت کسب کرده باشید و موفق باشید.

 

چرا در شغل و کار قبلی موفق بودی؟

در ماههای اول اشتغال به کار قبلی، چه کردی که توانستی از مهارت کافی برخوردار گردی؟

با چه ذهنیتی، به کار جدید وارد شدی؟

برای رشد بیشتر در کارت چه اقدامات دیگری صورت دادی؟

چگونه خودت را با تغییر نیازهای شغلی، سازگار کردی؟

چگونه توانستی تا این اندازه انعطاف پذیر باشی؟

کدام جنبه از موفقیتهای گذشته را می توانی در کار جدید مورد استفاده قرار دهی؟

با توجه به اینكه کار جدید، نیازمند مهارتهای خاص و متفاوت از گذشته است، چگونه فکر می کنی بتوانی به موفقیت لازم برسی؟

چه می توانی بکنی که موفقیت تو را تضمین کند؟

 

البته باید به این نکته هم توجه داشته باشیم که نمی توان انتظار داشت که کسی در همه زمینه ها به یک اندازه موفق ظاهر شود. در واقع نیازی هم به این نیست که افراد در همه زمینه ها به یک اندازه موفق باشند.

باید بگوییم که آن چیزی که تعیین می کند فردی در یک زمینه بیش از زمینه های دیگر موفق ظاهر شود علائق، ارزشها و شرایط است. اما با این اوصاف در دنیای امروز بعضی مهارتهاست که همگی نیاز داریم که در آنها موفق باشیم. کم و زیادش خیلی مهم نیست. مهم آن است که باید به سراغشان رفت و آنها را یاد گرفت.

 

ادامه دارد….

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 21 آبان1385 و ساعت 1:2 |

یک امید، یک بهار

بارها تورا میان آسمان دیده ام، بزرگ، خوب و مهربان من همیشه با تو حرف میزنم

چون خود تو گفته ای ((  مرا بخوان!  ))

ابر وقتی از تو حرف میزند بید زرد، سبزرنگ می شود . وقتی آب شعر حفظ میکند

من دلم دوباره تنگ می شود. باز توی دفترم برای تو یک امید، یک بهار می کشم

روی پله های رنگ رفته مان می نشینم، انتظار می کشم بعد لحظه ای خیال میکنم

روبه روی من تو ایستاده ای گوش کرده ای به حرفهای من.خواهش مرا جواب داده ای

دستهای سرد من که بی دلیل گاه گاه اشتباه می کنند مثل یک غروب، چشمهای تو

خشمگین مرا نگاه می کنند فکر می کنم بدون یاد تو قلبها سیاه وزشت می شوند

در دلم همیشه ذکر خیر توست. با تو خانه ها بهشت می شوند.

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 21 آبان1385 و ساعت 0:59 |

تصاویر مربوط به حضور موفق شرکت وست ویژن در نمایشگاه صنایع دستی و گردشگری لندن

لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 21 آبان1385 و ساعت 0:43 |

در پی اعلام اطلاعیه مبنی بر حضور موفقیت آمیز شرکت وست ویژن در نمایشگاه صنایع دستی در لندن اطلاع یافتیم که امروز صبح این خبر از رسانه ها پخش شد و در این خبر حضور فعال غرفه های ایرانی مورد توجه قرار گرفته بود و در گزارش تصویری خبر مذکور ،غرفه ی وست ویژن با حضور  تاپ لیدر های محترم از جمله آقای رزقی و . . .  به چشم می خورد .

با آرزوی موفقیت های بیشتر برای ایران و ایرانی

منبع: Se7eN Vision Team

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در شنبه 20 آبان1385 و ساعت 13:12 |
کمال دانشیار: اقدامات اولیه جهت تاسیس انجمن شرکتهای بازاریابی شبکه ای سالم14 /08/85 

لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در شنبه 20 آبان1385 و ساعت 0:22 |
در پی درج وقایع اخیر در روزنامه ها و تلویزیون و تحلیل های متفاوت از آن به مطلبی برخوردیم که شاید خواندنش برای شما خالی از لطف نباشد

ماجرای لیست 16 شرکت هرمی‘نطق انتخاباتی یک نماینده وهزینه هایى برای قوه قضائیه12/08/85 

لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در شنبه 20 آبان1385 و ساعت 0:19 |

در جستجوی ریشه ها

 

(قسمت بیست و یکم)

 

 

مساله این است: انتخاب کردن یا انتخاب نکردن!

