تبليغاتX

Se7eN Vision Team

خانمی‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوی‌ در حیاط با سه‌ پیرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمی‌شناسم‌ ولی‌ باید گرسنه‌ باشید لطفا به‌ داخل‌ بیایید و چیزی‌ بخورید. پیرمردان‌ پرسیدند: آیا شوهرت ‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌ : خیر، سرکار است‌. آنها گفتند: ما نمی‌توانیم‌ داخل‌ شویم‌.   بعد از ظهر که‌ شوهر آن ‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برایش‌ تعریف‌ کرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو که‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ کن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمایی‌ کرد ولی‌ آنها گفتند: ما نمی‌توانیم‌با هم‌ داخل‌ شویم‌ .

زن‌ علت‌ را پرسید و یکی‌ از آنها توضیح‌ داد که‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ یکی‌ دیگرازدوستانش‌ اشاره‌ کرد و گفت‌ او موفقیت‌ و دیگری‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در میان ‌بگذار و تصمیم‌ بگیرید طالب‌ کدامیک‌ از ما هستید! زن‌ ماجرا را برای‌ شوهرش‌ تعریف‌ کرد.

شوهر که‌بسیار خوشحال‌ شده‌ بود با هیجان‌ خاص‌ گفت‌: بیا ثروت‌ را دعوت‌ کنیم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارایی‌نماییم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ کرد و گفت‌: عزیزم‌ چرا موفقیت‌ را نپذیریم‌! در این‌ میان‌ دخترشان‌ که‌ تا این‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوی‌ آنها بود گفت‌: بهتر نیست‌ عشق‌ را دعوت‌ کنیم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌کنیم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ کرد و گفت‌: بیا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهیم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ کن‌،

سپس‌ زن‌ نزد پیرمردان‌ رفت‌ و پرسید کدامیک‌ از شما عشق‌ هستید؟ لطفا داخل‌ شوید ومهمان‌ ما باشید. در این‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وی‌ را همراهی‌ کردند .
زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقیت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ کردم‌! دراین‌ بین‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ یا موفقیت‌ را دعوت‌ می‌کردید دو نفر از ما مجبور بودند تا بیرون‌منتظر بمانند اما زمانی‌ که‌ شما عشق‌ را دعوت‌ کردید، هر جا که‌ من‌ بروم‌ آنها نیز همراه‌ من‌ می‌آیند .

هر کجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقیت‌ نیز حضور دارد

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 30 مهر1385 و ساعت 1:54 |

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت ميگذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟


يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم


مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟


 
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند زیرا دعاهایشان از راه های دیگری غیر از راه هایی که میدانستند و میخواستند مستجاب شده و فکر میکنند خودشان عامل و باعث رسیدن به خواسته خود شده اند.


مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 30 مهر1385 و ساعت 1:46 |

در جستجوی ریشه ها

 

(قسمت دهم)

 

 

                                                می دانم که می توانم که بدانم!                                            

 

                                                                                                                                                         نوشتۀ محمد کریمی

 

 

چطور شد که خواستیم راجع به دانستن بگوئیم؟ اول اینکه خیالتان را راحت کنم که دو مفهوم پیشین در حد بضاعت بنده گفته شد و پرداخت شد. و اما چرا دانستن؟

 

اگر یادتان باشد دو سه باری گفتیم ما از چیزهایی صحبت می کنیم که همه مان می دانیم. یعنی کافی است به آنها اشاره ای کنیم تا به طرفة العینی همه بفهمند که به چیزی تذکر می دهیم که سالیان سال است با آنها روز و شب خود را سپری کرده ایم. یعنی همان دانستنی که گفتیم. البته ناگفته نماند گاهی اوقات پیش می آید که برای بعضی از موارد، شاهد مثالی نمی یابیم که بعد بگوییم بله ما همۀ  این چیزها را می دانیم. تصور بنده بر این است که در این حال از دو حالت خارج نیستیم. یا اینکه به هیچ عنوان گرفتار این مورد ذکر شده نیستیم و یا گرفتار هستیم و به سختی هم گرفتار هستیم، اما چون بیش از اندازه مشغول خود فریبی هستیم انگار که نمی دانیم و خیالمان راحت است که در چنین موردی پای ما گیر نیست. اما می خواهم نویدی بدهم که در این حالت هم راه چاره داریم و آن هم، با خود خلوت کردن و به خود اندیشیدن است. بگذریم.

 

می خواستیم از دانستن و آگاهی در زندگی مان حرف بزنیم. از آن جور دانستن ها که کافی است کسی پیدا شود و یا کتابی خوانده شود و یا اتفاق خاص و حتی ناگواری بیفتد تا ما با خود بگوئیم بله ما می دانستیم و عمل نمی کردیم. تا به حال شده که خودمان بدانیم که همۀ تلاشمان را نمی کنیم، اما ترجیح بدهیم به آن فکر نکنیم. پیش آمده که بدانیم نشانه هایی وجود دارد که کسب وکارمان یا بیزینسمان (و یا همین نتورکی که در آن فعالیت می کنیم) با مشکلات بیشتر و باز هم بیشتر رو به رو می شود اما پیش خودمان می گوئیم "کارمان قبلاً مؤثر بوده. به هر حال، موضوع کسل کننده و ناراحت کننده ای است. شاید اگر به آن کاری نداشته باشیم خود به خود درست شود." به قول گفتنی، خودمان را به کوچه علی چپ می زنیم.

 

یا

 

"می دانم زیرمجموعه هایم از اینکه به آنها نمی رسم ناراحتند. می دانم که علت ناراحتی آنها هستم اما روزی می رسد که تغییر کنم."

 

" منظورت چیست که زیاد سیگار می کشم؟ هر وقت اراده کنم آن را کنار می گذارم"

" می دانم که عادت غذایی ام و از اینکه به خود نمی رسم مرا بیمار می کند اما ...."

" می دانم که اسراف می کنم اما ....."

" می دانم که دربارۀ موفقیتهایم دروغ می گویم و می دانم هیچ کدام از این کارها را نکرده ام اما ....."

 

یک سوال: چطور است که ما می دانیم ولی باز نمی دانیم؟ بهتر است بگوئیم می دانیم اما خود را به ندانستن می زنیم و ادای آدمهای نادان را در می آوریم؟

 

بیایید یکی از جمله های بالا را کامل کنیم. "می دانم که اسراف می کنم اما ......" شما فکر می کنید در ادامه، چه چیزی می توانیم بگوییم. به هر حال ما در این زمینه ها حرفه ای شده ایم و بارها و بارها از این جور جملات استفاده کرده ایم. برگردیم بر سر جمله. من اگر باشم این جور ادامه اش می دهم "می دانم که اسراف می کنم اما عادت کرده ام. چه کار کنم." مطمئن باشید کسی که در مورد اسراف، این جمله را به کار می برد، اسراف را کاری نادرست می داند اما باز تکرار می کند. یعنی به بیان دیگر می داند و به دانستۀ خود عمل نمی کند.

 

می خواهم از این جمله استفاده ای ببرم، و آن هم اینکه به هر حال، ما چه عمل بکنیم یا نکنیم، می دانیم. یعنی بهتر است بگویم می توانیم که بدانیم. و شاید باز بهتر باشد بگویم می دانیم که می توانیم که بدانیم. کمی پیچیده شد اما قابل فهم است. یعنی ما به حکم انسان بودن، قدرت این را داریم که میان دانستن و ندانستن، کدام را انتخاب کنیم. یعنی هم می توانیم که بدانیم و هم می توانیم که ندانیم. و جالب تر اینکه از این انتخابهاست که من و تو به آن کسی که هستیم تبدیل می شویم. آنچه هستیم با همۀ خوبیها و بدیها، با همۀ دانسته ها و ندانسته ها، با همۀ توانمندیها و ناتواناییها، با همۀ عادات نیک و بد، با همۀ باورها و ارزشها، نتیجۀ انتخابهای ماست. انتخابی میان دانستن و ندانستن. انتخابی میان عمل کردن و نکردن به همان دانسته ها. انتخابی میان فکر کردن و فکر نکردن. و جالب است که می دانیم این حق انتخاب را داریم. می دانیم که همۀ اینها را می دانستیم.

 

در ظاهر و در آگاهی خود، به ندرت این انتخابها را به یاد می آوریم. اما موضوع از این قرار است که این انتخابها به هر حال انجام شده است. و باز اینکه این انتخابها جایی در وجودمان انباشت می شود و نتیجه، آن چیزی می شود که ما هستیم. نتیجۀ انتخابها. ما نتیجۀ انتخابهایمان هستیم.

 

ما انسانها از هوش و فراست به یک اندازه برخوردار نیستیم. اما هوش و فراست نیست که ما را بسازد و اهمیت داشته باشد. آن چیزی که از این به بعد می خواهیم اسمش را بگذاریم زندگی آگاهانه، تحت تأثیر هوش ما نیست. زندگی آگاهانه یعنی توجه داشتن به همۀ آن چیزهایی که روی اعمال، مقاصد، ارزشها و هدفهایمان اثر می گذارد. یعنی عمل کردن بر اساس آن چیزی که می بینیم و می دانیم. شاید ساده به نظر برسد. می دانید، بدمصب، همۀ مفاهیم اساسی در زندگیمان ساده به نظر می رسد اما نیاز به توضیح و شکافتن دارد. که ما سعی می کنیم این کار را بکنیم.

 

می خواهیم از چیزهایی بگوییم که مربوط به آگاهی و حق انتخاب در زندگی است. شاید پیش خود بگویید که اینها از هم سواست و به هم ربطی ندارد. اما برایتان می گویم که طبق آنچه گذشت چیزی که باعث می شود ما بتوانیم انتخاب کنیم آگاهی است. منظورمان از آگاهی هم همان دانستن است.

 

دانستن همۀ آنها که گفتیم به خاطر وجود همین آگاهی است. آگاهی است که باعث می شود به خود بیاییم و خودمان را در جایگاهی ببینم که نباید باشیم. بتوانیم ناظر خودمان باشیم. تا به حال این کاری که می خواهم بگویم را انجام داده اید؟ همین که ناظر خود باشیم. همین که خود را در نظر بگیرید در گوشه ای در حالیکه به خود می نگرید. مثلاً روی مبل نشسته اید و خودتان را روی مبل ببینید. مثل دوربینی که شما را دید می زند. این کار را به خاطر خاصیت آگاهی در وجودمان می توانیم انجام دهیم.

پس تا اینجا روشن شد که ما همه به حکم آدم بودن و انسان بودن، آگاه هستیم. می توانیم که آگاه باشیم. اما نکتۀ مهمی که باید به آن توجه کنیم این است که اگر آگاهی ما به اقدام و عمل، منتهی نشود، در حق خود خیانت کرده ایم. آگاهانه عمل کردن یعنی بر اساس آنچه می بینیم و می دانیم عمل کنیم. یعنی اینکه تشخیص بدهیم که با زیرمجموعه هایمان برخورد درست نداریم و کاری صورت بدهیم. اما نمی خواهیم اعتراف کنیم که اشتباه کرده ایم. به همین دلیل مسامحه می کنیم. مدعی می شویم که هنوز داریم به موضوع، فکر می کنیم. این خلاف زندگی آگاهانه است. به صورتی، دوری کردن از آگاهی است. دوری کردن از معنای کاری است که انجام می دهیم. دوری کردن از انگیزه های خویشتن است.

پس تا اینجا دانستیم که ما موجوداتی هستیم که برایمان آگاهی، حالت ارادی دارد. یعنی انسان، ذاتاً از گونه ای است که حق انتخاب دارد. می تواند در مورد اینکه آگاهی را انتخاب کند یا نکند تصمیم بگیرد. می تواند به جستجوی حقیقت برود یا نرود. می تواند ذهنش را متمرکز بکند یا نکند. و تا حدودی هم در مورد این آگاهی و چه جور بودن آن هم گفتیم و اینکه چطور ما بی خیال سطحی از آگاهی برای خودمان می شویم. تا اینجا را از طرف ما قبول کنید تا در مقالۀ بعد بیشتر دربارۀ این آگاهی و عواقب داشتن و نداشتن آن صحبت کنیم.

 

                                                                                                                         ادامه دارد.....

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 30 مهر1385 و ساعت 1:43 |

مرد زاهدي كه در كوهستان زندگي مي كرد، كنار چشمه اي نشست تا آبي بنوشد و خستگي در كند. سنگ زيبايي درون چشمه ديد. آن را برداشت و در خورجينش گذاشت و به راهش ادامه داد.

 

در راه به مسافري برخورد كرد كه از شدت گرسنگي با حالت ضعف افتاده بود. كنار او نشست و از داخل خورجينش ناني بيرون آورد و به او داد.

 

مرد گرسنه هنگام خوردن نان، چشمش به سنگ گران بهاي درون خورجين افتاد. نگاهي به زاهد كرد و گفت: «آيا آن سنگ را به من مي دهي؟» زاهد بي درنگ سنگ را درآورد و به او داد.

 

مسافر از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. او مي دانست كه اين سنگ آنقدر قيمتي است كه با فروش آن مي تواند تا آخر عمر در رفاه زندگي كند، بنابراين سنگ را برداشت و باعجله به طرف شهر حركت كرد.

 

چند روز بعد، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت: «من خيلي فكر كردم، تو با اين كه مي دانستي اين سنگ چه قدر ارزش دارد، خيلي راحت آن را به من هديه كردي.» بعد دست در جيبش برد و سنگ را در آورد و گفت: «من اين سنگ را به تو برمي گردانم ولي در عوض چيز گران بهاتري از تو مي خواهم. به من ياد بده كه چگونه مي توانم مثل تو باشم؟»

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در شنبه 29 مهر1385 و ساعت 2:13 |

  وست ویژن اتوبان موفقیت....

 

سلام میکنم خدمت تمام وست ویژنی ها از همین جا تا پیروزی ، سعادت ، سر بلندی ایران وایرانی.

باز هم حرکتی نو و برنامه ریزی شده از شخصی که همه انتظارش را دارند چون اولا با علم روز فعالیت های خود را جلو می برد و هم عاشق است عاشق جوانان ایرانی و عاشق عظمت ایران زمین . او و اهداف متعالی اش پویایی فرهنگ اقتصادی کشور و پیشرفت های اقتصادی در زمینه تجارت الکترونیک است.

 

حالا می خواهم نظرم را درمورد این حرکت قشنگ شرکت وست ویژن بگویم شاید قطره ای باشم از اقیانوس بی کران اندیشه های بچه های خوب و زحمت کش وست ویژن . با احداث کلوپ بازاریابان وست ویژن بچه ها فرصت این را پیدا خواهند کرد که خیلی علمی تر به نتورک مارکتینگ بپردازند و مسلما با تجربه های گرانی که بدست خواهند آورد جزو سرد مداران تجارت الکترونیک در کشور خواهند شد و در آینده ای نزدیک پایشان را جای پای رهبر خود خواهند گذاشت و به آبادانی ابن مرز و بوم بیش از پیش می پردازند.

 

با آغاز این حرکت افراد مستعد ،عاشق ،متعهد استوارترگام هایشان را بر می دارند و با آموزش ها و دوره های علمی که شرکت برایشان میگذارد ، خیلی علمی تر فعالیت میکنند که عواید آن فروش  و سود بیشتر خواهد بود.

 

افزایش فروش افزایش تولید را هم به همراه دارد ، پس تولید کنند گانمان هم ( هنرمندان ارزشمند عزیز کشورمان ) وضعیت بهتری پیدا می کنند و همین امر فرهنگ سازی میشود برای توسعه ی صنایع دستی کشورمان و جا افتادن فرهنگ نتورک مارکتینگ سالم .

 

تجارت الکترونیک آمده است برای سهولت معاملا ت و کاهش هزینه های فروش و تبلیغات به کمک یک شبکه جهانی که تمام تولید کنندگان ، توزیع کنندگان و خریداران در آن رفت و آمد دارند . با کاهش توزیع کنندگان کالاها قیمت محصولات مناسب تر میشود و مشتریان با رضایت بیشتری کالا های خود را تامین میکنند و می توان حجم فروش بالاتری داشت . میلیون ها سایت و وبلاگ در اینترنت نشان دهنده ی میلیون ها تولید کننده و مصرف کننده و کالا هستند. هر تولید کننده ای که خدمات بهتر، کیفیت بهتر و از همه مهمتر اطلاع رسانی جامع تری داشته باشند مسلما فروش بیشتری خواهند داشت . در تجارت الکترونیک غیر از کالا خدماتی هم هست که می توان در اختیار مشتران گذاشت از قبیل عملیات های بانکی ، پرداخت ها ، بیمه ها و ... که اگر جامعه ای در تجارت الکترونیک پیشرفت کند رضایت بیشتر مردم را خواهد داشت و از بروکراسی ها دیگر خبری نخواهد بود .

 

در یک جمله تجارت الکترونیک ساده سازی کلیه ی کارهایی که شخص انجام میدهد را بر آورده می کند.

 

حال بسترهایی که تجارت الکترونیک برای رشد نیاز دارد عبارتند از :

 

1-            افرادی که به کامپیوتر ، نرم افزارهای مختلف و کلا به فن اوری اینترنت و شبکه اشراف کامل داشته باشندو این علم را به طور کامل فرا گرفته باشند نیاز داریم. ومدیرانی می خواهد که گرد آورنده یک تیم تحقیقی ، آموزشی وسازنده را با اهداف مشخص دور هم جمع کنند و بتوانند کارهای فنی و علمی سایتها را به طور دقیق انجام دهند.