 

                                                                                                           نوشته محمد کریمی

 

 

اگر یادتان نرفته باشد گفتیم خودباوری از دو بخش با هم مرتبط، تشکیل می شود. یکی، داشتن احساس اطمینان در برخورد با مسائل زندگی، و دیگری داشتن احساس صلاحیت برای خوشبخت شدن. که به آن احترام  به  نفس یا عزت نفس می گفتیم. می خواستم به وعده خود عمل کنم و کمی بیشتر در مورد این دو مقوله به طور مجزا توضیح دهم. اما قبل از آن موضوعی به ذهنم رسید که لازم دانستم به آن اشاره ای کنم و بعد با هم این دو مقوله را بررسی کنیم.

 

باز اگر یادتان باشد مفهوم خودباوری را به صورت یک نیاز، مطرح کردیم و گفتیم که یکی از نیازهای ضروری در زندگی ما انسانهاست. اما می خواهیم سوالی را مطرح کنیم. ریشه نیاز من و شما به خود باوری چیست؟ نیاز ما به خودباوری ناشی از دو مساله است. اول اینکه ما انسانها برای بقای خود و همچنین موفقیت در محیط زندگی نیاز به آگاهی داریم. یعنی زندگی و حال خوب ما، به توانایی ما در فکر کردن برای آگاه شدن بستگی دارد. دوم اینکه استفاده درست و بجا از آگاهی، خود به خودی نیست. برای اینکه بتوانیم از آگاهی خود استفاده کنیم باید دست به انتخاب بزنیم.

 

 متوجهم موضوع فعلا کمی سخت است اما صبر کنید تا توضیح دهم.

 

در سری مقاله های مربوط به آگاهی، به تفصیل توضیح داده شد که مفهوم آگاهی  داشتن چیست و اینکه داشتن و یا نداشتن آن چه تأثیری بر زندگی ما دارد. اما با این اوصاف در اینجا اشاره ای کوتاه داریم. ما به خاطر آن انسان هستیم که می توانیم فکر کنیم و استدلال کنیم. زندگی ما در نهایت، بستگی به این توانایی دارد. فکر کنیم که چطور شد غذای امروزمان روی میز قرار گرفت. چگونه شد پارچه و لباس تهیه گردید که امروز آن را پوشیده اید، چگونه شد خانه ای ساختند که شما در آن زندگی می کنید. چگونه شد صنعتی به وجود آمد که شما از طریق آن امرار معاش می کنید. چگونه شد که می توانید یک آهنگ زیبا را در اتاقتان بشنوید. چگونه شد نوری درست شد که بتوانید این مقاله را بخوانید. این ها همگی حاصل ذهن من و شماست. حاصل اندیشیدن توسط ذهن من و شماست. یعنی اینها و بسیاری از موارد دیگر به فرایند اندیشه بستگی دارد. برای جواب دادن به شکایات یک کود ک یا همسرمان، توجه به این نکته که تفاوتی میان رفتار و احساسات این دو فرد وجود دارد، یا کشف اینکه چگونه با رنجش و خشم روبرو شویم که به جای نابود کردن، التیام ببخشد، به فرایند اندیشیدن بستگی دارد. حتی دانستن اینکه چه زمانی تلاش آگاهانه برای حل مساله را کنار بگذاریم و این وظیفه رابه ذهن ناهشیار بسپاریم، یا دانستن این که چگونه، اندیشیدن آگاهانه را متوقف کنیم و چه زمانی به احساسات یا حالتهای شهودی بچسبیم، به فرایند اندیشه نیاز دارد.

 

خب تا اینجا تا حدودی فهمیدیم که فرایند اندیشیدن که منجر به آگاهی من و شما می شود چقدر مهم است. اما مسئله و نکته مهم اینجاست که ما به  گونه ای برنامه ریزی نشده ایم که به طور خودکار فکر کنیم. ما همان طور که گفتیم امکان انتخاب داریم. یعنی باید انتخاب کنیم که بیاندیشیم. به عبارت دیگر اختیار داریم و این حق انتخاب به ما داده شده که مترصد آگاهی شویم یا نشویم و یا فعالانه از آن دوری کنیم. انتخاب میان اندیشیدن و نیاندیشیدن بر عهده ماست.

 

برای مثال به این گزینه ها توجه کنید و به نقش آنها در زندگی خود دقیق شوید. انتخاب میان: تمرکز کردن یا نکردن، اندیشیدن یا نیاندیشیدن، آگاهی  داشتن در برابر ناآگاهی، روشنی و شفافیت در برابر ابهام و سردرگمی، احترام به حقیقت در برابر دوری از حقایق، احترام به واقعیتها در برابر بی تفاوتی نسبت به واقعیتها، تلاش برای درک کردن در برابر تلاش نکردن برای درک کردن، صداقت با خود در برابر بی صداقتی با خود، تمایل به دیدن  اشتباهات و رفع آنها در برابر ماندگار شدن در اشتباه و الخ.

 

خب تا اینجا فکر کنم تا حدودی به اهمیت مساله انتخاب پی برده باشیم. حال همه اینها که گفتیم چه ربطی به خود باوری دارد. برایتان می گویم. خودباوری ما، رابطه مستقیمی با آن چیزی دارد که ما انتخاب می کنیم. یعنی کم و زیاد شدن خودباوری من و شما در ارتباط با انتخابهای ماست. همانطور که در اول مقاله گفتیم ما برای بقای خود به آگاهی نیاز داریم. برای آگاه شدن باید خودمان دست به انتخاب بزنیم. و این انتخاب بسیار و بس بسیار به میزان خودباوری من و شما مربوط است. البته عکس این موضوع هم صادق است. یعنی انتخاب ما هم در میزان خودباوری تأثیرگذار است.

 

میزان خودباوری، یکبار و برای همیشه در کودکی ایجاد نمی شود. می تواند به تدریج زیاد شود، همانطور که می تواند تحلیل برود. کسانی هستند که خود باوریشان در سن ده سالگی بیش از مقدار آن در شصت سالگی      شان بوده است. عکس آن نیز درست است. خودباوری می تواند افزایش، بعد کاهش و مجدداً افزایش یابد. وقتی به گذشته خود مان نگاه می کنیم این را به خوبی می بینیم. گاه انتخابهای غرورانگیز کرده ایم و گاه رفتارمان به شدت تأسف بار بوده است. بعضی از انتخابها بر میزان  خودباوری ما افزود و برخی از آن کم کرد.

 

چه انتخابهایی، از خودباوری ما کم می کند؟ در مواقعی که نمی خواستیم آنچه را که می دیدیم، ببینیم، نمی خواستیم آنچه را که نمی دانستیم، بدانیم. اوقاتی لازم بود بر آگاهی خود بیفزاییم، اما از آن، چیزی کم کردیم. وقتی نیاز بود که احساساتمان را وارسی کنیم و نکردیم. وقتی لازم بود به حقیقتی اشاره کنیم و سکوت کردیم. وقتی لازم بود از رابطه ای آسیب زننده فاصله بگیریم ولی آن را حفظ کردیم. وقتی لازم بود که عمیق ترین احساسات و ژرفترین نیازهایمان را ابراز کنیم و دست روی دست گذاشتیم تا شاید معجزه ای به وقوع بپیوندد. این هم نمونه ای از انتخابهایی که بر خودباوری ما تأثیر ناجور می گذاشت. خب پس با این تفاصیل دانستیم که نیاز ما به خودباوری از آن روست که در انتخابهای ما در زندگی تأثیر می گذارد. و به غیر از این، انتخابهای ما نیز همین تأثیر را بر خودباوری دارد.

 

اما بیاید برگردیم سر موضوع خودباوری و توضیح دو بخش اصلی خودباوری یعنی خودتوانمندی و عزت نفس.

اما خودتوانمندی. مؤثر و توانمند بودن به معنای توانایی رسیدن به یک نتیجه مطلوب است. اطمینان به توانمند بودن در برخورد با مسایل. به معنای اطمینان داشتن به توانایی خود برای آموختن آنچه به آموختنش نیاز داریم و انجام آنچه باید انجام دهیم تا به هدفهای مطلوب خود برسیم. پر واضح است که ما به مواردی اشاره داریم که بر آن کنترل داریم. آنچه به دور از کنترل ماست در نظر نیست. داشتن خودتوانمندی، ارتباطی با قادر مطلق بودن ندارد. بدین مفهوم نیست که صاحبان آن بتوانند از عهده انجام دادن هر کاری برآیند.

داشتن خودتوانمندی هرگز بدین معنا نیست که هرگز اشتباه نکنیم. به جای آن بدین معناست که می توانیم فکر کنیم، بدانیم و اشتباهات خود را اصلاح کنیم. خودتوانمندی بدین معنا نیست که می توانیم بر همه چالشهای زندگی فائق آئیم. به جای آن بدین معناست که بدانیم و باور داشته باشیم که می توانیم آنچه را لازم داریم بیاموزیم و با چالشهای زندگی برخورد معقولانه بکنیم.

 

خودتوانمندی چیزی عمیق تر از داشتن اعتماد و اطمینان به دانش و مهارتهای خود با توجه به موفقیتهای گذشته است، هر چند با آن نیز بی ارتباط نیست. خودتوانمندی، داشتن اطمینان به همۀ آن چیزهایی است که کسب دانش و مهارت را برای رسیدن به موفقیت، امکان پذیر می سازد. داشتن اطمینان به توانایی اندیشیدن است. داشتن اطمینان به آگاهی و طرز استفاده کردن از آن است.