 

2-            ترغیب تولید کنندگان به استفاده از این صنعت، واین هم بدون آگاهی دادن به آنها میسر نخواهد بود وآنها باید از حجم بالای فروشی که می توانند از این طریق و روشهای درست داشته باشند با خبر شوند.

 

3-            همکاری دولت ، مجلس ، مسؤلین ومدیران ارشد کشور برای اعتماد سازی و فرهنگ سازی در بین توده مردم.

 

 4-            تهیه یک متد مشخص و کامل از فرهنگ تجارت الکترونیک برای اشاعه آن در جامعه.

 

5-            فرهنگ سازی در جامعه توسط خود مردم . پس باید از جزء به کل برسیم یعنی رهبرانی لازم است که این علم را فرا گرفته اند و به اشاعه فرهنگ استفاده از اینترنت و تجارت الکترونیک در بین مردم می پردازند .

 

با احداث کلوپ بازاریابان وست ویژن بستر های آموزشی راهبران آماده می شود ، با برگزاری آموزش های مربوط به ایجاد سایت نگهداری سایت و نرم افزارهای لازم برای کار در اینترنت سطح سواد وآگاهی آنها بالا می رود و همین امر مدیرانی لایق و با سواد به جامعه الکترونیک آینده ما تقدیم می کند .

 

این حرکت می تواند جنب و جوش مدیرانی که حالا مسؤولیت می گیرند را افزایش دهد وبه آنها سازماندهی گروه را یاد دهد فقط باید در مورد انتخاب راهبران دقت کرد و نگرش آنها را در راستای اهداف شرکت و جامعه الکترونیک باشد .

 

با این کار می توانیم گامهای بلندی به سوی اقتداردر نتورک مارکتینگ وفروش صنایع دستی کشورعزیزمان داشته باشیم در این حرکت می توانیم شبکه هایی متعدد در یک شبکهِِ ی بزرگ با هدفی مشخص و متعالی داشته باشیم و حتی کالاهای متنوع تری را که هرگروه با ارتباطات دارند را در بر بگیریم و همین تنوع برای اعتبار شرکت در جامعه الکترونیک می تواند ارزشمند باشد .

 

این تفکر آقای مهندس بابایی نشان می دهد که وست ویژن پایبند اصول تجارت الکترونیک ایران است و در راستای اعتلای صنعت نو پای نتورک مارکتینگ همه ی سعی و تلاش و توانایی های خود را به کار می گیرد و دلسوزانه به ایران و ایرانی خدمت می کند و آرمان وست ویژن اشتغال بیشتر هنر مندان صنایع دستی و جوانان غیور ایرانی و احیای صنایع دستی کشور عزیزمان است .

 

بادا که خداوند متعال در رسیدن به این اهداف زیبا یاریمان کند . من باز هم به تمامی وست ویژنی ها تبریک می گویم و با قدرت بیشتر به سوی ویژن های قشنگ مان حرکت کنیم.

 

 

 

 

با تشکر از بهروز علیمردانی

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در شنبه 29 مهر1385 و ساعت 0:35 |

درخواست همکاری با شرکت

لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در جمعه 28 مهر1385 و ساعت 5:47 |

همانطور که قول داده بودیم ادامه مطلب کلید برق را همراه با یک مثال دیگر پی میگیریم .

شاید شنیده باشید که به بهرام گور می گویند اتفاق باور نکردنی اتفاق افتاده و زنی پیدا شده که گاوی را بلند می کند و از پله های خانه بالا رفته و گاو را به پشت بام می برد

بهرام گور دستور می دهد که او را به نزد آن زن ببرند. زمانی که بهرام گور به چشم خود می بیند که این زن گاو را بلند می کند و به پشت بام میبرد بسیار متعجب شده و از زن میپرسد که چگونه این کار را می کند. زن در پاسخ می گوید : از زمانی که این گاو گوساله کوچکی بود همین کار را می کردم و گوساله را بلند کرده و به پشت بام می بردم و هر روز هم همین کار را تکرار می کردم بدون اینکه حتی یک روز هم از این کار غافل شوم و خب گوساله بزرگ شد و حالا هم گاو را به پشت بام می برم .

من اگر جای بهرام گور بودم آزمایشی می کردم  :  تخته سنگ بزرگی را هم وزن گاو انتخاب می کردم و به زن می گفتم که تخته سنگ را به پشت بام ببرد.

به نظر شما آیا زن می توانست که تخته سنگ را به بالای پشت بام ببرد؟

یا به بیان ساده تر یعنی آیا قدرت بدنی این زن از تمام مردان آن دوران بیشتر بوده ؟ من که فکر نمی کنم ...

برای ادامه مطلب و نتیجه گیری منتظر نظرات شما هستیم ..... 

 

با تشکر از بهزاد عزیز

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در جمعه 28 مهر1385 و ساعت 5:32 |

در جستجوی ریشه ها

 

(قسمت نهم)

 

                                          به همین سادگی: آنچه هست، هست!                                 

 

                                                                                                                  نوشتۀ محمد کریمی

 

 

خود را در آینه دیدید؟ امیدوارم که این تمرین را از خود دریغ نکرده باشید. سیر ببینید. تا آنجا که خسته شوید.

 

حال می خواهم داستانی برایتان نقل کنم که موضوع پذیرفتن خویشتن، واضح تر شود. داستان مردی است که از رئیس خود خشمگین شده بود. خود را سرزنش می کرد. رئیسش او را تهدید کرده بود که اگر به این وضعیت ولنگاری خود ادامه دهد، راهی جز اخراج او ندارد. این مرد خود را غیر منطقی و احمق صدا می زد. و پیش خود فکر می کرد که عجب احساس مسخره ای. اما مگر خشمش دست از سرش بر می داشت. بعد از اینکه از کلنجار رفتن با خود و احساسش خسته شد، خواست کمی در این احساس خود دقیق شود. کمی عمیق تر با احساسش برخورد کند. پیش خود می گفت "من احساس خشم می کنم، دارم آتش می گیرم، چگونه ممکن است با من چنین رفتاری بکند؟" و بعد با حیرت متوجه شد که از شدت خشمش کم شده است. اما جای خشم را احساس دیگری پر کرد، اضطراب. دوباره تصمیم گرفت مثل دفعۀ قبل به درون احساس اضطراب خود برود. لحظه ای نگذشته بود، که پی برد از آیندۀ زن و فرزندش احساس نگرانی می کند. ترس داشت که نکند با بیکاری، زن و فرزند من بی آب و نان بمانند. و وقتی بیشتر به این موضوع اندیشید فهمید که زندگی خود و زن و فرزندش را شدیداً به تصمیم رئیس خود وابسته کرده است. پس باید به دنبال راه حلی می بود.

 

حالا دیگر خشمی در میان نبود. اضطرابش هم از بین رفته بود. ترس از آیندۀ زن و فرزندش هم در بین نبود. البته مسألۀ جدیدی مطرح شده بود و چون در سطح آگاهی بود، امکانش بود که با آن برخورد شود. مسأله این بود که چگونه می تواند از چنگ ریاست این و آن رهایی یابد؟ حال نوبت به حل آن می رسد. سؤال اینجاست که اگر این مرد در همان احساس خشم خود غوطه ور می شد و یا آن را انکار می کرد و ادا در  می آورد و تظاهر به عدم ناراحتی می کرد و به خود دلداری می داد و می گفت باید با این وضعیت ساخت، باز می توانست به این مسأله پی ببرد؟ 

 

شاید اولین بار که من و شما به رد کردن احساسات ناخواسته و ناخوشایند خود دست زدیم، دوران نوجوانی باشد. همان مواقع که شدیداً احساس تنهایی می کردیم و دنبال کسی می گشتیم که بتوانیم احساساتمان را با او در میان بگذاریم. از علایق و خواسته ها و اندیشه های خود حرف بزنیم. گاهی اوقات به این نتیجه می رسیدیم که تنهایی یک ضعف است و میل به صمیمی شدن با دیگران شکست استقلال و خودمختاری است. البته همۀ اوقات در این افکار نبودیم. اما مواقعی که بودیم، کاری از دست ما ساخته نبود. خودمان را تحقیر و سرزنش می کردیم. می خواستیم هر طور شده حواسمان را به موضوع دیگری پرت کنیم. سعی داشتیم خودمان را قانع کنیم که موضوع اصلاً برایمان مهم نیست. دائم به سوراخ خود می خزیدیم و دوست داشتیم کمتر به ما گیر بدهند. اما اگر به این توجه کنیم که میل به داشتن تماس با دیگران طبیعی است، کاری برای درک رابطۀ خود و دیگران انجام می دادیم. اگر می گذاشتیم تا درد تنهایی را درک کنیم، اگر خود را سرزنش نمی کردیم، می توانستیم با جنس مخالف و موافق خود به خوبی معاشرت کنیم. البته ناگفته نماند که مقصود از بیان این جور مطالب پی بردن به ریشۀ آنهاست. واگرنه همگان می دانند که برا ی تغییر کردن هیچ وقت دیر نیست.

 

اما آیا می توان خودپذیرتر شد؟ آری. یکی که همان تمرین آینه بود. دیگری تمرینی است که باید در آن چند دقیقه ای روی یکی از احساسات خود که رو به رو شدن با آن برایتان آسان نیست تمرکز کنید. چه می دانم. احساس عدم امنیت، تالم، حسد، خشم، اندوه، تحقیر، ترس..

 

وقتی این احساس را از دیگر احساستان منفک می کنید، دقت کنید و ببینید آیا می توانید روی آن متمرکز شوید. حالا احساس کنید که جریان تنفس خود را به درون این احساستان هدایت می کنید و بعد آن را بیرون می ریزید. سعی کنید این احساس را به جای اینکه رد کنید به خوبی تجربه نمائید. احساس ناخوشایند را به طور کامل قبول کنید. این تجربه را لمس و مرور کنید. وقت صرف کنید. عجله ای در کار نیست. به خود بگوئید "من در حال حاضر چنین احساسی دارم و آن را به طور کامل می پذیرم." ممکن است در شروع، کار دشواری باشد. ممکن است احساس کنید عضلات بدنتان سخت می شود. اما ممارست کنید. روی تنفس کردنتان دقیق و تمرکز کنید. به این فکر کنید که عضلات خود را شل و آزاد و رها می کنید. به خود بگوئید "حقیقت، حقیقت است. آنچه هست، هست. احساسی که وجود دارد، وجود دارد."

 

گاهی اوقات پیش می آید که واکنش منفی ما نسبت به تجربه ای به قدری شدید می شود که احساس می کنیم نمی توانیم به خودپذیری برسیم. آنقدر آن واقعه و اتفاق بر ما تأثیر ناجور گذاشته که پیش خود می گوئیم "نه، این دفعه ممکن نیست من به راحتی این ماجرا را بپذیرم، باید سرزنش کنم و فریاد بکشم و مقاومت کنم." حقیقتاً در این موارد چه باید کرد؟ بیاید فرض را بر این بگذاریم که احساس، اندیشه یا خاطره به قدری پریشان کننده است که قبول آن به نظر غیر ممکن می رسد. نمی توانیم از مچاله شدن خود جلوگیری کنیم. یا شدیداً می ترسیم یا مضطربیم یا احساس حقارت می کنیم یا بسیار زیاد نیاز داریم یا بی محابا عصبانی شده ایم. راه حل این معضل، مقاومت در برابر مقاومتمان نیست. به جای آن باید زیرکانه عمل کنیم. اگر برفرض که نتوانیم احساسی را بپذیریم، باید مقاومت خود را قبول کنیم. اینجا شاید مقاومت ما از خود احساس قوی تر است. پس در برابر مقاومتمان، ایستادگی نمی کنیم. یعنی شرایط و جایگاهمان را قبول می کنیم و آن را به طور کامل تجربه می کنیم. اگر آگاهانه آن مقاومت خود را تجربه کنیم به تدریج از بین می رود. چه چیزی؟ خوب معلوم است مقاومتمان در برابر احساسمان.

 

اگر بتوانیم این واقعیت را بپذیریم که در لحظۀ موجود نمی توانیم احساس حسد، خشم، درد و غیره را بپذیریم، اگر بتوانیم بپذیریم که مقاومت داریم، مقاومت ما به تدریج ذوب می شود و از بین می رود. به یاد داشته باشیم وقتی با موانع می جنگیم قوی تر می شوند اما وقتی این مانع را قبول و تجربه کنیم، به تدریج از میان برداشته می شود. علت این است که موانع برای این که وجود داشته باشند به مقاومت و مخالفت نیاز دارند.

 

پس اگر دیدیم که در قبول احساسی با دشواری و سختی رو به رو هستیم، قبول کنیم که نمی توانیم آن احساس را بپذیریم.

 

و در آخر اینکه خویشتن پذیری یعنی هر چه که  تجربه اش کردیم و می دانیم که در توانایی ماست انکار نکنیم. نیچه می گوید: "حافظه نظر می دهد که من این کار را کردم، غرور جواب می دهد نمی توانم این کار را کرده باشم و سرانجام حافظه تسلیم می شود." می توانیم علیه خاطره، حافظه، اندیشه، احساس و اعمال خود قیام کنیم. می توانیم به جای پذیرفتن آنچه تجربه می کنیم، در انکار آنها حرف بزنیم. می توانیم بگوییم "نه من نبودم. نه مال نیست." می توانم احساسم را نپذیرم. می توانم روحیه ام را رد کنم. می توانم بگویم که متأسف نیستم. می توانم خوشیهایم را انکار کنم. می توانم خاطرۀ کارهایی را که کردم و از آن شرمنده شدم در خود سرکوب کنم. می توانم خاطرۀ کارهای غرور آمیز را در خود سرکوب کنم. می توانم توانمندیهایم را انکار کنم. می توانم احساس مهر به خود را انکار کنم. می توانم وانمود کنم بیش از آنچه به نظر می رسم هستم. می توانم وانمود کنم که کمتر از آنچه هستم، می باشم. می توانم .........

 

یک سؤال. ما همۀ اینها را که گفتیم می دانیم. می دانیم که همۀ این کارها را در زندگی انجام داده ایم.

با این ترتیب چرا دست به این کارها می زنیم؟ چرا به خود نمی آئیم، علیرغم اینکه اینها را می دانیم. همه اش را می دانیم. می دانید مصیبتی که در آن گرفتار هستیم همین دانستن است. دانستن همۀ آن چیزهایی که گفتیم و خواهیم گفت. در مقالۀ بعدی راجع به این دانستن می خواهیم بگوئیم.

 

                                                                                                                          ادامه دارد....

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در جمعه 28 مهر1385 و ساعت 5:13 |

در جستجوی ریشه ها

 

(قسمت هشتم)

 

                                          آینه ای بردارید و خودتان را درآن پیدا کنید                       

 

                                                                                                                                                             نوشتۀ محمد کریمی

 

 

قبل از پرداختن به مفهوم دوم و اشاره ای خلاصه وار به آن، می خواهیم دو سه مثالی از مفهوم خود تأییدی بزنیم و الباقی ماجرا.

 

اگر داستان جوانک سینمایی را یادتان هست به سراغ داستان بعدی می رویم. زنی در یک میهمانی می شنود که کسی در زمینۀ یک مسأله دینی، داد سخن می دهد و حرف زشتی می زند. دلش می خواهد بگوید "حرف شما بسیار توهین آمیز است". اما دلش نمی خواهد مخالفتی را برای خودش بخرد. در حالیکه خجالت می کشد، چشمانش را متوجه نقطۀ دیگری می کند. بعداً که می خواهد رفتارش را توجیه کند، می گوید: "مگر چه تفاوتی کرد. مرد احمقی بود." اما چیزی در درون او خدشه دار شد و او این را خوب می دانست.

 

زنی از شوهرش حرفی می شنود که به نظرش می رسد درست نیست. احساس می کند که باید در مخالفت با او حرفی بزند و نظرش را بگوید، اما نگران است. می ترسد خدشه ای به ازدواجش وارد شود. می ترسد اگر حرفی بزند شوهرش حرف او را به حساب مخالفت علیه خود در نظر بگیرد. از این رو سکوت می کند و حرفی نمی زند.

 

و اما خویشتن پذیری یا خود پذیری که همان مفهوم دوم باشد. خود پذیر بودن یعنی برای خود بودن. یعنی که من زنده ام و از آگاهی لازم بر خوردارم. خود پذیر بودن یعنی این که در تأیید خود حرف زدن چیزی است که حق مسلم ماست و با این حال، اغلب ما به آن بی توجهیم. خویشتن پذیری یعنی که بدانیم، آنچه را می اندیشیم، می اندیشیم، آنچه را احساس می کنیم، احساس می کنیم و آنچه را میل داریم، میل داریم. میل به تجربه کردن و پذیرفتن احساسات خود، هرگز به این معنا نیست که احساس، آخرین حرف را در کاری که می کنیم بزند. ممکن است امروز حوصلۀ کار کردن نداشته باشم. می توانم احساسم را بیان کنم، می توانم احساسم را بپذیرم و با این حال به سر کار بروم. این جور، با ذهن واضح تری کار می کنم زیرا روزم را با فریب دادن خود شروع نکرده ام.