 

تا اینجا را داشته باشید تا در مقاله بعد به ادامه توضیح این مقوله، بیشتر بپردازیم

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در جمعه 19 آبان1385 و ساعت 23:53 |

دو خبر بسیار مهم

لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در جمعه 19 آبان1385 و ساعت 23:44 |

وست ویژن غیر قانونی نیست ، فقط از آن شکایت شده است

لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در جمعه 19 آبان1385 و ساعت 23:42 |


در مجالی که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدریس کنند

و بگویند خدا

خالق زیبایی

و سراینده عشق

آفریننده ماست

مهربانیست که ما را به نکویی

دانایی

زیبایی

و به خود می خواند

جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ

دوزخی دارد- به گمانم ؟

کوچک و بعید

در پی سودا نیست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

در مجالی که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که خرد را با عشق

علم را با احساس

و ریاضی با شعر

دین را با عرفان

همه را با تشویق تدریس کنند

لای انگشت کسی

قلمی نگذارند

و نخوانند کسی را حیوان

و نگویند کسی را کودن

و معلم هر روز

روح را حاضر و غایب بکند

و به جز ایمانش

هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند

مغز ها پر نشود چون انبار

قلب ها خالی نشود از احساس

درس هایی بدهند

که به جای مغز دلها را تسخیر کند

از کتاب تاریخ

جنگ را بردارند

در کلاس انشا

هر کسی حرف دلش را بزند

غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد از این

باز همواره نگوید : هرگز

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاییز تعلیم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه

و عبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو

و طبیعت را در جنگل سبز

مشق شب این باشد

که شبی چندین بار

همه تکرار کنیم

عدل

آزادی

قانون

شادی


امتحانی بشود

که بسنجد ما را

تا بفهمند چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ایم


در مجالی که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که در آن آخر وقت

به زبانی ساده

شعر تدریس کنند

و بگویند که تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما

با تشکرصمیمانه از دوست خوبمان سکوت

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در جمعه 19 آبان1385 و ساعت 23:29 |

اخباری مسرت بخش در مورد نمایشگاه صنایع دستی در لندن

لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در پنجشنبه 18 آبان1385 و ساعت 21:19 |

ما به هم نمی رسيم آخر بازی همينه آخر عشق دوتا خط موازی همينه ...
دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.

آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت :
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم. ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .

خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .

خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت

در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند ....

دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .

خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .

فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميد تان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .

 

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم مي رسيد .
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .

دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد
_________________

از دوست به دوست ... باشد که باشی ...حتی وقتی که من نبودم .

 

 

با تشکر از سکوت

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در پنجشنبه 18 آبان1385 و ساعت 21:8 |
 

معجره نوار قرمز

 

 

یکی از صاحبان صنایع انگلستان در قرن هجدهم، برای افزایش بهره وری کارخانه تازه تاسیسش، دست به ابتکار جالبی می زند.او روزی به کارخانه نو بنیاد خود میرود و با خود سه قرقره به رنگهای زرد، سبز و قرمز می برد. کاگرها از دیدن این نوارها تعجب می کنند، روز بعد که کارگرها به سر کار می ایند، مشاهده می کنند به هر یک از دستگاهها یک تکه نوار به یک رنگ از رنگهای یاد شده بسته شده ، علت آنرا جویا می شوند.

 

بعد از چند روز مشخص می شود کارفرما نوار سبز را برای ماشینهایی که تولید متوسطی داشتند، بر گزیده است. برای دستگاههایی که تولید شان کمتر از میزان متوسط بوده نوار زرد و برای ماشینهایی که تولید شان از حد متوسط بیشتر بود نوار قرمز در نظر گرفته است. در ضمن به کارگران گفته شده بود که وجود این نوارها ، هیچگونه تاثیری در دستمزد آنها تحت عنوان پاداش یا تنبیه نداشته است و تنها به منظور این که از میزان تولیدش اگاهی یابد، در نظر گرفته شده است و اطمینان لازم را از این جهت به آنها داد.

 

با اتخاذ این تد بیر ساده و بدون هزینه، تغییر شگفتی درتولید و بهره وری کارگران به وجود آمد طی دو ماه تمامی دستگاه ها و ماشین آلات کارخانه مجهز به نوار قرمز شد ند. وجود نوارها باعث شده بود هر کسی مراقب میزان کار خود باشد و سعی کند طبق موازین استاندارد در زمان معین بازدهی مطلوبی از تولید محصول ترائه نماید . جدای از این موضوع این کار باعث شده بود هر کار گر برای خود معیار و ضابطه ای جهت تولید پیدا کند و نیز کارش از هیجان بیشتری برخوردار باشد.