 

بیشتر اوقات وقتی احساسات منفی را به طور کامل تجربه می کنیم و آن را می پذیریم، بهتر می توانیم خودمان را از شر آنها خلاص کنیم. می خواهیم به هدفی برسیم. اسباب رسیدن آماده است. اما در این میان، شک و دودلی امان ما را بریده. مدام دچار احساس دوگانگی می شویم که آیا می شود؟ آیا واقعاً می توان بر این هدف دست یافت؟ این جور احساسات را می گویم. که البته برای جماعت نتورکر، نا آشنا نیست.

 

خود پذیر بودن یعنی اینکه به هر احساس یا رفتارمان بگوییم "این چیزی است که بروز می کند. لزومی ندارد من این بروز را دوست داشته باشم. با این حال این، بروز من است." اگر اندیشۀ مزاحم دارم به هر صورت اندیشه ایست که دارم. آن را به طور کامل می پذیرم. اگر احساس رنج و خشم و یا ترس را دارم، احساسی است که به هر تقدیر دارم. آنچه واقعیت دارد، واقعیت دارد. دنبال توجیه و انکار آن برای رد کردنش نیستم. هر احساسی را که دارم احساس من است. من با واقعیت سر جنگ ندارم. من کاری کرده ام که بعداً از انجام دادن آن متأسف و شرمنده شده ام، اما واقعیت این است که این کار را کرده ام. سعی نمی کنم آن را از ذهنم پاک کنم. آنچه هست، هست و وجود دارد. پذیرفتن، چیزی بیشتر از تصدیق و اعتراف است. پذبرا شدن یعنی تجربه کردن، یعنی در حضور بودن. این که سرسری، احساسات ناخواسته را بپذیرم، کافی نیست. فرض کنید دوستم از من می پرسد "حالت چطور است؟" و من جواب می دهم "حالم تعریفی ندارد." بعد او با لحن دلسوزانه ای می گوید "به نظر می رسد که خیلی افسرده هستی" من آهی می کشم و می گویم "بله حالم خوب نیست، ابداً خوب نیست." و بعد دربارۀ آنچه مرا ناراحت کرده حرف می زنم.

 

خودپذیری، پیش شرط رشد و تحول است. دقت کنید که چطور آدمیزاد رشد می کند. کلمه ای که آنقدر زیاد استفاده شده که تقریباً کسی معنای واقعی آن را نمی داند. حال چطور خودپذیری شد پیش شرط رشد؟ اگر با اشتباهی که کرده ام روبرو شوم، اگر بپذیرم که این اشتباه، از آن من بوده است، می توانم از آن درسی بیاموزم و در آینده، بهتر ظاهر شوم. نمی توانم از اشتباهی که فکر می کنم انجام نداده ام مطلبی یاد بگیرم. نمی توانم بر ترسی که واقعیت داشتن آن را به رسمیت نمی شناسم فائق آیم. نمی توانم مسأله ای را که منکر وجود آن هستم حل کنم. و در نهایت اینکه اگر نپذیرم که در حال حاضر کجا هستم و در چه موقعیتی قرار دارم، چگونه می توانم انتظار داشته باشم که تغییر کنم؟

 

لازمۀ خودپذیری، محبت است. باید دوست خود باشیم. فرض کنید کاری کرده ام که از بابت آن ناراحتم، یا از آن خجالت می کشم و خود را به خاطر آن سرزنش می کنم. (خواهش می کنم همین الان یکی از آن کارها را به خاطر آورید) خود پذیری منکر واقعیت نمی شود. نمی گوید آنچه اشتباه است، درست است. به جای آن می خواهد که چرا را درک کند. می خواهد بداند چرا کاری که اشتباه بوده در زمانی که انجام شده به نظر، مناسب و مطلوب رسیده است.

 

نمی توانیم انسان دیگری را بفهمیم، وقتی تنها این را می دانیم که کاری که کرده بود اشتباه است. باید بدانیم که چه عاملی در درون ما به انجام شدن این اقدام کمک کرده است. مسأله، توجیه کردن و تأیید نمودن نیست، مسأله، درک کردن است. وقتی مسئولیت کاری را که کرده ام برعهده می گیرم می توانم به لایه های عمیق تر بروم. دوست خوب من که خودم باشم می تواند به من بگوید "کار درستی نکردی. چه عاملی باعث شد که انجام دادن این کار را درست بپنداری؟ چه عاملی سبب شد که دست کم احساس کنی می توانی از عملت دفاع کنی؟" این حرفی است که خود من می توانم از خودم سؤال کنم.

 

تمرینی برای درک و فهم این مفهوم هست که اشارۀ کوتاهی به آن می کنیم. رو به روی یک آینه قدی بایستید و به چهره و بدن خود نگاه کنید. در حال انجام دادن این کار به احساسات خود  توجه کنید.  به خودتان دقیق شوید. آیا از انجام دادن این کار ناراحت می شوید؟ احتمالاً بخشهایی از بدن خود را بیشتر می پسندید. احتمالاً شما هم مانند بسیاری از افراد از دیدن بخشهایی از بدن خود ناراحت می شوید. زیرا دیدن آن بخشها شما را ناخشنود می کند. ممکن است در چشمانتان دردی وجود داشته باشد که به دیدن آن علاقمند نباشید. ممکن است بیش از اندازه، چاق یا لاغر باشید ممکن است به قسمتی از بدن خود ابداً نگاهی نکنید. ممکن است در بدن خود به نشانه هایی از سن و سال بر بخورید و ناراحت شوید. به همین جهت تشویق به فرار می شوید. با این حال لحظات بیشتری به خود نگاه کنید. به خود بگویید، همۀ نقصها و اشکالات بدنم را می پذیرم. نفس عمیقی بکشید و یکی، دو دقیقه ای به همین حال باقی بمانید.

 

ممکن است بگوئید اما من از برخی از قسمتهای بدنم راضی نیستم. چگونه می توانم آن را بپذیرم؟ اما به خاطر داشته باشید که پذیرفتن، هرگز به معنای دوست داشتن نیست. باز می گوییم که پذیرفتن به معنای تجربه کردن است، بدون انکار و دوری. واقعیت در هر حال واقعیت است. به همین شکل که در آینه نگاه می کنید به خود بگوئید این چهره و بدن من است. همان است که هست.

 

سؤال اینجاست که آیا می توانیم از آنچه در آینه می بینیم بدمان بیاید و با این حال خودمان را دوست داشته باشیم؟ آنها که به عنوان یک تمرین (جلوی آینه ایستادن) این کار را انجام می دهند اعتراف کرده اند که با این کار نه تنها با خود به ارتباط بهتری می رسیم و نه تنها به خودتوانمندی بیشتری می رسیم بلکه اگر احساس کنیم که چیزی در ما هست که دوستش نداریم، راحتتر می توانیم آن را در خود تغییر دهیم. به بیان دیگر تغییر دادن چیزهایی که منکر وجود آنها هستیم هرگز ساده نیست.

 

زحمتی ندارد یکبار انجامش دهید. تجربۀ جالبی خواهد بود. تا شما سرگرم این تمرین هستید ما هم به مقالۀ بعدی فکر می کنیم.

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 25 مهر1385 و ساعت 6:9 |
بعضا دیده شده که عده ای علی رغم مشاهده این همه موفقیت از وست ویژن و این حرکت رو به جلو از طرف این شرکت باز هم راضی نمی شوند و کاری جز گله گذاری و نق زدن ندارند . ما هم مثل این گونه آدم ها را در قالب حکایتی به صورت زیر آودیم . امید است که این حرکت رو به جلو به لطف خدا و به مدد مدیر عامل محترم و لیدر های دلسوز روز به روز تداوم بخشد.

یک روز روباهی می خواست خرگوشی را بخورد .  خرگوش زرنگ یک نگاهی به روباه انداخت و گفت : " ای جانور تو که هستی که می خواهی مرا بخوری ؟"

روباه که جاخورده بود کفت : " خوب! معلومه من روباهم وروباه ها هم خرگوش می خورند ."

خرگوش با جسارتی بیشتر می گوید: " تو که روباه نیستی. اگر روباه هستی باید این مسا له رو ثابت بکنی . "   

روباه که دستپاچه شده بود گفت:" اگه از شیر مدرک بگیرم خوبه؟" خرگوش می گوید : "آره خوبه" روباه پیش شیر

می رود و با اصرار مدرکی می گیره که او روباه است و با مدرک می ره پیش خرگوش .ولی خرگوش رفته بود .

روباه با کلی ناراحتی که خرگوش سرش کلاه گذاشته میره پیش شیر تا داستان را برای شیر تعریف کنه وقتی به

شیر می رسه می بینه که گوزنی داره با شیر صحبت می کنه ومی گوید:" تو شیر نیستی اگر شیر هستی  باید

این مساله رو ثابت کنی ." شیر می گوید:"یا من گرسنه هستم یا گرسنه نیستم.اگر گرسنه  نباشم دلیلی هم

ندارد به تو ثابت کنم که شیر هستم ولی اگر گرسنه باشم  وقتی تو را خوردم می فهمی  که من شیر هستم."

 

روباه وقتی این قضیه را می بینه  با کلی ناراحتی پیش شیر می آید ومی گوید :"ای شیر! تو که این قدر وارد

هستی چرا وقتی من دفعه اول آمدم از تو مدرک اثبات روباه بودنم را بگیرم به من نگفتی که خرگوش می خواهد

سرت کلاه بگذارد."  شیر در جواب می گوید :" آخر من فکر کردم تو این مدرک

را برای کسایی می خواهی که  برای اثبات وجودشان احتیاج به سند ومدرک

دارند ."

 

حال شما شیر هستید یا روباه ؟....

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 25 مهر1385 و ساعت 5:38 |

کلوپ بازاریابان وست ویژن راه اندازی می شود ...

لطفا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 25 مهر1385 و ساعت 5:25 |

اگر به بیل،این وسیله ساده کشاورزان نگاه کنیم،متوجه می شویم لبه آن که دائما با زمین در تماس است و بیشترین فشار را متحمل می شود، به رنگ نقره ای درآمده اما قسمتهای بالاترش چنین نیست،به طوری که وقتی به انتهای صفحه آن می رسیم،می بینیم که کاملا سیاهرنگ و به رنگ آهن است.جسم و روح انسان نیز بدین گونه است.

هرچه بیشتر تلاش کنیم و از خود فعالیت و تحرک نشان دهیم، به همان اندازه شادابتر،سرزنده تر و راضی تر خواهیم بود.

برای درک بهتر موضوع به این گفته نایتین گلتوجه کنید:(( در سفری که با پسرم به دریای شمال گینه نو داشتم،مشاهده کردم که مرجانهای وسط دریا،آنجایی که آب آرام است،عمدتا رنگ باخته و فاقد حیات به نظر می رسند،اما مرجانهای نقاط ناآرام دریا،جایی که جذر و مد آنها را به این طرف و آن طرف می برد،درخشان و شفاف اند.از راهنمای خود علت را پرسیدم.جواب داد:مساله خیلی ساده است.مرجانهای محلهای آرام درگیر هیچ نوع مبارزه در زندگی نبوده اند،در حالیکه مرجانهایی که در معرض کشاکش دریا هستند،رشد و جلای بهتری پیدا می کنند. ))

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 25 مهر1385 و ساعت 5:20 |

    رنج

 

 

 

   من نمی دانم

 

                    - و همین درد مرا سخت می آزارد-

 

   که چرا انسان ، این دانا ، این پیغمبر

 

   در تکا پوهایش

 

                   - چیزی از معجزه آن سو تر -

 

   ره نبرده است به اعجاز محبت ،

 

          چه دلیلی دارد ؟

 

   چه دلیلی دارد ؟

 

 

 

 

 

   که هنوز

 

  مهربانی را نشناخته است ؟

 

  و نمی داند در یک لبخند

 

  چه شگفتیها یی پنهان است .

 

 

 

  من ، بر آنم که درین دنیا

 

  خوب بودن، به خدا سهل ترین کارست

 

  و نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است .

 

  و همین درد سخت مرا می آزارد .

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 25 مهر1385 و ساعت 5:16 |

(( کاش دانسته بودم چگونه زندگی کنم یا کسی را یافته بودم که چگونه زندگی کردن را به من تعلیم دهد ))                 تئودور پارکر

مشاوره عاملی موثر و یاری دهنده در مسیر پیروزی و موفقیت است . در این زمینه بزرگان و نوابغ شواهدی آورده اند که استفاده از آنها می تواند راهگشای ما در جهت رسیدن به اهداف باشد . (( دو فکر از یک فکر بهتر است )).

مطمئن باشید که در اطرافتان کسانی هستند که هرگز از کمک به شما دریغ نخواهند کرد. البته هر کسی شایسته نظر خواهی و مشورت نیست . مشورت زمانی کارساز و مفید خواهد بود که طرف شور دارای خصوصیات لازم باشد و به ما در شناخت خواسته ها , اهداف و تواناییها یمان یاری رساند . نمونه های زیر شما را با خصوصیات افراد مختلف آشنا می کند .

۱- مشورت با آدم خبره

 (( کسی که در امور مهم با خردمندان مشورت می کند, شریک عقل آنها می شود .))     امام علی (ع )

اگر بخواهید برای شروع کاری با آدمی مشورت کنید که اطلاعاتی در این زمینه ندارد, او از آنجا که دوست شماست و نمی خواهد شما زیان ببینید فقط جنبه های منفی کار را در نظر می گیرد و قادر به راهنمایی شما نیست . در حالی که یک آدم کارشناس و یا آدم خبره با القای افکار مثبت و دادن شهامت و اعتماد به نفس می تواند راهنمای خوبی برایتان باشد .

۲ - مشورت با آدم بد بین

   (( آدم بد بین همچون مبتلایان به تریاک مرض خود را به هزاران دلیل به دیگران منتقل می کند . ))

مشورت با آدم بدبین بسیار خطرناک است زیرا او جز سیاهی ,تباهی و بدبختی چیزی نمی بیند و صرفا افکار بدبینانه خود را به شیوه ای نصیحت گونه به شما انتقال می دهد . بیان مطالب مایوس کننده گامهایتان را در مسیر تلاش و کوشش برای موفقیت و پیروزی سست می کند و باعث تردید می شود و تردید نیز به نوبه خود به عدم پیشرفت در کارها می انجامد .

۳- مشورت با آدم مثبت اندیش

((خوشبین به آینده امیدوار است و بدبین از آن بیمناک ))    مثل ژاپنی

مشورت با آدم مثبت اندیش و فارغ از بدبینیها , نتیجه ای بسیار امیدوار کننده دارد. آدم خوش بین پیش از هر چیز بر مزایا و محسنات کار مورد نظر تمرکز می کند و شما را با گفته های خود امیدوار می سازد.به قول دکتر نورمن پیل : (( افکار خوب و مثبت همچون تابش خورشید بر اتاقی تاریک است که همه جا را روشن می کند , به شرط آنکه در و پنجره را نبسته و پرده ها را پایین نکشیده باشید ))

 ۴- مشورت با آدم ترسو

 

(( حرف از کار کرده باید گفت ,کارهای نکرده بسیار است ))   باستانی پاریزی

 

آدم ترسو خطرات و ضررها را چند برابر می بیند ; او شهامت هیچ کای را ندارد و همیشه به نحوی ناتوانی و ترس خود را توجیه می کند. بیشترین افتخار چنین آدمی در کارهایی است که ((نکرده )) . زیرا از ترس بدنامی و شکست دست به هیچ کاری نمی زند. اگر با آدم ترسو در مورد گشایش یک کمپانی مشورت کنید , بلافاصله می گوید:تاسیس یک کمپانی سرمایه زیادی می خواهد و تو مجبور می شوی از بانکها وام بگیری . شاید هم از عهده پرداخت قسطهایش بر نیایی و آن وقت بانک تمام مایملک تو را ضبط می کند. خلاصه آن قدر بر احتمال شکست اصرار می ورزد که ناخودآگاه شما را به شک و تردید می اندازد.

۵

- مشورت با آدمهای بیکاره و لاف زن

 

(( هر که با دانا مشورت کند , از رسوایی در امان است ))   از ((تاریخ گزیده ))

 

تکلیف این دو گروه نیز معلوم است . کسانی که در طول زندگی هیچ قدم مثبتی برای خویش برنداشته اند, چگونه می توانند در تصمیم گیریها راهنمای شما باشند و توصیه های مفید بکنند. از اشخاصی که در انجام هر کاری دچار تردید می شوند و از سر عیبجویی به همه چیز و همه کس می نگرند و از آنهایی که پیوسته گذشته را نشخوار می کنند و دغدغه آینده را ندارند باید گریخت . همچنین به افراد رویایی و سودایی که دائم فکر شغلی جدید در سر می پرورانند نباید اعتماد کرد

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 25 مهر1385 و ساعت 5:13 |

دختر كوچولو هر وقت عروسكشو نشان مي داد، عروسكه گريه مي كرد، حالا او بزرگ شده و هنوز هم آن عروسكو پيش خودش نگه داشته؛ يه روز وقتي صداي خنده عروسك را در حين بازي دخترش مي شنوه و مي بينه كه خنده از سوي عروسكيه كه چندين سال با او و گريه هاي او دوران كودكي اش را سپري كرده، خيلي تعجب مي كنه چون اين اولين باري بود كه عروسك دوران كودكي اش مي خنديد! وقتي دليلشو مي پرسه، مي بينه دخترش صفحه كوچيك گرامافونو كه در پشت عروسك تعبيه شده، برگردونده و اون طرفشو گذاشته؛ مادر افسوس مي خوره به اين كه چطور وقتي كوچيك بوده، متوجه

شده كه عروسكش مي تونسته خنده هم بكنه، از ته دل آه مي كشه، روشو مي كنه به عروسك و مي گه:

«الان خنده تو به چه درد من مي خوره؟ّ!»