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در پنجشنبه 18 آبان1385 و ساعت 0:7 |

 راه بهشت

  مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مرده ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند.

در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلا لي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟» دروازه بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.» - «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه ايم.» دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بنوشيد.» -

اسب و سگم هم تشنه اند.

 نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

 مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه اي رسيد ند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: روز به خير مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنه ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمه اي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرد يد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! -

آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! 

كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستا نشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...

 بخشي از كتاب «شيطان و دوشزه پريم»، پائولو كوئيلو

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در پنجشنبه 18 آبان1385 و ساعت 0:2 |
 

تقصیر تو بود

 

 

اگر یک جمله یا عبارت را بدون توجه به مفهوم آن چندین بار با صدای بلند تکرار کنیم چه می شود ؟

جواب: مفهوم آن جمله تغییرمی کند، به عبارت دقیق تر درک ما نسبت به آن جمله تغییر می کند،

یکی از عباراتی که بسیار به کار می رود ولی در واقع شنیده نمی شود و از تاثیر تخلیه شده است، (تقصیر تو بود) است.

 

به فهرست رایج تقصیرها دقت کنید:

 

به جای من اشتباه کردم ( تقصیر تو بود)  . من نفهمیدم ( تقصیر تو بود) . نتوانستم ( تقصیر او بود)

. موفق نشدم ( تقصیر خودم نبود ) . از او بدم می آید، ( تقصیر خودش است) . عقب مانده ام ( تقصیر شرایط است) راضی نیستم (تقصیر من نیست) دیر کردم ( تقصیر ترافیک است ) .

پوستم خشک است ( تقصیر فصل است ) چاقم ( تقصیر غذاها است) قدم کوتاه است ( تقصیر پدر مادرم است) پول ندارم تقصیر وضع اقتصادی و اجتماع  است جامعه خراب است من بی تقصیرم . روزگار خراب است . دیگه جواب نمی ده ، تاریخ مصرفش تمام شده، بالاسریها مقصرن ، حمایت نیست و.............  هیچکدام خود را مقصر نمیدانند و......

 

با این همه تقصیر چه میکنید ؟ چگونه دنیای خود را تعدیل می کنید ؟ چگونه این همه تقصیر را پالایش می کنید ؟

در دنیایی که همه بیش از ما مقصر و موثر هستند ، قطعا قربانی می شویم. برای قربانی نشدن لازم است تقصیرات دیگران را علاوه بر شناسایی ، به کار ببریم . به کار بردن یعنی تبدیل کردن

و تبدیل شدن، ازطریق ممکن و مفید .

 

نقص طرف مقابل در شما چه تاثیری ایجاد می کند، توقف یا تحرک؟

این یک توقع غیر ممکن است که انتظار داشته باشیم از کسی تقصیری سر نزند تا ما حرکتی روان وموفق داشته باشیم . کیفیات غیر ممکن را درک کنیم تا دستگاه واقع بینی ما خواسته های ممکن خود را تعقیب کند . دسگاه واقع بینی هر کس می تواند نقش قصور دیگران را در اندازه های طبیعی  نمایان کند ،  اما ذهن منفعل آدمیان ، حیله می کند و از قصور دیگران یک موفقیت و یک حق می سازد ؛ حقی بزرگتر از اندازه های واقعی که معمولا تحقق نمی یابد و تبدیل به قضاوتی شکایت آمیز می شود ؛ شکایت از روزگار و روابط !

 

اگر روابط ما زنده نباشد ، در برخورد با هر تقصیری دچار سکته روانی ، ایست و توقف درونی و بیرونی خواهیم شد.

 

با تقصیر مانند یک مانع برخورد کنیم که باید رفع شود نه مثل یک دشمنی که باید دفع شود !

 

روش رفع موانع ، فقط علامت گذاری و شناسایی آن نیست . برای رفع موانع باید طبیعت آن را درک کنیم . موانع موجود در راه ما قطعا با بافت آگاهی ما تناسب و حتی تجانس برقرار می کنند.

 

باید به نسبت مقاومت مانع، تجهیز شویم، تجهیزاتمان را با خستگی و ناشیانه به کار نبریم. به جای آن که خودمان را مستهلک کنیم، مانع را فرسایش دهیم ، دقت کنید : تقصیرات را فرسایش دهیم نه مقصرین را. ما معمولا هنگام مواجه شدن با یک قصور ، فرد مقصر را مورد حمله قرار می دهیم نه رفتاری مشخص را.