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 25 مهر1385 و ساعت 5:8 |
 

Joe Batten یکی از افراد ماهر در سخنرانی در جلسه ای با حضور روئسای هیئت مدیره 35 شرکت از آنها پرسید «چند نفر از شما رهبران شرکت خود هستید؟» مسلما تمامی دستها بعد از این سوال بالا رفته بود.

جو لبخندی زد و گفت:«همین سوال را بعد از گفتن این داستان از شما خواهم پرسید

«در خاور میانه دو کشور وجود دارد که توسط یک مرز طبیعی از هم جدا میشوند که هر دو در صنعت گوشت دام فعالیت میکنند. فرهنگ این دو کشور بسیار از هم متفاوت است و با یکدیگر خصومت بسیار فراوانی دارند و بسیار با یکدیگر میجنگند. در همین لحظه که من با شما صحبت میکنم آنها در حال جنگ هستند.

در یک کشور چوپانها در پشت گله حرکت میکنند و در دیگری چوپانها در جلو گله حرکت میکنند.در کشوری که چوپانها پشت گله حرکت میکنند، کیفیت پشم و گوشت گوسفند پایین است و این صنعت در آنجا زیاد سودده نیست.اما در کشوری که چوپانها جلو گله حرکت میکنند کیفیت پشم و گوشت گوسفند بسیار بالا است و این صنعت بسیار سودده است.»

سپس جو از آنها پرسید «چرا؟» هیچ کس پاسخ نداد در نتیجه خودش گفت:«در گله هایی که چوپانها پشت گله حرکت میکنند و گله را میرانند و حرکتشان را تصحیح میکنند ئ همه وظایف را بر عهده دارند،یک بره جوان از اینکه کمی از گله دور شود میترسد! زیرا میداند ممکن است تو سری بخورد و یا سگی به دنبالش فرستاده شودآنها فرصتی برای به دنبال علف و آب بهتر گشتن یا بازی با بره های دیگر ندارند.آنها مطیع و بی اراده بار خواهند آمد. هنگامی که رشد کردند دیگر قوه ابتکار خود را از دست داده اند.آنها دیگر قدرتمند نیستند.آنها رانده شده اند

«در کشوری که چوپانها جلوی گله حرکت میکنند، بره های جوان فرصت های زیادی برای ول گردی، بازی کردن، تجربه کردن و سپس بازگشت به گله را دارند.به جای انکه احساس کنترل شدن، زیر فشار بودن، افسردگی و منع شدن را داشته باشند، احساس آزادی، اختیار و قدرت را دارند. بیشتر میخورند، بهتر میخوابند و بزرگ و قوی میشوند.آنها راهبری شده اند.»

هنگامی که جو داستانش را تمام کرد از آنها یکبار دیگر پرسید:«چند نفر از شما براستی شرکتشان را راهبری میکنید؟» حتی یک دست هم بالا نرفت.!!

ما باید تفاوت رانده شدن و راهبری شدن را بدانیم. ایتخاب این راه یک انتخاب بنیادین است که ما باید انجام

دهیم.این انتخابی است که ما باید انجام دهیم تا موفق شویم.راهبرای بوسیله اهدافشان راهبری میشوند

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 25 مهر1385 و ساعت 4:15 |

روزي شيوانا از كنار مزرعه اي مي گذشت. زن و مرد حواني را ديد كه به زحمت در حال كشت و زرع هستند. مرد به محض ديدن شيوانا به سوي او دويد و در حالي كه زنش او را همراهي مي كرد، هراسان گفت: «استاد! تمام اميد من و خانواده ام به نتيجه اين كشت و زرع است. اگر آفتي بيايد يا اتفاق ناگواري بيفتد شايد چند ماه آينده تمام چيزي را كه داريم از دست بدهيم و به فقر و تنگدستي بيفتيم. ما را راهنمايي كن تا از اين نگراني بيرون بياييم.»

 

شيوانا نگاهي به زن و مرد جوان انداخت و گفت: «خالق هستي مزرعه را در اختيار شما قرار داده است و شما هم از زحمت و تلاش چيزي كم نگذاشته ايد. پس دليلي نيست كه نسبت به كسي كه دست روي دست گذاشته عقب بمانيد. اما با اين وجود در كنار اين كار به پرورش دام و طيور هم مشغول شويد و در اوقات فراغت يك كار فني مثل فرش بافي براي خود دست و پا كنيد! در اين صورت احتمال شكست و تنگدستي شما كمتر مي شود! اما در هر صورت پيشنهاد مي كنم با نيت خالص و پاك كارتان را انجام دهيد و مانند ابر شناور شويد و بگذاريد نتايج خودشان همديگر را پيدا كنند و گرد هم آيند. شما شبيه ابر باشيد. براي ابر چه فرقي مي كند كه باد از كدام جهت مي وزد او در آسمان رويايي خودش شناور است. شما هم مادامي كه خود را در آسمان توكل و اعتماد به خالق هستي شناور ساخته ايد، نگران هيچ تند بادي نباشيد.

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 25 مهر1385 و ساعت 4:8 |
امشب باز دلم گرفته است .

امشب احساس می کنم که می خواهم پرواز کنم

امشب احساس میکنم که قدری ندارم

امشب می خواهم که فقط آرزو کنم

امشب  دلم از همیشه بیشتر گریه می خواهد

امشب دلم از همیشه بیشتر علی می خواهد......

 

فرا رسیدن شب ۲۳ ماه رمضان ٬ شب نزول قرآن و شب سوم آقا امیر المومنین حضرت علی

(ع) را به تمامی عاشقان راستینش تبریک و تسلیت عرض می کنیم و امیدواریم که در این ایام

عزیز دلتان صاف و علی وار باشد.

ما را هم در این ایام مقدس از دعای خیرتان فراموش نکنید

التماس دعا....

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در دوشنبه 24 مهر1385 و ساعت 16:47 |

روزي شيوانا در مدرسه درس اراده و نيت را مي گفت. ناگهان يكي از شاگردان مدرسه كه بسيار ذوق زده شده بود از جا برخاست وگفت: «من مي خواهم ده روز ديگر در كنار باغ مدرسه يك كلبه براي خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما درباره نيروي اراده درست باشد بايد تا ده روز ديگر كلبه من آماده شود!»

 

همان شب شاگرد ذوق زده كارش را شروع كرد. با زحمت فراوان زمين را تميز و صاف كرد و روز بعد به تنهايي شروع به كندن پايه هاي كلبه نمود. هيچ يك از شاگردان و اعضاي مدرسه به او كمك نمي كردند و او مجبور بود به تنهايي كار كند. روزها سپري شد و كار او به كندي پيش مي رفت و آن شاگرد محبور شد به تنهايي همه كار ها را انجام دهد.

 

يك هفته كه گذشت از شدت خستگي مريض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتي در سر كلاس ظاهر شد با افسردگي خطاب به شيوانا گفت: «نمي دانم چرا با وجودي كه تمام عزمم را جزم كردم ولي جواب نگرفتم!! اشكال كارم كجا بود؟!»

 

شيوانا تبسمي كرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه كرد و گفت: «تو آرزويي بكن!»

پسر آشپز مدرسه چشمانش را بست و گفت: «اراده مي كنم تا ده روز ديگر در گوشه باغ يك اتاق خلوت براي همه بسازم تا هر كس دلش گرفت و جاي خلوت و امني براي مراقبه و مطالعه نياز داشت به آنجا برود! اين اتاق مي تواند باي مسافران و رهگذران آينده هم يك محل سكونت موقتي باشد!»

 

همان روز پسر آشپز به سراغ كار نيمه تمام شاگرد قبلي رفت. اما اين بار او تنها نبود و تمام اهالي مدرسه براي كمك به او بسيج شده بودند. حتي خود شيوانا هم به او كمك مي كرد. كمتر از يك هفته بعد كلبه به زيباترين شكل خود آماده شد.

روز بعد شيوانا همه را دور خود جمع كرد و با اشاره به كلبه گفت: «شاگرد اول موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا كه نيت اولش ساختن كلبه اي براي خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت كه اين كلبه را به نفع بقيه مي سازد و ديگران نيز از اين كلبه نفع خواهند برد. هرگز فراموش نكنيم كه در هنگام آرزو كردن سهم منفعت ديگران را هم در نظر بگيريم. چون اگر ديگران نباشند خيلي از آرزوها جامه عمل نخواهد پوشيد.>>

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در دوشنبه 24 مهر1385 و ساعت 16:7 |

روزي شيوانا با تعدادي از شاگردان از محله اي عبور مي كرد. دختر و پسر شاداب و سرحالي را ديد كه همه به دور آنها جمع شده بودند و به حرفهاي آن دو گوش مي كردند. شيوانا مدتي ايستاد و به گفته هاي آن دو گوش كرد. متوجه شد كه دختر و پسر دو خواهر و برادرند كه مي خواهند براي يكي از فقراي محله يك حمام هيزمي درست كنند به همين خاطر بقيه بچه ها را دور هم جمع كرده اند تا اين كار را به صورت گروهي انجام دهند.

 

شيوانا اشاره اي به دختر و پسر كرد و خطاب به شاگردان گفت: «ببينيد! مهم آرزو داشتن و رويايي در سر پروراندن است. اين دو طفل كوچك خوب مي دانند چگونه روياي خود را با هم سن و سالهاي خود در ميان بگذارند و به صورت تيمي براي برآورده شدن يك آرزو وارد عمل شوند. مهم اين است كه اين رويا را همين طور كه هست حفظ كنند.»

 

شيوانا از آن محله عبور كرد و رفت. يك ماه بعد دوباره گذر شيوانا و شاگردان از همان محله افتاد. اين بار متوجه شد كه دختر و پسر كنار ديواري رو به آفتاب با حالتي افسرده كز كرده و در خود فرو رفته اند و بقيه بچه هاي محله نيز در اطراف آنها مشغول بازي هستند. شيوانا نزديك آن دو رفت و پرسيد: «براي آن فقير حمام هيزمي درست كرديد؟!»

 

پسرك آهي كشيد و گفت: «مغازه دارها و بزرگتر ها عليه ما شوريدند و به ما گفتند كه بچه ها بروند بازي كنند و دست از بازي بزرگان بردارند. براي همين هيچ كس از بزرگترها حاضر نشد به ما كمك كند و در نتيجه ما همينطوري بيكار نشسته ايم تا بزرگ شويم و بعد اين كار را انجام دهيم.»

 

شيوانا از آنها پرسيد: «روز اول وقتي خواستيد اين كار را انجام دهيد قصد و منظورتان چه بود؟»

دخترك با انرژي پاسخ داد: «مي خواستيم بي اعتنا به آن چه بزرگ تر ها بين خودشان توافق كرده اند كاري كنيم كه تمام فقيران محله و دهكده صاحب حمام آب گرم شوند و از اين نعمت برخوردار گردند.‌»

پسرك نيز در ادامه گفت: «حتي مي خواستيم وقتي بزرگتر شديم در تمام سرزمين و كل دنيا چنين كاري انجام دهيم. ولي افسوس كه بزرگتر ها نگذاشتند

 

شيوانا تبسمي كرد و گفت: «بزرگتر ها نگذاشتند چون اين روياي آن ها نبود. اما اين رويا و آرزو هنوز متعلق به شماست. بزرگتر ها مي توانند موقتي مانع اجراي روياي شما شوند، ولي نمي توانند اين رويا و آرزو را از شما بگيرند. پس چرا خودتان به دست خودتان رويايتان را مي كشيد و از بين مي بريد!؟»

 

دختر و پسر كوچك به هم نگاهي انداختند، لبخندي زدند و از جا برخاستند و دوباره بچه ها را با شوق و سر و صداي زياد دور خود جمع كردند. آنها اين بار مي خواستند هر طور كه شده براي فقير محله حمامي بسازند.

شيوانا به سوي شاگردان برگشت. يكي از شاگردان گفت: «بي فايده است! دوباره بزرگترها مانع از اجراي روياي آن ها مي شوند.»

 

شيوانا تبسمي كرد و  گفت: «فقط مانع مي شوند. ولي ديگر نمي توانند اين رويا را از بين ببرند. وقتي رويايي زنده بماند مطمئن باش كه دير يا زود اسباب تحقق آن هم فراهم مي شود

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در دوشنبه 24 مهر1385 و ساعت 16:1 |

در حالي كه خشكسالي پيشرفت مي كرد و به نظر مي رسيد كه هميشگي خواهد بود، تعدادي از كشاورزان آمريكاي شمالي نسبت به آينده خود نااميد بودند. باران نه تنها براي محصولات بلكه براي زنده نگه داشتن مردم شهر نيز حياتي بود. زماني كه مشكل وخيم تر شد، كليساي محل درگير موضوع شد. آنها تصميم گرفتند دعا كنند و از خدا بخواهند كه باران ببارد.

همه مردم در كليسا جمع شدند و هر كس در جست و جوي فرصتي بود تا با دوستان نزديك خود صحبت كند. كشيش مشغول آرام ساختن حضار بود تا جلسه دعا را شروع كند كه ناگهان متوجه دختر كوچكي شد كه در رديف جلو به آرامي در جاي خود نشسته بود.

چهره آن دختر از هيجان مي درخشيد و در كنارش چتر قرمزي قرار داشت كه آماده استفاده از آن بود. زيبايي و معصوميت آن دختر كشيش را به لبخند وا داشت چون به ايمان او پي برده بود. هيچ شخص ديگري از ميان عبادت كنندگان چتري با خود نياورده بود.

 

همه آنها براي نماز باران آمده بودند، اما آن دختر از خدا انتظار داشت كه با باراني كه

 

نيازمندش بود، به او پاسخ دهد.

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در دوشنبه 24 مهر1385 و ساعت 15:55 |

در جستجوی ریشه ها

 

(قسمت هفتم)

 

                            آدمی که دوست داشت اوقات فراغت داشته باشد            

 

                                                                                                                     نوشتۀ محمد کریمی

 

 

شاید لازم نباشد که دوباره از آن جور سؤالات که در انتهای مقالۀ پیشین دیدیم، مطرح کنیم. تقریباً مخاطره ای که ممکن است اتفاق بیفتد برای تک تک ما قابل درک است. چرا؟ چون ترس از به وجود آمدن این جور پیامدهای ناگوار است که ما را از انجام آنچه درون ما می طلبد، پرهیز می دهد. یعنی این ترسها برای ما قابل فهم است. ترس اینکه نکند ما کارهایی که ازعهدۀ مان برآید و انجام دهیم، باعث شود روابطمان با افراد دور و برمان شکرآب شود.

 

آیا راهی هست که علیرغم اینکه می دانیم، عمل به آنچه درون ما می خواهد، باعث به هم ریختن اوضاع بشود باز اتفاقی بیفتد که روابطمان درست و درمان شود؟ شاید بتوان نویدی به خود داد. آنهم اینکه زمانی که یک فرد شروع به تغییر در روابط خود می نماید، طرف مقابل هم مجبور به تغییر می شود. علت این است که یک رابطه، یک سیستم است. وقتی صحبت از یک سیستم می کنیم از چیزی داریم می گوییم که تمام اجزاء آن با هم در ارتباط است. در رابطه هم بخشهای متفاوت آن، در ارتباط متقابل با هم هستند. اگر قسمتی تغییر کند و قسمتی دیگر تغییر نکند، سیستم به هم می ریزد و دچار عدم تعادل می شود. عدم تعادل هم یعنی اختلاف و تنش. اگر فرد مقابل، بودن با ما برایش کمی مهم باشد آنگاه دست به تغییر خود می زند. و اگرنه کم کم بین ما فاصله ایجاد می شود.

 

به یاد دارم یکی ازدوستان که کمی تغییر کرده بود و بیشتر از قبل به خواسته ها و تواناییهای خود توجه می کرد می گفت "به جز خواهرم که مشتاقانه از من حمایت می کرد، بقیۀ خانواده از شخصیت جدید من راضی نبودند. آنها نظرات طعنه آمیزی درباره این که من پایم را از گلیم خود درازتر کرده ام، می گفتند. من آنها را دیگر به اندازۀ سابق نمی بینم و هنوز دلم برایشان تنگ می شود ولی اگر مصمم نمی شدم که وقت آن رسیده که تواناییهای خود را بپذیرم، دلم برای خودم بیشتر تنگ می شد. شاید آنها خودشان را با شخصیت جدید من وفق دهند و شاید هم نه. اما من نمی توانم اجازه دهم که مانعم شوند."

 

به خطر انداختن روابط با پدر و مادر و دوستان و معلم و رئیس و .... به خاطر صادق بودن با بهترین استعدادهایمان انسجام شخصیتی می خواهد. دانستن این واقعیت که در صورت قبول کردن قدرت خود، ارتباطاتی که برای ما خوبند، محکم می شوند و ارتباطاتی که مسموم هستند بهتر است هر چه زودتر پایان یابند، درایت و عقل می خواهد.

 

ممکن است آن رابطه های مسموم با کسی باشد که شدیداً به او وابسته هستیم. ممکن است با پدر یا مادر  و یا حتی با بهترین دوستمان باشد.