 

 

چند نکته :

1- بسیاری از ما در مرحله ای از بلوغ روانی خود ،از این که شایرین مقصر باشند ، لذت می بریم چون خودمان در موقعیت بهتری قرار میگیریم.

2- تشخیص تقصیر دیگران آسان است ولی تاثیر مثبت بر تقصیر دیگران جذاب تر از تشخیص آسان اولیه است.

3-آنچه که اسمش را تقصیر می گذاریم ، در واقع همان نحوه تاثیر دیگران بر امور است . این چیزی است که میتواند از جانب ما قابل کنترل ، تعدیل یا اصلاح باشد . اگر فرد فرد ما خود را نسبت به قصور دیگران تنظیم و فعال کنیم ،مجموعه ای تنظیم و فعال خواهیم داشت. فضیلتهای فردی ، فضیلتهای جمعی هم هستند.

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در چهارشنبه 17 آبان1385 و ساعت 23:55 |
تجربه کلمه ايست که انسانها بر خطاهاي خويش مينهند

آموخته ام... كه زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم.
 آموخته ام... كه كوتاهترين زماني كه من مجبور به كار هستم، بيشترين كارها و وظايف را بايد انجام دهم
آموخته ام... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيم
آموخته ام... كه فرصتها هيچ گاه از بين نميروند، بلكه شخص ديگري فرصت از دست رفته ما را تصاحب خواهد كرد
آموخته ام... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم
آموخته ام... كه لبخند ارزانترين راهي است كه ميتوان توسط آن نگاه را وسعت داد
آموخته ام... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب كنم

باور کنيد
باور کنيد ، نيروي آدمي ، بي کران است.
باور کنيد ،هيچ کاري از اراده آدمي خارج نيست
باور کنيد ،که از عشق آفريده شده ايد ، پس عشق را بيافرينيد.
باور کنيد ،خورشيد به خاطر شما ، طلوع مي کند.
باور کنيد ،خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود ولي بندگان او چرا!
باور کنيد ، لايق بودن هستيد.
باور کنيد ، که اکنون مهم ترين لحظه است.
باور کنيد ، که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد.
باور کنيد ، که شما هم مي توانيد
و تمام باورهاي خود را از ته دل باور کنيد تا زندگي ، شما را باور کند!

خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پايداري در آن روزها ، و وعده تسلي
پس از اشک و چراغ راه را داده است

روزنه هاي اميد رادر د ل تاريکمان روشن کن
+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در چهارشنبه 17 آبان1385 و ساعت 23:50 |
در کتاب * آیین زندگی * اثر د یل کارنگی داستانی نقل شده که در اینجا ذ کر می کنیم:

شاهزاده ای که در دبیرستان نظام درس می خواند، روزی با یکی از همشاگردیها به نزاع پرداخت.
همشاگردی جسور و بی باک لگدی به شاهزاده نازک نارنجی زد و او را نزد دیگران تحقیر کرد.
شاهزاده که انتظار چنین رفتاری را نداشت، به مدیر مدرسه شکایت برد. مدیر مدرسه با تعجب از شاگرد پرسید:پسر، برای چه این کار را کردی؟ مگر نمی دانی که این شاهزاده در آینده شاه این مملکت می شود؟ پسر جواب داد: چرا، خیلی خوب هم می دانم. به این دلیل به او لگد زد م که بعدها ، وقتی که شاه شد، به دوستانم بگویم که در جوانی چنین کاری را کرده ام!

با این تفسیر اگر کسی به شما حسادت کرد ، نباید ناراحت شوید. یقینا امتیازات قابل توجهی در شما بوده که حسادت او را برانگیخته است. همه دشمنیها را جدی تلقی نکنید، زیرا برخی از آنها از رقابت و چشم و همچشمی ناشی می شوند.

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در چهارشنبه 17 آبان1385 و ساعت 23:46 |

در جستجوی ریشه ها

 

(قسمت بیستم)

 

 

هشدار! اپراتوری هم دیگر کار سختی برای ما خواهد شد!

 

                                                                                                           نوشته محمد کریمی

 

 

همانطور که در مقاله پیشین ملاحظه کردید خودباوری به صورت یک نیاز برای نوع انسان، در نظر گرفته شد. در ادامه می خواهیم راجع به مقولاتی که مربوط به این نیاز ضروری است، توضیح دهیم.