 

اما، بیاییم "خود فریب۱" نباشیم. رشد کردن، در بیشتر موارد احتمال خطر و رنج را به همراه دارد. پاداش آن، غروری است که در آنچه که انتخاب کرده ایم باشیم، قرار دارد. من هرگز فردی را ندیده ام که بعد از پذیرفتن توانایی و قابلیتهای درون خود اظهار پشیمانی کرده باشد. اما افراد بسیاری را می شناسم که با دوری از این انتخاب، خود را به یک پشیمانی همیشگی و مادام العمر رنج آور محکوم کرده اند. اگر کمی دقت کنید آنها را خواهید شناخت.

 

حال قصد داریم، به خلاصه ای از آنچه در این چند مقاله تحت عناوین مختلف بیان شد، به زبانی دیگر اشاره کنیم. تا در فهم آن و شناخت زوایای متفاوت این مفاهیم گامی به جلو برداریم.

 

ما تا به حال راجع به دو مفهوم با هم چیزهایی دانسته ایم. مفهوم اول ابراز وجود بود که از داستان نخندیدن به جوکهای بیمزه شروع شد و تا داستان مادر چهار فرزند ادامه یافت. و اما ابراز وجود یعنی چه؟ یعنی احترام گذاشتن به خواسته ها و نیازها و ارزشهای خود. هرگز به معنای مشاجره و دعوا و پرخاشگریهای بی مورد نیست. بدین معنا نیست که به حق و حقوقم اشاره کنم و به حق و حقوق دیگران بی تفاوت باشم. به معنای حق خود را گرفتن، حرف خود را زدن و در نهایت به معنای خود بودن است. یعنی به خود به عنوان یک انسان احترام بگذاریم.

 

اولین کار برای ابراز وجود این است که باید دید و اندیشید و آگاه شد و آگاه بود . سؤال کردن نشانه ای از ابراز وجود کردن است. داشتن رأی مستقل و پایبند به افکار و اندیشه های خود بودن یک نشانۀ دیگر. توجه کنیم که اگر این ابراز وجود، آگاهانه نباشد، می شود طغیان و سرکشی، و شبیه به رانندگی در حال مستی است. این ابراز وجود خراب و کج و کوله، از چه کسانی سر می زند؟ از آنان که اصولاً وابسته هستند. در جایی که به سود آنهاست جواب آری بدهند، پاسخ نه می دهند. در نظر این افراد تنها راه ابراز وجود، مخالفت و اعتراض است. و در این بین، برایشان  مهم نیست که آیا اعتراضشان معنی دار هست یا نه.


در حالیکه به هنگام ابراز وجود کردن سالم، باید جواب نه را در موقع مناسب گفت. یعنی مهم کیفیت نه گفتن است. ابراز وجود کردن، آرزو داشتن نیست، بلکه تبدیل نمودن این آرزو به واقعیت است. داشتن ارزش هم با ابراز وجود کردن تفاوت دارد، اما نشان دادن این ارزشها و پابندی به آنها ابراز وجود است. یعنی مالکیت خود را بر ارزش باید نشان داد.

 

ابراز وجود کردن یعنی داشتن این باور که برای خود حق وجود داشتن قایل شویم و بدانیم زندگی ما به خاطر دیگران نیست و قرار نیست که مطابق میل و خواستۀ دیگران ظاهر شویم. این حرف کمی هول انگیز است چرا که به ما می گوید زندگی ما در دست خودمان است. یعنی روی پدر و مادر و بستگان و دوستان به عنوان حامی، حساب نکنیم. اما ترس از این مسئولیت به خودی خود ایرادی ندارد. آن چیز که به من و تو ضربه می زند تسلیم شدن در برابر این حمایت است. شرط لازم ابراز وجود کردن یعنی آنکه نظرات خود را مهم در نظر بگیریم. متأسفانه این چیزی نیست که اغلب رعایت شود. شاید وقتی پای حرف و رأی خود می ایستیم، ما را به خودخواه بودن متهم کنند. به هر حال پایبند باقی ماندن به خواستۀ خود و ابراز نمودن آن نیازمند شجاعت است. اما برای بسیاری از مردم از خود گذشتن و پایبند خواسته های خود قرار نگرفتن ساده تر است.

 

پدرچهل و نه ساله ای که سالهای درازی سختی کشیده و زندگی زن و سه فرزندش را تأمین کرده، در رؤیای روزی است که به پنجاه سالگی برسد، کار راحتتری انتخاب کند، پول کمتری بدست آورد اما فراغتی را که هرگز نداشته تصاحب کند. وقتی سر میز شام این آرزویش را با افراد خانواده مطرح می کند، همه به شکلی مخالفت می کنند، می گویند که سطح  زندگی خانواده تحت تأثیر تصمیم او پایین می آید. کسی به خواسته های این مرد توجهی نمی کند. مرد از خود می پرسد "چگونه می توانم در برابر توقع خانواده ام بایستم. آیا وظیفۀ اصلی مرد، تأمین زندگی خانواده نیست؟" او می خواهد مرد خوبی به نظر آید. پس این امر مهم  به بهای کنار گذاشتن خواسته هایش صورت می گیرد. این مرد حتی مجبور نیست به این موضوع فکر کند. به خود می گوید: "حداقل خودخواه نیستم. خودخواهی چیز خوبی نیست."

 

در محدودۀ کاری، ابراز وجود کردن، تنها داشتن ایده های جدید نیست. مهم این است که ایده ها تحقق یابد. گاه لازم است که برای آنها جنگید. باید با تمام قوا کوشید که ایده به واقعیت تبدیل شود. لازمۀ ابراز وجود کردن این است که آستین ها را بالا بزنیم.

 

 ابراز وجود کردن، تمایل در قبول مسائل زندگی و نه طفره رفتن را می طلبد. انگار که بگوییم که من دنبال "شر" نیستم. منظور از "شر" هم چیزی جز مسأله زندگی نباشد. وقتی در جریان رسیدن به خواسته های خود به دیوار بر می خوریم، اگر مقاومت و مداومت نشان دهیم، ابراز وجود کردن است. وقتی مصمم می شویم که دانش و مهارت جدیدی بیاموزیم، وقتی تصمیم می گیریم به فضاهای ناشناخته برویم، ابراز وجود می کنیم.

 

گاهی اوقات به این فکر افتاده ایم که اگر ابراز وجود کنیم، ممکن است مخالفتهایی را برای خودمان بخریم. اگر خودمان را دوست داشته باشیم و تأیید کنیم، ممکن است دیگران را برنجانیم. اگر بیش از اندازه شاد و مسرور باشیم ممکن است تولید حسادت کنیم. اگر روی پای خودمان بایستیم و حرف را بزنیم ممکن است بی یار و یاور شویم. بعضی از ما طوری رفتار می کنیم که انگار حقی بر فضایی که اشغال کرده ایم نداریم. طوری حرف می زنیم که انگار قصدمان این است که کسی صدایمان را نشنود. گونه ای رفتار می کنیم که انگار حق زندگی کردن و موجودیت داشتن را به خود نمی دهیم. اما در همۀ موارد، ابراز وجود نکردن تا این حد مسلم نیست. زندگی اشخاص پر است از سکوت کردن، تسلیم شدن و بیان ننمودن احساسات و باورهایی که شأن و منزلت انسانی را خدشه دار می کند.

 

مرد جوانی در تاریکی سالن سینما می نشیند و به شدت تحت تأثیر نمایش است. داستان فیلم به قدری او را تحت تأثیر قرار می دهد که اشکش سرازیر می شود. می داند که هفتۀ بعد مجدداً به تماشای این فیلم خواهد آمد. در بیرون سالن به یکی از دوستان برمی خورد که او هم فیلم را دیده است. با هم سلام و احوالپرسی می کنند. نگاهی به چهرۀ دوستش می اندازد. می خواهد بداند که او تا چه اندازه تحت تأثیر فیلم قرار گرفته. اما از چهرۀ او چیزی معلوم نیست. دوستش می پرسد "نظرت دربارۀ فیلم چیست؟" مرد جوان می گوید "ای، بد نبود" و به این ترتیب مرد جوان با این کارش سیلی محکمی بر صورت خود نواخت.

 

 داستان این مرد جوان را داشته باشید تا مقاله بعدی.

 

ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در دوشنبه 24 مهر1385 و ساعت 14:16 |

امشب صدای نفس‌های من، مثل صدای نفس‌نفس زدن یتیمان در کوچه ‌پس ‌کوچه‌های کوفه است که خانه ‌ی علی را می‌جویند.
امشب من هم یتیم توام . پی تو می‌گردم.
دوست دارم همان‌جایی قرآن به سر بگیرم که تو ... همان‌جایی گریه کنم که تو ...
دوست دارم تو هم یک امشب مرا دعا کنی!
امشبی که پیش از هر خواسته‌ای سلامتی و فرج تو را از کریم طلب می‌‌کنم... آقای من ...

 

 

با سلام خدمت همه عاشقان اهل بیت

به استحضار می رساند که به علت شهادت مظلومانه مولای موتقیان ٬ حضرت علی (ع) ٬وبلاگ فردا یکشنبه مورخه ۲۳/۷/۸۵ وبلاگ به روز رسانی نخواهد شد.

مارا از دعای خیر خود فراموش نکنید ...

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 23 مهر1385 و ساعت 0:33 |

فرا رسیدن شهادت مولی الموحدین ٬ امیر مومنان ٬ حضرت علی (ع)

را بر تمامی عاشقانش تسلیت عرض مینماییم .

امشب در شب نزول قرآن از خداوند متعال خواستار شفای همه مریضان و دردمندان هستیم .  بادا که خداوند به حق این شب عزیز اندیشه مان را در راستای شناخت کمال الهی قرار دهد.

در این شب مقدس از تمام شما خوبان التماس دعا داریم ....

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در شنبه 22 مهر1385 و ساعت 15:29 |

در جستجوی ریشه ها

 

(قسمت ششم)

 

                                  آیا شما احساس بیچارگی را دوست دارید؟                                           

 

                                                                                                                 نوشتۀ محمد کریمی

 

 

و اما مقاله بعدی

 

قبل ازهر چیز از دوستان خواننده و ناخوانندۀ این مقالات می خواهم اگر نظری دارند که ما را در جهت اصلاح این موضوعات یاری برساند، از ما دریغ نفرمایند.

 

خوب برویم سر اصل مطلب. همانطور که در مقالۀ پیشین گفتیم پذیرش خویشتن مسائلی دارد، که در اینجا لازم است به آنها اشاره کنیم. اما قبل از آن، لازم می دانم به سؤال یکی از دوستان که منظور من را از بیان یکی از جمله های مقالۀ پیشین خواسته بود جواب بدهم. امیدوارم مفید باشد. آن جمله این بود "با وجود  خود انکاری،  یادگیری جدید هرگز به وقوع نمی پیوندد و ...." . همانطور که گفتیم و می دانید وقتی آدم دست به خود انکاری می زند در واقع به نوعی با خود قهر می کند. چرا که دیگر به واقعیتهای درون خود توجهی نکرده و با فرار کردن و نپذیرفتن آنها روز به روز از خود فاصله می گیرد. یکی از نتایج چنین امری، بی توجهی به خواسته ها و نیازها ی اوست. بدیهی است که انسان برای رسیدن به آنچه می خواهد، لازم است چیزهای جدیدی فرا بگیرد. اما شما به من بگویید کسی که دیگر در حال فراموشی خود است، نیازی به یادگیری دارد؟ غیراز این توضیحات که امیدوارم راضی کننده باشد، در مطالب بعدی که به امید خدا عنوان می شود بیشتر به این موضوع مهم اشاره خواهد شد.

 

دوستی می گفت: "اگر می خواستم تمام هوش و دانایی خود را داشته باشم، خانواده ام مرا طرد می کردند!" این هم یکی از مشکلات خود پذیری. دیگری می گفت : "اگر می خواستم شور و هیجان خود را کاملاً بپذیرم و تجربه کنم، مجبور بودم از تنهایی و اینکه هیچ کس در احساسات با من شریک نیست رنج ببرم." دقت کنید تنهایی. از دوست دیگری شنیدم :" چند سال پیش به این باور رسیده بودم که اگر می خواستم استعدادهای خود را کاملاً بپذیرم، مجبور به پذیرش مسئولیت های بیشتری می شدم. پس، از قبول آنها طفره می رفتم."

 

شاید با این احساسات که می گویم روبرو شده باشید. در زندگی مشترک (اگر هنوز به ازدواج، گردن نداده اید می توانید آن را فرض کنید) اگر می خواستید تمام علاقه و اشتیاق خود را داشته باشید مجبور بودید اعتراف کنید که زندگی مشترک خسته کننده ای دارید. و بعد چه می کردید؟ فکر نمی کنید اگر می خواستید همۀ تمایلات جنسی خود را بپذیرید، دور و بری هایتان وحشت زده می شدند و.... تصور می کنم اصل موضوع برای شما جا افتاده باشد.

 

در اینجا لازم است به نکته ای اشاره کنم. قصد من از ارائه این جور مثالها که شاید از نظر بعضی دوستان با توجه به موضوع وبلاگ، بی ربط به نظر آید، این است که با زوایای گوناگون این مسأله روبرو شویم. چرا که اگر در جهت شناسایی آن در وجود خودمان و نشانه های آن در زندگی، اقدام کنیم فعالیت در بازاریابی شبکه ای که چه عرض کنم، در اکثر مواقع گذران زندگی، وضعیتی شایستۀ خودمان خواهیم داشت. بگذریم.

 

تا اینجا دانستیم که "پذیرفتن" ، تجربه نمودن واقعیت به طور کامل به جای رد یا انکار آن است. درک اینکه چرا اکثر ما در پذیرش افکار، احساسات و اعمال منفی خود مشکل داریم، آسان است. اما همانگونه که در گفته های نقل شده دیدیم، مسألۀ مربوط به پذیرش خویش در موارد مثبت نیز به کار می رود. توانایی ها و قابلیت هایی که ما را وسوسه می کنند که آنها را انکار کرده و طفره برویم، چون باعث می شود ما بیشتر نگران و مضطرب شویم. برای بسیاری از ما، قبول کردن توانایی ها و استعداد های وجودمان، ممکن است مسأله ای بزرگتر از قبول "گوشه تاریک وجودمان" یعنی نادانی مان باشد.

 

اینها که گفتیم یعنی چه؟ یعنی همانگونه که یک فرد می تواند غمش را نپذیرد،  شادی اش را نیز می تواند نپذیرد. همانگونه که می تواند خاطرۀ رفتاری که نسبت به آن شرمنده است را فراموش کند، می تواند خاطره رفتاری که نسبت به آن افتخار می کند را نیز به دست فراموشی بسپارد. همانگونه که می تواند نادانی خود را منکر شود، می تواند دانش خود را نیز انکار کند. همانگونه که می تواند محدودیت هایش را انکار کند، می تواند استعدادهای نهانی اش را نیز انکار کند. همانگونه که می تواند نقاط ضعف خود را مخفی نماید، می تواند توانایی هایش را هم مخفی نماید. همانگونه که می تواند احساس "خودبیزاری۱" خود را انکار کند، می تواند احساس "علاقه به خود" را هم منکر شود. همانگونه که قادر است جسم خود را نپذیرد، می تواند روحش را هم نپذیرد.

 

تا به حال بر سر این دو راهی قرار گرفته اید؟ توانایی ها یا ارزشهای ما می توانند باعث شوند که احساس تنهایی یا بیگانگی کنیم و از عموم مردم جدا شویم و آرزوی ما برای تعلق داشتن، می تواند بر هر آرزویی برای شکوفا شدن بالاترین استعداد هایمان غلبه کند. شما کدام راه را انتخاب می کنید ؟ تعاق داشتن یا شکوفایی استعدادها.

ا

اگر فردی با قبول نکردن کمبودهایش می تواند خود را بیشتر از آنچه که حقیقتاً هست نشان دهد، همچنین قادر است با انکار قابلیتهایش خود را کمتر از آنچه که هست نشان دهد. او ممکن است هوش، درک، اطمینان، توانایی، سرزندگی و شور و شوق خود را انکار کند. او ممکن است بسیاری از ویژگیهایی که باید به خاطر آنها تشویق شود نپذیرد و این کار را به نام حفظ ارزشهایش انجام دهد، مانند ازدواج یا ارتباط با خانواده یا دوستانی که ممکن است نسبت به او احساس حسادت نمایند و او را طرد نمایند. او شاید این کار را بدین دلیل انجام دهد که قبول کامل توانایی هایش مسئولیتهایی را در بر دارد که از آنها وحشت دارد. او این کار را به این خاطر انجام می دهد که تصورش از خودش با بعضی از بهترین خصلت هایی که دارد مطابقت نمی کند. یعنی او می داند که بعضی تواناییها را دارد اما چون مطابق آنچه از خود توقع دارد نیست، پس برای حفظ آرامش خود و تعادل خود، آنها را می راند.

 

درست است که این رد کردن اتفاق می افتد، اما آیا قصه ما در همین جا به سر می رسد؟ فرد می تواند نسبت به این رد کردن، دلسوزی داشته باشد و بپذیرد که مثلاً اجتماع، افراد را تشویق به نپذیرفتن تواناییهایشان می کند. پیش خود، به خود حق بدهد که من ناچار از این کار هستم چون اگر این کار را بکنم خانواده ام مرا طرد می کند. ولی با این وجود، خود انکاری، خود انکاری است و نتایج آن برای وجود ما بسیار مضر است. تکرار می کنم بسیار مضر است. زمانی که ما آنچه را که هستیم انکار می کنیم و پاره های وجود خود را تکه پاره می کنیم، به هر دلیل که باشد مهم نیست، نتیجۀ آن یک حس زخم دیده و بیچاره از خود است. یعنی از همان ضربه ها به خودمان. واضح تر بگویم یک تیشه به ریشۀ خودمان.

 

خانمی با همکار خود ازدواج کرده بود. یا بهتر است بگوییم با شوهر خود همکار بود. این خانم در جلساتی که با همکاران داشته همواره خود را کم دانش تر از آنچه بوده نشان می داده، تا همسرش خوب به نظر برسد. در انجام کارها آنچه را واقعاً می توانسته انجام نمی داده. همسرش این را از او نخواسته بود. شخص خود ایشان این کار را از خود خواسته بود. چرا؟ آیا اگر خود را همانگونه که واقعاً بود نشان می داد، شوهرش و همکارش به او عشق می ورزید؟ بنابراین ایشان دست به تکه پاره کردن خود زد. اتفاقی بسیار ساده. اما نتیجۀ آن بدون اینکه خودمان از آن خبردار باشیم اسفناک است.

 

دوستی داشتم که همیشه به من می گفت لازم نیست آدم تمام توان خود را برای انجام کاری به کار بندد. اگر بخواهم به قول گفتنی، زبان حال دوستم را بگویم باید بگویم: "واقعاً پذیرفتن کامل هوش و استعداد، یک مسئولیت است. این چیزی نیست که دیگران از من انتظار داشته باشند، بلکه چیزی است که شما از خود انتظار دارید. اما واقعیت این است که من کمی احساس بیچارگی را دوست دارم. خانواده ام  همیشه مرا به این صورت دیده اند. رئیس ام به من می گوید که من در کار، حداکثر توانایی ام را نشان نمی دهم. این حرف، مرا نگران می کند. این چیزی نیست که من دربارۀ خودم فکر می کنم و با وجود این، حقیقت این است که می دانم حق با اوست و این بدین معناست که خانواده ام اشتباه می کنند. آیا من توانایی مواجهه با آن را دارم؟ و اگر توانایی آن را پیدا نکنم، اکنون که این حقیقت را اعتراف کرده ام، چگونه می توانم با خود کنار بیایم؟"

شناخت خود و آنطور بودن که حقیقتاً هستیم، جرأت می خواهد. پذیرفتن اینکه "من می توانم کارهایی انجام دهم که دیگران به نظر نمی رسد قادر باشند" و یا اینکه "من نسبت به هرکسی در خانواده از قدرت فکری و ذهنی بهتری برخوردارم" و یا "من نسبت به مردم اطرافم از زندگی چیز بیشتری می خواهم" حتی در خلوت افکارمان هم صداقت می خواهد. دقت کنید نکته ای که نشان می دهد ما حتی درخلوت خود تواناییهای خود را نمی پذیریم نشاندهندۀ میزان خود فریبی ماست.

 

راستی، می ارزد که ما دست به خطر بزنیم و قدم در راهی بگذاریم که ممکن است در آن همۀ دوستان که نه، اکثر آنها را از دست بدهیم؟ کاری کنیم که شاید خانوداۀ ما در برابرمان بایستد و به کار ما نه بگوید و از ما بخواهد که دست از این کارمان برداریم وگرنه...؟ اگر رابطه مان با بهترین دوستمان، مادرمان، همسرمان به مخاطره بیفتد و راه به جایی برد که جدایی نتیجه آن شود، چه؟

 

ادامه دارد...

 



1-  Self_ hated

  


 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در شنبه 22 مهر1385 و ساعت 15:11 |
تا حالا واستون اتفاق افتاده که بروید به اتاقتان کلید برق را بزنید وچراغ روشن نشود؟ چه کار می کنید ؟ آیا برای بار دوم و سوم ٬ دوباره امتحان نمی کنید و کلید برق را نمی زنید ؟

چرا این کار را می کنید ؟ چرا دو بار یا سه بار این کار را تکرار می کنید؟ مگر بار اول کافی نیست ؟  مگر چند بار برای شما اتفاق افتاده که کلید را بزنید و چراغ روشن نشود و برای بار دوم این کار را بکنید و بعد چراغ روشن شود ؟  برای من که پش نیامده ٬ برای شما چطور؟....

                   در روزها ی بعد بیشتر راجع به این موضوع صحبت خواهیم کرد.....

 

با تشکر از بهزاد عزیز

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در جمعه 21 مهر1385 و ساعت 13:21 |
 

در جستجوی ریشه ها

 

(قسمت پنجم)

 

                       حکایت آن مرد کچل فرانسوی!                                                                                                                                                                 نوشتۀ محمد کریمی

 

 

چه دلیلی دارد که دوست داشته باشیم دیگران دوستمان داشته باشند؟ منظور واقعی ما از چنین واکنشی چیست؟ چرا حالا که دیگر بزرگتر شده ایم باز می خواهیم دیگران از ما تعریف کنند؟ انگار که هنوز همان کودک متکی به پدر و مادرمان هستیم، و ملتمسانه، خواهش دوست داشتن شان را داریم؟ شاید جای پدر و مادرمان را اشخاص دیگری گرفته اند. اما باز می خواهیم به بهای شکلات محبتی که از آنها می گیریم، لبخندی تحویل شان بدهیم که علیرغم خواسته مان، آنها حظ ببرند. دقت کنیم که آیا از ته دل، دوستشان داریم؟ آنهایی را که خریدار محبت و توجهشان هستیم، را می گویم. بر کودک که حرجی نیست. او متکی است. متکی به پدر و مادرش. اما بر ما چه گذشته و چگونه گذشته است که هنوز همچون کودکی مان معامله ای به سادگی آن دوران می کنیم. "دوست من، تو مرا دوست داشته باش و به من احترام بگذار تا من هم ...." چه بگویم؟

 

برگردیم سر سوال اولمان. شما چه فکر می کنید؟ من فکر می کنم هدف آن کودک که متکی است حفاظت از خویش است. کودک، نیاز به امنیت دارد. نیاز به جلب توجه والدینش دارد تا اینطور به او آسیبی نرسد. اما مگر ما نیاز به امنیت نداریم؟ بله، ما هم می خواهیم از خود حفاظت کنیم. این به خودی خود ایرادی ندارد. اما مساله اینجاست که اگر به همان شیوۀ کودکی مان از خود حفاظت کنیم "از خود بیگانه۱" می شویم. یعنی به مرور زمان به خواسته ها، عقاید، افکار و ارزشهای خود، بی توجه شده و دیگر خود را نمی شناسیم. دیگر تقریباً آنچه می خواهیم ارزشی ندارد. کم کم خود را فراموش می کنیم و نگاه می کنیم تا ببینیم باد از کدام سمت می آید تا ما هم به آن سمت روان شویم. هدف ما هدف خود خودمان نیست. خواستۀ ما در واقع خواستۀ پدر و مادر، معلم، دوست، همسر، بالاسری، رئیس، سیستم، استراتژی، مدیر عامل شرکت، رئیس جمهور و شاید کودکمان باشد. نه اینکه نباید خواستۀ دیگران را برآورده کرد. خواستۀ دیگران هم مهم است. اما آیا شما مناسب خود می دانید که قبل از توجه به اهداف خودتان به اهداف دیگران توجه کنید؟

 

شما مگر داستان آن مرد کچل فرانسوی را نشنیده اید؟ همان که با کله بر تخت سینۀ مردی کوبید. مردک کتک خورده ظاهراً فحشی در مورد خواهر و مادر، نثار مرد کچل کرده بود. و جالب است بدانید این صحنه روبروی چشمان میلیاردها نفر از مردمان جهان صورت گرفت. داستان در مورد زیدان است. راستی فکر می کنید چرا زیدان این کار را کرد؟ هر چه هست برای یک لحظه، صحنۀ مسابقۀ فوتبال تبدیل به نبرد گلادیاتورها می شود و همۀ اینها در اوج خویشتنداری. اما همۀ اینها به کنار، زیدان در این چند روز، اهمیت عجیبی پیدا کرده و برای اولین بار مردم، شیفتۀ مردی شده اند که زده و نه آنکه خورده! اما برای من یک چیز از شخصیت این بهترین فوتبالیست جام اهمیت پیدا کرده و آن اینکه سرانجام لحظه ای و موقعیتی رسید که زیدان دریافت که خودش (شخص شخیص خودش) از فوتبال و دوربین های خبرساز و میلیاردها چشم بیننده، اهمیت بیشتری دارد و باید آن کاری را بکند که کرد. هر کسی آزاد است که رفتار زیدان را آنطور که مطابق میلش است توجیه و تفسیر کند. اما عقیدۀ من این است که این بازیکن فرانسوی در عداد آن مردانی است که نفس خویشتن را بر هر چیزی در این عالم، مقدم می دارد. او برای فرانسه، کم نگذاشت و یک تنه، تیم فرانسه را به مسابقۀ نهایی رساند. اما در جایی و موقعیتی قرار گرفت که فهمید خودش را بیشتر از کشورش یعنی فرانسه عزیز بدارد. کاری به این نداریم که هر کس از این داستان چیزی برای خود چید. سیاستمداران ضد یهود، او را تشویق کردند. مسلمانان برای او دست زدند و هورا کشیدند و .... شاید منطق و حساب و کتاب نیز می گفت که زیدان سکوت کند، به بازی اش ادامه دهد و در صورت برد احتمالی، بعد از بازی و خارج از مستطیل سبز، حساب ماتراتزی را برسد. در این صورت خداحافظی او شکل آبرومندانه ای می یافت. اما با همۀ این حرفها دقت کرده اید که مردم می میرند برای کسی که توان نه گفتن و پشت پا زدن به همه چیز و همه کس را داشته باشد! اما نه گفتن هم چندان آسان نیست. با این اوصاف یک نفر پیدا می شود که بگوید نه. نه به فوتبال. نه به جام جهانی. نه به مردم فرانسۀ چشم انتظار. نه به افکار عمومی. درست در بزنگاهی که همه چیز، روند طبیعی خود را طی می کند، فردیت یک فرد چنان قوام می یابد و چنان بر همه چیز ترجیح داده می شود که حادثه ای را خلق می کند که نه تنها زبان همه را بند می آورد بلکه قدر و اندازۀ قهرمان داستان ما را صد افزون می کند.

 

بگذریم. چرا اینقدر راجع به این داستان روده درازی کردیم؟ به شما می گویم. تا نشانه ای در اختیارمان بگذارد که در مراحل زندگی، عبرتی از آن بجوییم و بدانیم که عزیز داشتن خویشتن یعنی چه.

 

به هر حال این الگویی است که باید بیاموزیم که آن را معکوس کنیم. همان الگوی خود انکاری مقالۀ پیشین را می گویم. الگویی که با انجام آن در سرتاسر زندگی می خواهیم خود را در چشم دیگران محبوب ببینیم. دیگر بس است! تا کی می خواهیم خود را فریب بدهیم. تا کی می خواهیم بر سر خود کلاه بگذاریم. آنهم چه کلاه گشادی. که سالهای سال با آن ساخته ایم. ما باید کم کم یاد بگیریم که به واقعیتها احترام بگذاریم. احترامی عمیق و شدید. و از میان واقعیتها آنچه مهمتر است واقعیتهای شخص خودمان است.

 

کم نیستند آدمهایی که با مشکلات شخصی خود در مبارزه هستند و به کندی و با رنج پیشرفت می کنند ( اگر اصلاً پیشرفتی داشته باشند). می دانید یکی از اصلی ترین دلایل این جور کورمال حرکت کردن چیست؟ شاید بهتر است بگویم اصلی ترین دلیل آن. چون در عمیق ترین لایه های وجودشان، خودانکار و منزجر از خود هستند. یعنی خیلی ساده، از خودشان بدشان می آید. توجه کنید که همۀ ما کما بیش دچار این وضعیت هستیم. بدون اینکه این وضعیت را درک کرده و راه حلی برایش بجوییم ، رهایی از آن نزدیک به محال است. با وجود این خودانکاری، یادگیری جدید هرگز به وقوع نمی پیوندد و پیشرفتهای ما ظاهری، موقتی و غیر دائمی هستند. تا به حال از خود پرسیده اید که چرا اکثر افراد میل به یادگیری را در مدت کوتاهی دارند و بعد از آن انگار در برهوتی به سر می برند و به وضوح نمی خواهند چیز جدیدی یاد بگیرند؟

 

در هر حال بیاییم از قرار داشتن در رابطه ای متخاصم و دشمنانه با خود دست برداریم. و با خود دست دوستی و آشتی بدهیم و همچون یک دوست عزیز، خودمان را بفهمیم. فکر کنیم اگر افکار خود را کمی بیشتر بپذیریم چه اتفاقی می افتد؟ بیاندیشیم که اگر کمی دلسوزانه به خویشتن خویش بنگریم، چه حال و روزی پیدا می کنیم؟

 

فکر می کنید اگر کمی نه گفتن را به هر آنچه فقط دیگران می پسندند و ما نمی پسندیم چه می شود؟ اگر ما خویشتن خویش را بپذیریم آیا روزگارمان بر وفق مراد می شود؟ یا اینکه تازه قصۀ جدید ی را شروع کرده ایم؟ آری باید بگویم که مسا ئل جدیدی برسر راهمان سبز می شود که اگر موافق باشید در مقاله بعدی به آن بپردازیم.

 

ادامه دارد...


 

 منبع : مجله ا ینترنتی بازاریابی شبکه ای                                                                                                                               

 

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در جمعه 21 مهر1385 و ساعت 13:7 |
                        با سلام خدمت تمامی عزیزان و عاشقان اهل بیت

فرا رسیدن شب ۱۹ ماه رمضان ٬ شب ضربت خوردن مولای موتقیان ٬ حضرت علی (ع) را به همه عاشقانش تسلیت عرض می کنیم .

                              از تمام شما عزیزان در این شب عزیز التماس دعا داریم .....

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در پنجشنبه 20 مهر1385 و ساعت 22:41 |

در جستجوی ریشه ها

 

(قسمت چهارم)

 

                                  کوبیدن بر سر شخص شخیص خود!!!!!                                                                                                                                            نوشتۀ محمد کریمی

 

 

الوعده وفا

 

حال نوبت به جواب رسید. بی شک دوستان من می دانند که از چه صحبت می کنیم. پس بی مقدمه و بدون روده درازی های بسیار به اصل مطلب جهش می کنیم.

 

می خواهم از پذیرفتن، با شما صحبت کنم. پذیرفتن چه چیزی؟ پذیرفتن واقعیت ها. که البته چارۀ درد است. و شاید جواب سوالات پیشین.

 

پذیرفتن، به معنای تجربه کردن واقعیت بدون انکار یا دوری از آن است. آیا همان قبول کردن است؟ نه. آیا تصدیق کردن است؟ نه. آیا دوست داشتن است؟ نه. پس تحسین کردن هم نباید باشد؟ نه. آیا اغماض کردن یا بزرگ کردن واقعیت است؟ نه. پس چیست؟ بگذارید بگویم. من می توانم واقعیت چیزهایی دربارۀ خود را بپذیرم که اصلاً آنها را دوست نداشته، تحسین و یا چشم پوشی نمی کنم. مثال مقالۀ پیشین یادتان است؟ آنجا گفتیم که من به دوستم حسادت می کنم. من حسادت خود را می پذیرم. نه اینکه بخواهم از احساس حسادت لذت ببرم یا اینکه این احساس را دوست داشته باشم. بلکه می خواهم بپذیرم و تجربه کنم، به جای اینکه آن را انکار کنم یا نپذیرم. یعنی به واقعیت ها احترام می گذارم. در این مثال به این واقعیت که احساس حسادت می کنم احترام می گذارم. من به خودم اجازه می دهم که این احساس را تجربه و بررسی کنم. شاید بشود گفت چیزی که اینجا مهم است آگاهانه عمل کردن است نه مورد قضاوت قرار دادن. مورد قضاوت قراردادن چه کسی؟  شخص شخیص خود .چه فایده ای دارد؟ اینکه شاید میان چیزهایی که از این طریق یاد می گیرم خواهم آموخت که من چیزی بیشتر از آنچه که حالا دارم خواسته ام و باید دربارۀ آن فکر کنم.

 

طبیعی است زمانی که ما عنصر آگاهی را به احساس ناخواسته و آزاردهنده ای مثل حسادت، خشونت، و یا ترس وارد می سازیم، این احساسات، کمتر شده یا فروکش می کنند. یعنی چه؟ یعنی این احساسات را مثل آتشی بدانید که در شما شعله ور شده و شما کافی است نظاره گرش باشید. به جای اینکه بگویید نه تو وجود نداری، یا اینکه خود را به آن بسپارید. می خواهم بگویم با نظاره گر بودن، به خودی خود، آتش وجودتان فروکش می کند. به همین سادگی. حتی اگر بدون صرف تلاش در این زمینه، کمتر نشد برای ما نقطۀ آغازی خواهند بود. اگر وجود چنین احساسات ناخواسته ای را نپذیریم، چگونه می توانیم از آنها رهایی یابیم؟ یادتان باشد ما قادر نیستیم مکانی را که هرگز در آن نبوده ایم ترک کنیم.