 

شاید تا به حال شنیده باشید که فردی دارای خودباوری و اعتماد به نفس بیش از اندازه است. اما آیا خودباوری بیش از اندازه، وجود دارد؟ نه، وجود ندارد. چرا؟ همانطور که نمی توان گفت کسی بیش از اندازه سالم است، نمی توان گفت اعتماد به نفس یا به قولی دیگر، خودباوری شخصی، زیادی است. شاید ریشه این سوء  تفاهم در آنجا است که گاهی افراد، تکبر، نخوت و افراط گرایی را با مفهوم خودباوری، اشتباه می گیرند. اما باید گفت  که این ویژگیها با خودباوری هیچ ارتباطی ندارد. کسانی که از خودباوری بالایی برخوردارند خود را برتر از دیگران نمی دانند و نمی خواهند خود را با معیارهای موجود، مقایسه کنند. خوشحالی آنها به این دلیل است که به آن کسی که هستند می بالند، نه اینکه از دیگران بهترند. شاید خوشحالی و سرزندگی حیوانات، نمونه جالبی برای توضیح این حالت باشد. حتماً دیده اید که وقتی سگی در حال بازی است، به اطراف می دود، دنبال پروانه ها می کند و به هوا می پرد، از زنده بودنش خوشحال است. حال چقدر مسخره است که اگر فکر کنیم این سگ چون در مقایسه با سگ همسایه، وضعیت خورد و خوراک بهتری دارد پس خوشحال است و سر حال!

 

به جز این سوء تفاهم که در بالا به آن اشاره شد، مسأله دیگری هم، در میان است. کسانی که از خودباوری کمی برخوردارند اغلب در حضور کسانی که دارای خودباوری زیاد هستند ناراحتند. ممکن است احساس رنجش کنند و بگویند که آنها خود خواهند و مغرور. و این در واقع، حقیقت تأسف باری است که در این دنیا برای آدمهای موفق روی می دهد. چه حقیقتی؟ حسادتی که از سوی دیگران با آن مواجه می شوند. اشخاص ناموفق اغلب به اشخاص موفق حسادت می ورزند. ناخشنودها به خشنودها غبطه می خورند. یکی از نشانه هایش این است که اشخاصی که از خودباوری کمی برخوردارند، گاه به این علا قه دارند که از خطرات ناشی از خودباوری یا اعتماد به نفس زیاد حرف بزنند.

 

موضوع دیگری که می خواهیم در مورد خود باوری به آن اشاره کنیم این است که ممکن است بعضی از ما دارای استعداد، انرژی و انگیزه ای باشیم که به موقعیتهای قابل ملاحظه ای برسیم و با این حال، خود را ارزشمند ندانیم و احساس ناشایستگی بکنیم. درست است که خودباوری کم، اغلب مانع از آن می شود که به موفقیت لازم برسیم، اما لزوماً این اتفاق، همیشه نمی افتد. یعنی نکته مهم تر این است که خودباوری اند ک، از ظرفیت ما برای لذت بردن از زندگی می کاهد. این، حقیقت دردناکی است که بسیاری از انسانهای به ظاهر موفق، از آن خبر دارند. به گمانم این جمله از آن دومین مرد ثروتمند دنیا یعنی "وارن بافت" است. "چرا تألم ناشی از شکستهایمان به مراتب بیشتر و پردوام تر از رضایت ناشی از موفقیتهای ماست؟ چرا خوشبختی تا این اندازه، فرار است؟ چرا احساس غم و اندوه، تا این حد ایستا و مقاوم است؟"

 

وقتی از خودباوری خوب برخوردار باشیم، شادی، نیروی محرکه ماست. ترس و نگرانی، دیگر، نیروی برانگیزاننده ما نیست. این شادی است که می خواهیم آن را تجربه کنیم. نه اینکه بخواهیم به دلیل دوری از رنج و محنت، دست به کاری بزنیم. هدف ما خودابرازی است نه دوری از خویشتن و نه توجیه کردن خود.انگیزه ما اثبات باارزش بودن نیست، بلکه هدفمان این است که به امکانات خود دست یابیم.

 

حال یک سؤال. آیا برای رسیدن به موفقیت، تنها چیزی که لازم است خودباوری است؟ باید گفت که این، اشتباه دیگری است که در مورد خودباوری وجود دارد. موضوع، کمی پیچیده تر از این حرفهاست. رسیدن به موفقیت را می گویم. از طرفی، خودباوری، تنها چیزی نیست که بگوئیم حلال همه مشکلا ت است و یا داروی هر درد بی درمان است. عوامل درونی چندی، به غیر از خودباوری ممکن است اثرگذار باشند. از این جمله، می توان به میزان انرژی، هوش و فراست و میل به موفقیت اشاره کرد. به عبارتی، داشتن احساس خوب از خود که به نوعی همان خودباوری است، شرط لازم برای رسیدن به موفقیت است، اما شرط کافی نیست. وجود آن، تضمین کننده موفقیت نیست اما نبود آن تولید اضطراب، ناراحتی و نومیدی می کند. یعنی خودباوری، جایگزین سقف بالای سر و یا غذای روزانه ما نیست، اما چیزی است که به تحصیل این قبیل چیزها کمک می کند. خودباوری، جایگزین دانش و مهارتی که شخص برای رسیدن به موفقیت نیاز دارد نیست، اما احتمالا به فراگرفتن آن دانش و مهارت کمک می کند.