 

بنابراین بر احساسات ناخواسته، تمرکز کنید، به آرامی و عمیقاً نفس بکشید، انگار که برای ورود آنها به داخل وجودتان در می گشایید. در مقابل آنها مقاومت یا مبارزه نکنید و مطمئن باشید که شما بیشتر و بزرگتر از هر احساسی هستید که دربارۀ خود دارید. با گشودن در به روی این احساسات، محیطی را می آفرینید که در آن امکان رشد و تغییر وجود دارد. وضعیت مادر چهار فرزند، یادتان می آید. مادر قصه ما از قول روانشناسان، غرق در خودانکاری بود. خودانکاری نتیجۀ همان کاری است که ما در بیشتر موارد با خود می کنیم. چه کاری؟ انکار یا نپذیرفتن احساسات خود.

 

او می توانست به خود اجازه دهد که این فکر را تجربه کند در حالی که می داند این احساس، موقتی بوده و عقیدۀ واقعی او نیست. دقت کنید چیزی نبوده که همیشه دامان او را بگیرد. به یکباره سراغ او آمده. اما در آن لحظه، جنبه ای از خود او را بیان می کرده. بله، جنبه ای از نفس عجیب و غریب آدمیزاد را. او به جای همۀ آن خودگویی ها  می توانست آن را بپذیرد و بررسی کند که آیا این احساس، به یک محرومیت طبیعی او اشاره می کند که نیاز به رسیدگی دارد؟ توجه او نباید بر ارزیابی و قضاوت آن، بلکه باید به درک آن متمرکز باشد. در این حالت او دوستی برای خود خواهد بود که اجازه نمی دهد یک فکر غیر ارادی، تأثیری منفی بر او بگذارد.

 

اگر موافق باشید دست از سر این مادر برداریم و او را به حال خود بگذاریم که عنقریب است همسر و کودکانش از راه برسند.!!!!

 

به هر حال ما هم می توانیم برای هر زمان که فکری داشتیم که نسبت به آن احساس گناه می نمودیم، از این راه سود جوئیم.

 

همۀ ما گذشته ای داریم. گذشته ای که مملو از خاطرات، اعمال و رفتار ماست. و دراین میان، خاطراتی هم هست که از یادآوری آنها حال و روز خوشی به ما دست نمی دهد. شاید هم از آنها متنفر باشیم. ممکن است روزگاری با افراد ناباب معاشرت داشتیم. ممکن است مواد مخدر مصرف می کردیم. ساده تر از اینها در دوران دبیرستان، همه را اذیت می کردیم. ممکن است از دورانی که در آن محرومیت شدیدی داشتیم تنفر داشته باشیم. بر طبق اصل پذیرفتن واقعیت ها باید سعی کرد به ذهنیت آن زمانمان وارد شویم و ببینیم دقیقاً برای برطرف کردن چه نیازهایی تلاش می کردیم. و محیط ما چه محیطی بوده که رفتارمان در آن موقع، مطلوب به نظر می رسیده. آیا منظور این است که از همۀ آنها چشم پوشی کنیم؟ نه. منظور، درک آن وضعیتی است که روزگاری سپری نموده ایم.

 

اعمال ما در آن زمان شاید نامناسب بوده اند و بحثی نیست که به ما آسیب می رسانده است. اما آیا درست است آقا یا خانمی که در آن زمان این اعمال را مرتکب شده اند، نپذیریم؟ امتناع از نگاه کردن به آن دورۀ زندگی یا ابراز دلسوزی و همدردی نسبت به او، کدامیک؟ مادامی که بخشی از آنچه هستیم یا بودیم را رد کنیم یا از آن متنفرباشیم، در یک جدال درونی هستیم و هیچ راهی برای صدمه ندیدن ما وجود ندارد. مطمئن باشید. یک ضربۀ دیگر نصیب شما خواهد شد.

 

و جالب است بدانید هنگامی که عمیق تر به مسئله نگاه می کنیم و به گذشتۀ خود به عنوان قسمتی از خود می اندیشیم، و می پذیریم که آن فرد، ما بوده ایم، احساس می کنیم که قوی تر شده ایم. مسخره به نظر می رسد اما انگار با خودمان صلح نموده ایم و تکه ای از وجودمان را صاحب شده ایم. شاید به این خاطر که دیگر با واقعیتها نمی جنگیم.

 

زمانی که ما تجربیات خود را بدون اینکه لازم باشد آنها را دوست داشته باشیم، بپذیریم، خود را با واقعیت پیوند زده و بدین صورت، توانمند ساخته ایم. و همین طور برعکس، زمانی که تجربیات خود را نمی پذیریم، خود را در مقابل واقعیت قرار داده و در نتیجه، ضعیفتر ساخته ایم.

 

حال یک سوال. فکر می کنید این الگو، یعنی نپذیرفتن واقعیات که آدم را در چرخۀ خودانکاری می اندازد ریشه در کجاها دارد؟ مربوط به چه شیوه و الگوی تربیتی است که ما را وامی دارد ناخواسته خود را ضعیف تر کنیم؟ بر سر وجود نازنین خود بکوبیم که ای خاک بر سرت، آخر این چه تجربیات و افکاری است که تو داری. آخر دوست دارم تو بهتر از اینها باشی. پس چرا چیزهایی که از تو به بیرون می تراود خوشآمد من نیست؟ متأسفانه بسیاری از ما در زمان کودکی، آگاهانه یا نا آگاهانه تشویق می شدیم که موقعی که فکر یا احساسمان برای بزرگتر ها ایجاد مزاحمت می کرده، وانمود کنیم که به گونه ای دیگر، احساس یا فکر می کنیم. خواهش می کنم دقت کنید. صحبت از مسئله ای نیست که خاص افراد اندکی باشد. بلکه صحبت از شیوه ای است که غیر از آن بعید می دانم کار دیگری بشود. یعنی کسانی که ما را بزرگ کرده اند کمتر پیش آمده که کار دیگری بکنند. البته ناگفته نماند که ما هم چون جز این شیوه، شیوۀ دیگری ندیده ایم بر همان راه قدم می گذاریم. مگر اینکه بخواهیم و تصمیم بگیریم جز این باشیم. ما با تکه تکه کردن پاره های وجودمان با عشق و تأیید از سوی والدین، پاداش می گرفتیم.

 

"بیا پسرک من. بیا در آغوشم. حالا که تو همۀ آنچیزی که به تو گفتم مو به مو اجرا کرده ای پس باید بیا یی در آغوشم. چه پسر ملوس و نازنینی دارم من." و شما یک پسر نه ساله ای هستی که می دانی علیرغم آنچه می خواستی، این کار را کرده ای! اما آغوش مادر، چه عرض کنم. و یا اینکه "بارک اله دخترک من. اگر تو اتاقت رو امروز تمیز کردی من هم پس فردا نه پسون فردا، می برمت پارک سر کوچه مون." و بدین ترتیب ترسمان را انکار، قضاوت  خود را خفه و خشممان را مدفون می کنیم. کم کم از آرزوهای خود دست می کشیم و حتی گاهی اوقات، تمایلات جنسی خود را انکار می کنیم. فقط به این خاطر که تعلق داشته باشیم. شاید که ما را دوست داشته باشند. بعد از آن دیگر این الگو را یاد گرفته ایم. چه الگویی؟ الگوی خودانکاری. و دیگر طبق آن چیزی که یاد گرفته ایم عمل می کنیم. روزی دوست داریم محبوب دل پدر و مادر باشیم. روزی می خواهیم در دل دوستان، جا باز کنیم. و روز دیگر قصد داریم هر که در کوی و برزن روبروی ما سبز می شود بر ما احترامی شایسته بگذارد. و بدانیم و آگاه باشیم که همۀ اینها نیاز به خودانکاری دارد. همۀ اینها نیاز دارد که هر روز بر سر  وجود نازنینمان بکوبیم.

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در پنجشنبه 20 مهر1385 و ساعت 14:21 |

همایش وست ویژن به روایت روزنامه هدف و اقتصاد

لطفا کلبک کنید

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در پنجشنبه 20 مهر1385 و ساعت 3:30 |

مطلب زیر درست روز بعد از همایش از طرف یکی از همکاران عزیز به دست ما رسید . ما هم گفتیم شاید بد نباشد که آن را در وبلاگ درج نماییم . فکر کردیم که شاید این سوال در ذهن خیلی از شماها باشد.در آخر هم  قسمت نظرات وبلاگ منتظر شنیدن نظرات شما نسبت به این موضوع است

 

حوضچه گوارای وست ویژن

 

دوشنبه 17/7/85 ساعت حدود 10شب است همایش وست ویژن رو به پایان است و مهندس بابائی مشغول سخنرانی است که عنوان می کند : " من تا 2-3 ماه دیگر خداحافظی میکنم " ومن به فکر فرو میروم ...

 

بعداز این همه تلاش و زحمت چرا مهندس بابائی می خواد خداحافظی کنه  و کاررو به دیگران  واگذار کنه؟

الآن وست ویژن در شرایط آرمانیه ، بهترین زمان برای ابوالفضل بابائی الآنه، مگه همه تلاشها بخاطر این وضعیت مطلوب نبود ؟  پس چرا ، چرا باید الآن همه چیز به دیگران  واگذار بشه؟

 

مسیرافکارم  ازتمام جاده های  ممکن ، عبور می کرد ...

 نکنه قراره اتفاق  بدی بیفته. یعنی این هم یک نوع کلاهبرداریه ؟

نکنه می خواد پولهایی  رو که تا الآن بدست آورده ...  نه این که نیست اگه می خواست بره که تا الآن باید می رفت دیگر احتیاج به سروسامان دادن اوضاع نداشت ، چون قبلاً شایعاتی  بود که بابائی کلاهبرداره ورفته خارج والی آخر! اگه اینطوربود زودترازاینها باید فرار می کرد . پس اگه کلاهبرداری نیست دلیل رفتنش چیه ؟

 

یکدفعه به فکرم رسید نکنه به دنبال شهرته اما برخلاف افرادی که فکرمی کنند اگه کسی به جائی میرسه حتماَ  باید آنقدر گیر بده و بمونه  و مثل سیریش بهش بچسبه ، عین علی . د که فکرمیکرد اینطوری مشهورتر می شه ، بابائی هم می خواد  دراوج خداحافظی کنه تا برای همیشه  تو خاطره ها بمونه وهمه بهش افتخارکنن اینطوری هم از زحماتش قدر دانی شده و هم اینکه همیشه در اوج مونده .اما خب اگه این بود باید میگذاشت ۲یا ۳ سال دیگه این کارو میکرد. چون مطمئنا وست ویژن هنوز هم جا برای پریدن زیاد داره .هنوز هم ارتفاعات زیادی انتظار وست ویژن را برای اوج آن می کشند. پس مطمئنا اینم نیست .

 

 اصلاً نکنه دیگه خسته شده ....

آخه این نامردهائی که مهندس باهاشون مقابله می کـنه همه دنبال پولن حتی اگر مملکتشون هم متضّرر بشه ،  به این چیزا کاری ندارن فقط دنبال پولن. سرو کله زدن بااین افراد ازطرفی و به اثبات رساندن و دفاع از حقانیّت اهداف این شرکت در مقابل سران مملکتی از طرف دیگر، کارهر کسی نیست .

 

یه موضوعی دیگری هم که  توذهنم داشت اون ته فلاشر می زد این بود که شاید مهندس بابائی دیگر به تمام وظایفش عمل کرده و دیگر کاری برای انجام دادن نداره .

اگه کمی روی عملکرد و سیاست کاری دولت در برخورد با شرکتهای هرمی که وا بسته به خارج هستند خوب دقت کنیم می بینیم که انها هم به این نتیجه رسیده اند که برخورد فیزیکی با آنها نمیتواند مشکل را به صورت ریشه ای حل نماید٬ بلکه بهترین روش بومی کردن این تجارت ومجوز دادن به افرادی که از نظر دانش و خرد در سطح بالایی هستند و می توانند پایه گذار یک نتورک سالم باشند. به قول کمال دانشیار ( رئیس کمیسیون انرژی مجلس ) ما درصحنه بین المللی هیچ راهی نداریم مگر تجارت الکترونیک را تقویت کنیم ، تأیید کنیم و.... از راه  ایجا د  نتورک سالم و ایرا نی میتوان هم به اقتصاد مملکت از طرق مختلف کمک کرد٬ و هم دست بیگانگان را که سعی در مکیدن خون مردم این مرزوبوم را دارند را از این سرزمین  قطع کرد.این موضوع زمانی در ذهنم قوّت گرفـت که یاد صحبتهای بابائی دراول همایش افتادم ، آخه می گفت: می خوایم جلوی کوئیستها  بایستیم نگذاریم آنها ارز از مملکت خارج کنند و...

 

ولـی به هرحال هر دلیـلی که داشـته باشه به نظر من  یک نتورک نباید قا ئم به یک فرد باشه . همانـطوری که تا ابد ما نبـاید در level 1 یا هر مرحله درجا بزنیم ، مدیران شرکت هم باید به همین گونه باشن . اصلاً این خاصیّت نتورکه که "  سعی کنید یاد بگیرید ، عمل کنید، و مهمتر ازآن انتقال دهید". من همیشه برای لیدر های مجموعه خودم این مثال رو می زنم که وجود شما مثل یه حوضچه آبیه که از آب زلال و گوارا پُر می شه  و با لوله هایی به مجموعه خودتون که هر کدوم مثل شما  حوضچه  وجود  خودشون رو دارن متصل میشه اگراین آب زلال همـیشه در جریان نباشه چه اتـفاقی می افته ؟  بـله آب زلال می گنـده و گذشته از اینکه نـمیشه از آب اسـتفاده کرد حتی به خاطر بوی تأفن نمیشه بهش نزدیک شد .

 به هر حال ما برای درجا زدن نیامدیم. ما هستیم ولی  باید رفت ٬ باید حرکت کرد.پس چه عالیست که در زمان بودن  خوش  بدرخشیم تا  در نبودن به  نیکی ازما یاد  کنند و این امر بدون انتقال آن نیکی و خوبی  و شایستگی میسّرنخواهد بود ، حال میفهممم که  این مرد چه زیبا  نتورک مارکتینگ را معنا میکند  چه راسخ به آن پایبند است . ما  خوشحالیم که با تلاش وهمت مهندس بابائی افرادی را دررأس وست ویژن خواهیم داشت که  هرکدام یک بابائی و یک شیرمرد در عرصه مدیریت و تجارت الکترونیک ایران خواهند بود ٬ و از همینجا به این مرد اول نتورک در ایران قول می دهیم که نگذاریم زحماتش هدر برود و تا آنجا که امکان دارد برای حقانیت وست ویژن مبارزه می کنیم

 

به امید روزی که هرکدام ازما بتوانیم جانشین خوبی برای مهندس ابوالفضل بابائی باشیم

 

انشاء لله

 

 با تشکر از محمد لیایی

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در چهارشنبه 19 مهر1385 و ساعت 13:14 |

همانطور که به صورت رسمی از طرف شرکت اعلام شده بود و ما هم کار اطلاع رسانی آن را از یک روز قبل انجام دادیم ٬ باز هم همت و غیرت ایرانی ٬اتحاد و همدلی جوانان این مرزو بوم ٬ باعث برگزاری یکی از با شکوه ترین جلوه های عشق و معنویت تفکرات خلاق و نو در یک   محیطی آکنده از صفا و صمیمیت شد.تیم  se7en vision  نیز به همراه اعضای انتخابی که از قبل کارت برای آنها تهیه شده بود در این همایش باشکوه شرکت کرد. جایتان خیلی خالی بود . حال قصد داریم برای آنها که نیامدند و ندیدند گوشه ای از آنچه اتفاق افتاد را بنویسیم . به امید روزی که بتوانیم همگی در کنار هم در همایش های بعدی شرکت کنیم

ساعت ۶ بعد از ظهر درست چند دقیقه ای قبل از اذان مغرب و وقت افطار بود که تجمع قابل وصفی در محدوده ی بیمارستان قلب تهران نوید یک همایش باشکوه را میداد. بعد از اذان همگی در فضای آزاد داخل بیمارستان قلب به اقامه نماز پرداختند.کاش بودید و این فضای روحانی بر گرفته از اعتقادات جوانان ایرانی را می دیدید.بعد از نماز همگی به سمت درهای سالن اجتماعات برای گرفتن افطار حرکت کردند.درب کوچک سالن و جمعیت زیاد سبب بوجود آمدن صف های طولانی شده بود . از ساعت ۶:۲۰ در صف بودیم تا نهایتا ۷:۰۵ نوبت به ما رسید. پس از صرف افطاری نهایتا ساعت ۷:۳۰ با تلاوت قرآن کریم مراسم آغاز شد. پس از پخش سرود مقدس جمهوری اسلامی جناب آقای فتحی همانند همایش قبل به عنوان مجری برنامه وارد سالن شدند و اعلام برنامه کردند.ابتدا یک کلیپ بسیار زیبا که توسط بچه های روابط عمومی تهیه شده بود پخش شد. باز هم کاش بودید و می دیدید و حرف های بسیاری از صنعتگران و تولید کنندگان صنایع دستی کشورمان را می شنیدید.حتی یکی از آنها گفت که از اینکه شرکتی پیدا شده و محصولات تولیدی ما را خریداری می کند اشک شوق می ریختیم . ویژن و هدف هر بازاریاب وست  ویژن اینست که همانطور که هم اکنون ایران را با نفت آن میشناسند٬ ایران را با صنایع دستی خودش بشناسند.