 

به هر تقدیر، این اصل، کماکان بر جای خود باقیست که خودباوری، یک نیاز فوری و اضطراری است و نبود آن، توانایی ما را در عمل کردن به طور کلی مختل می کند. به همین دلیل است که می گوییم باعث ماندگاری و بقا است.

 

اما این ارزش ماندگاری و بقا، امروزه از اهمیت ویژه ای برخوردار است. در زمانه ای به سر می بریم که خودباوری، نه تنها یک نیاز روانی است بلکه به یک نیاز اقتصادی مهم تبدیل شده است. چرا؟ چون برای سازگار شدن با دنیای پیچیده و رقابت آمیز امروزی، از اهمیت فراوانی برخوردار است. خب فکر می کنید خودباوری چه ارتباطی با این موضوع دارد؟ در دو یا سه دهه اخیر، در اقتصاد جهانی تحولات شگرفی روی داده است. تعدادی از کشورها، از یک کشور تولیدکننده صرف به یک کشور و جامعه اطلاعاتی تبدیل شده اند. شاهد تبدیل بسیاری از عملیاتهای جسمانی به فعالیتهای ذهنی هستیم. ما حالا در یک اقتصاد جهانی به سر می بریم که ویژگی آن تحولات سریع، رفع شتاب انگیز موانع علمی و تکنولوژیکی و رقابت کم سابقه است. این تحولات به دنبال خود، به سطوح جدیدتری از آموزش و تعلیم احتیاج دارند. هر کس که با فرهنگ تجارت و بازرگانی آشنا باشد این را به خوبی می داند. اما آنچه که همه نمی دانند این است که این تحولات، انتظارات جدیدی از منابع آدمی ایجاد کرده اند. این انتظارات، بیشتر از منابع ذهنی و روانی است. فکر می کنید این انتظارت در چه مواردی بیشتر باشد؟ انتظارات بیشتری برای نوآوری، خودگردانی، مسئولیت شخصی و توجه به خویشتن را می طلبد. این نیاز و انتظاری نیست که روزگاری فقط از افرادی که در رأس امور به سر می بردند، می رفت. بلکه نیازی است که از همه، در همه سطوح سازمانهای تجاری و اقتصادی و یا هر سازمان دیگر از هر نوعی، از مدیرعامل تا مسؤول واحدها و حتی کارکنان رده های پایین، احساس می شود.

 

برای اینکه موضوع، بهتر برای ما جا بیفتد مثالی می زنیم. فکر می کنید یک اپراتور شرکت موتورولا در بخش تولید چه وظیفه ای دارد؟ دقت کنید یک اپراتور. "تحلیل گزارشات کامپیوتر و شناسایی مسایل از طریق تجربه، فرایند کنترل آماری، در میان گذاشتن عملکرد تولید با مدیریت و درک موقعیت رقابتی شرکت".  البته ناگفته نماند که این توصیف وضعیت اپراتور شرکت موتورولا، مربوط به مجله فورچون بود. حال فکر می کنید اپراتوری شغل و حرفه راحتی باشد؟ شاید در ایران ما، چنین وظایفی کمی مسخره به نظر برسد. اما از آنجا که ما در این دنیا می خواهیم زندگی کنیم، ناچار از درافتادن در این  وضعیت خواهیم بود. منتظر باشید!

 

مؤسسه تجاری و یا هر سازمانی که به نوعی با تجارت سر و کار دارد، امروز دیگر نمی تواند در شرایطی اداره شود که در سمتی از آن، چند نفر وظیفه فکر کردن را بر عهده داشته باشند و در سمت دیگر، انبوهی از آدمها که فرامین و دستورات را به مرحله عمل بگذارند. الگوی قدیمی به سبک ارتش، منسوخ شده است. سازمانهای امروزی نه تنها به دانش و اطلاعات بسیار وسیعتری نیاز دارند، بلکه به استقلال، خوداتکایی، اعتماد به خود و توانایی ابتکار بسیار بیشتری نیازمندند. به عبارت دیگر به خودباوری بسیار بیشتری نیاز دارند. معنای این حرف این است که در بخشهای وسیع مؤسسات و سازمانها به اشخاصی نیاز است که از خودباوری کافی برخوردار باشند.

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در چهارشنبه 17 آبان1385 و ساعت 23:42 |