بعد از کلیپ در ساعت  ۷:۵۰ آقای سید مرتضی دارابی مداح اهل بیت بر روی سن آمد و به مناسبت تولد امام حسن مجتبی (ع) به مداحی پرداخت . در میان حضار حاج آقا نصر آبادی امام جمعه کمیجان و آقای فراهانی رییس اطلاعات آشتیان نیز به عنوان میهمان در جلسه حضور داشتند.

سپس حدود ساعت ۲۰ که جناب آقای مهندس بابایی مدیر عامل محترم شرکت بالای سن آمدند و به سخنرانی پرداختند٬ و صحبت را اینگونه شروع کردند :

خوشحالم که در جمع بازاریابان غیرتمند وست ویژن هستم . من هم به نوبه خودم این روز به یاد ماندنی و پر برکت را به شما تبریک عرض می کنم . ان شاالله در پرتو الطاف اهل بیت بتوانیم همگی به اهدافمان برسیم . حضور هر یک از شما عزیزان باعث شده تا پایه های شرکت های نا سالم خارجی مانند گلد کو‌‌ئست هر روز سست تر شود و ان شاالله دستش برای همیشه از ایران توسط شما غیرتمندان کوتاه شود. شاید این بار اولین بار است که به وضوح از این شر کت ها نام میبرم .

سپس ایشان درباره روش های احیای صنایع دستی به سخنرانی پرداختند. مثلا در زمینه کل بازار اذعان داشتند که مشکل اساسی همانطور که یک سال پیش نیز در نمایشگاه صنایع دستی تبریز نیز گفته بودم عدم کار شناسی درست و عدم وجود ابزارهای عملیاتی است . که در این میان شرکت های خصوصی می توانند  نقش بسزایی داشته باشند.ما اولین شرکت خصوصی هستیم که در زمینه احیای صنایع دستی قدم برداشته ایم . همچنین به نقش بازاریابی در دنیای امروز اشاره کردند و فرمودند  بسیاری از کالاهایی که امروز تولید می شوند محکوم به شکست هستند .حرف اول را در بازار ٬بازاریابی  میزند و فروش  در مرحله دوم قرار دارد . نمونه آن چین است که صنایع دستی اش از ما پیشترفته تر است .چرا بازار چین در همه جا رسوخ کرده است؟ حتی امریکا با آن همه ادعاهایش باز هم بازار چین در آن اثر گذاشته است ؟ زیرا علاوه بر قیمت محصولات ٬ قدرت بازاریابی شان نیز قوی تر شده است .

برای این که بتوان  بازار را تحت تسلط خود در آورد باید تنوع محصول داشت . ما باید بتوانیم فرهنگ استفاده از کالا را در بازار رواج دهیم . تا زمانی که ارزشی در کنار کالایی نباشد فاکتوری به نام خرید اتفاق نخواهد افتاد. تا زمانی که دولت و مردم همت خود را برای حفظ سنت ها و ارزش های ایرانی٬  اسلامی بکار نبندند حتی یک دانه صنایع دستی به فروش نمی رسد. تا زمانیکه تلویزیون پر است از تبلیغات شامپو ها و ماکارونی ها و لپ لپ ها و... نمی توان صنایع دستی را به فروش رساند. یکی از روش هایی که میتوان با آن صنایع دستی را به شکل قابل توجهی به فروش رساند٬ تجارت الکترونیک است که مسولین محترم نیز کمک کرده اند تا تجارت الکترونیک بتواند جایگاه واقعی خود را به دست آورد . ما در امر فروش در سطح بالایی قرار داریم . مثلا با صحبت هایی که با اقای نامداری داشتیم قرار خرید ۱۰۰۰ قطعه گلیم از کهکیلویه و بویر احمد گذاشته شده و جالب است بدانید که فروش این تعداد برای ما کار ۱۵ روز است !!!! ولی متاسفانه موقعی که با این تولید کنندگان صحبت می شود می گویند که امکان تولید انبوه نداریم . همچنین افزودند : رمز بسیار بزرگ  در امر بازاریابی شبکه ای اینست : سود بردن بهتر است از مزد گرفتن .....

ما با صحبت هایی که با ریاست سازمان صنایع دستی داشتیم پیشنهاد دادیم که برای احیای صنایع دستی باید عاملین آن شناخته شوند.شما به ما کمک کنید و چهره های ماندگار و برجسته این صنعت را به ما معرفی کنید تا ما با خرج خودمان از آنها تجلیل و قدردانی کنیم . حتی گفتیم که حاضریم ۷ نفر آقا و ۷ نفر خانمی که در امر صنایع دستی پیشکسوت هستند را به سفر زیارتی حج بفرستیم . البته قرار بود تعدادی از تولید کنندگان و صنعتگران این رشته امشب در جمع ما حضور داسته باشند که متاسفانه نشد و من بابت این موضوع از روابط عمومی کمی گله مندم .

بعد از بخش اول سخنان جناب آقای مندس بابایی ٬ مراسم اهدای تندیس پرافتخار پلاتینیوم ٬به آقای شهروز زرگر بعنوان دومین پلاتینیوم شرکت برگزار شد.و بعد از آن در ساعت ۲۰:۴۰ اجرای موسیقی زنده سنتی توسط گروه موسیقی vast vision  انجام شد.

پس از آن بخش دوم سخنرانی آقای مهندس بابایی شروع شد که محور سخنان ایشان نقش اخلاق در گسترش بازار بود . ایشان به نفوذ برخی از عوامل بیگانه در میان خانواده وست ویژن اشاره کردند که هدف اصلی شان مخدوش کردن نام وست ویژن است. بعضا جلسات پارتی با نام وست ویژن برگزار می کنند و یا در زیر پوشش و یا نام وست ویژن به فعالیت در شرکت های خارجی میپردازند ٬ که ان شاالله با تمهیداتی که در نظر داریم دست همه شان را قطع خواهیم کرد .

همچنین افزودند : ریشه مفت خوری و تنبلی را در وست ویژن پیدا نخواهید کرد.

در آینده هیات نظارتی از بین خود شما تشکیل خواهد شد که بر روندفعالیت تیمهای مختلف نظارت خواهد کرد. هدف اصلی ما اینست که بتوانیم فروش صنایع دستی را در بازار گسترش دهیم  و درآمد حاصل شده از فروش کالا باشد.

هفته آینده پلن بای - سولار اجرا خوهد شد ٬ با محصولاتی همچون پارچه کت شلواری با آرم وست ویژن که قول می دهم پارچه ها را در دبی  ببینید. تی شرت با آرم وست ویژن ٬ تولیدات جین و پیراهن و ...

فردا نیز پارت های جدیدی از خریدهای خوزستان در راه است که چند ین برابر قبل است و ان شاالله به زودی برای فروش در سایت گذ شته خواهد شد.

تمام فکر و ذکر من ورود موثر به بازارهای بین المللی و کشورهای منطقه است . رایزنی هایی انجام شده تا به امید خدا بتوانیم در نمایشگاه صنایع دستی و گردشگری لندن غرفه ای داشته باشیم تا حضور مقتدرانه خود را اثبات کنیم و در صورت وقوع آن درهای جدیدی برای ورود به بازار اروپا نیز روبروی ما باز خواهد شد.

در مورد قوانین داخلی کشور باید بگویم که سخت گیریهایی انجام شده که ما هم باید با صبر و تحمل ٬  حسن نیت خود را به مسولین نشان دهیم .باید اخلاق را سرلوحه کار خود قرار دهیم . در مورد معرفی کار شرکت باید بیشتر روی محصولات مانور دهید و از ایجاد هیجا ن کاذب بپرهبزید.

 ما تنها شرکتی هستیم که با افتخار آدرس دفتر نمایندگی خود را اعلام میکنیم . همواره به سوی شفاف سازی قدم برداشته ایم  و با افتخار می گوییم که   network marketing  کار می کنیم .

هفته آینده برای بستن یک سری قراردادها برای فروش محصولات به ترکیه سفر خواهم کرد.

جالب ا ست بدانید مسولین اداره پست از من میپرسند : مگر مردم از شما چه دیده اند که اینقدر صنایع دستی می خرند٬ آن هم از یک سایت ؟

در آخر نیز آقای مهندس بابایی از آقای نامداری به خاطر زحمات ایشان در امر بستن قراردادهای محصولات ٬ آقای آرش رزقی به خاطر مدیریت داخلی دفتر نمایندگی ٬ آقایان مقدم ٬ احمدی ٬ ولی زاده و همه مسولین و زحمت کشان وست ویژن تشکر و قدردانی کرد.

پس از سخنان مهندس بابایی در ساعت ۲۱:۴۵ بیانیه همایش توسط آقای محمود ولی زاده خوانده شد و جلسه به پایان رسید.

ما که دوست داشتیم این جلسه کماکان ادامه داشته باشد چون از بودن در محضر آقای بابایی خسته نمی شدیم . در پایان همایش بیشتر داشتم به این فکر می کرم که چرا؟ آخر چرا با داشتن این همه پتانسیل هنری ٬این همه مهارت و پیشینه در امر صنایع دستی ٬ جایگاه ما باید  اینجا باشد؟ تازه حال که آدم هایی هم پیدا شده اند که دلشان برای این مردم و این صنعت می سوزد چرا باید با سنگ اندازی های مداوم ٬ مورد حملات داخلی و خارجی قرار بگیرند ؟ اما با این حال ته دلم قرص بود . چون میدانستم که من و خانوده  se7en vision  برای یک هدف مشخص و واحد قسم خورده و تا آخر راه  همراه وست ویژن و اهداف متعالیش خواهیم بود.

یا حق

 

 

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 18 مهر1385 و ساعت 20:22 |

 

يه سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يك 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد : کی اين اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : من می خوام اين 20 دلاری رو به يکی از شما بدم. اما اول بذارين يه کاری بکنم. سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد : کسی هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد ؟ باز دست ها بالا رفت.

او اينگونه ادامه داد : خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.


سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : هنوز کسی هست که اين 20 دلاری رو بخواد؟ اما هنوز دست ها در هوا بود.



سخنران گفت : دوستان من ، همگی شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد. شما بی توجه به اينکه من چه بلايی سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزيد.


خيلی از اوقات در زندگيمون ، ما بوسيله تصميم هايی که می گيريم و وقايعی که واسه مون پيش مياد ، پرتاب ، مچاله و به زمين ماليده می شيم . در اين جور مواقع احساس می کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست که چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهيد : تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما از نظر اونايی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادی دارين. ارزش زندگی ما با کارهايی که انجام می دهيم و افرادی که می شناسيم تعيين نمی گردد بلکه بر اساس اون چيزی که هستيم تعيين می شه....

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 18 مهر1385 و ساعت 20:5 |

     (( چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی ٬ آزاد است ؟  ))

شاید بعضی از شما درست حدس زده باشید. جمله بالا از کتاب (( جاناتان مرغ دریایی )) اثر (( ریچارد باخ )) ترجمه لادن جهان سوز ٬ انتخاب شده است . همانطور که می دانید مرحله اول از  فاز اول کتاب خوانی با کتاب (( ماهی ))  به اتمام رسید.اکثرا کتاب را خواندند و بعضی ها هم خب  اصلا نخواندند. بعضی ها نقد هایی نوشتند ولی اکثرا ننوشتند. اما دوستان باید بدانید که وبلاگ   se7en vision  در واقع حکم آموزش های تکمیلی این تیم را دارد . بار ها و بارها اعلام کردیم که این وبلاگ بیشتر آموزشی است تا خبری . به عینه دیده شده آنهایی که خود همگام با آموزش های تیم و وبلاگ بوده اند و خود را همواره با  این آموزش ها آپدیت کرده اند از بقیه موفقتر بوده اند .

  هیچکس جز خود شما نمی تواند برای شما کاری انجام دهد. لیدرها

  تنها می توانند جاده را آسفالت کنند ٬ راه را خود باید بروید......

مرحله دوم از فاز کتابخوانی با کتاب  (( جاناتان مرغ دریایی )) ادامه پیدا خواهد کرد. امید است که در این مرحله نقد های زیباتری از شما عزیزان به دست ما برسد

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در دوشنبه 17 مهر1385 و ساعت 17:50 |

در جستجوی ریشه ها

 

(قسمت سوم)

              

                                    عجب آدم بدی هستم! 

                                                                                                                 نوشتۀ محمد کریمی

                                                                           

 

دیروز مقالۀ "پیلۀ خودساخته" را به یکی از دوستان نشان دادم. از او خواستم نظرش را بگوید. گفت کمی گنگ است.

از توضیحات ایشان فهمیدم مطالب مقاله، پیوستگی ندارد و انگار تکه هایی را به زور در کنار هم گذاشته ام. با تأیید نظر دوستم در بعضی قسمتها، لازم می دانم نکته ای را متذکر شوم. موضوعاتی که دراین دو مقاله و مقالات بعد، به امید خدا مطرح خواهد شد، صرفاً اشاره به موضوعاتی است که قصد آن تلنگر به خودم و مخاطبان این مقالات است. البته این نکته بدین معنی نیست که توجهی به نقصان نگارشی مقاله نداشته باشم. بلکه همراه با سعی در رفع این نقص، می خواهم بگویم، شما خوانندۀ گرامی چاره ای جز این ندارید که این مقالات را به عنوان یک اعلان تذکر به آنچه می دانی، بدانی. وگرنه برای دست به کار شدن که مهمترین و سخت ترین کارهاست به مطالعۀ بیشتر این موضوعات و دقت بیشتر در امورات خود نیاز داریم. البته خوب می دانید که قبل از همۀ این کارها، عزمی جزم، لازم است.

 

و اما بعد.............

 

اگر بخواهیم بر آنچه گفته شد مروری بکنیم، باید بگوییم تمام مطالب، اشاره به روبرو شدن، احترام گذاشتن و افتخار کردن دارد. به چه چیزی؟ به ارزشها، خواسته ها، نیازها و افکار خود. همچنین پیدا کردن راههایی برای بیان آنها. که چه شود؟ که بتوانیم درخواست پیشرفت و ترقی خود را مطرح، و دلایل شایستگی برای داشتن آن را ارائه کنیم. بتوانیم عقاید خود را بیان کنیم، درحالیکه دوستان و هم گروهی های ما به حکم استراتژی یا هر آنچه فکر می کنند بر موضوعی که اتفاقاً مخالف نظر و عقیدۀ ماست، پافشاری می کنند. بتوانیم جملات پرشور و شوقی که به درستی بازتاب ارزشهای ما هستند، بیان کنیم. بتوانیم به دوستمان که رفتار استثمارگونه ای دارد، بگوییم رفتار تو غیر قابل تحمل است. بتوانیم خود را قربانی نپنداریم. بتوانیم به نیازها و ضعفهای خود اعتراف کرده و به راحتی به کسی که ده سال از ما کوچکتر است بگوییم دوست من، امروز من احساس تنهایی می کنم، پس لطف کن پیش من بمان. بتوانیم هنگامی که عصبانی شدیم، دلیل واقعی آن را توضیح دهیم. بتوانیم موقعی که هیجان زده شده ایم دیگران را سهیم کنیم.....و در نهایت اینکه هروقت، دوست، همسر، رئیس و یا هرکس دیگری لطیفه ای بیمزه تعریف کرد به هر ضرب و زوری نخندیم.

 

ما به تمام اینها که گفتیم نیاز داریم. نیاز داریم که به ارزشهای خود احترام بگذاریم اما نه آمیخته با خشونت، انتقاد و یا طعنه. ما در مورد اینکه چه احساساتی را تحت چه شرایطی بیان کنیم، احتیاج به قضاوت داریم و این قضاوت به معنای فدا کردن احترام به ارزشها نیست. بلکه به معنای هوشیار بودن حین قضاوت است. داستان دوستم را که حالا 25 سال دارد یادتان است. آن دوست من اصرار داشت که مخالفت کند و بزرگی و احترام خود را در این مخالفت می دید. اما مخالفت او تقریباً همیشگی بود. به من هم نصیحت می کرد. نه اینکه بگوید تو هم بیا مثل من مخالفت کن، بلکه می گفت یادت باشد به راحتی حرف هر کسی را قبول نکن. حرف او تا حدودی درست بود. اما خود او برداشتی که من از این حرف داشتم، نداشت. به هرحال، حالا دیگر می دانم که این احترام گذاشتن، نیاز به دقت دارد. نیاز به توجه دارد تا ببینیم کی بیان کنیم و کی بیان نکنیم. بگذریم.

 

اگر رفیق راهید قصد دارم داستان کوتاهی برایتان تعریف کنم. داستان مادر چهار فرزند. روزی روزگاری مادری با همسر و چهار فرزندش زندگی می کرد. یکی از روزها همسرش بچه ها را برای گردش بیرون برده بود. مادر قصه ما برای چند ساعتی، راحتی آرامش بخشی پیدا کرده بود. می خواهم خودتان را جای او بگذارید. برای مدت کوتاهی هیچ کسی از او چیزی نمی خواست. دیگر مثل همیشه به این سو و آن سو کشیده نمی شد. ونگ ونگ کودکانش در گوشش زنگ نمی زد. هیچ کس به او آویزان نبود. تک و تنها در خانه. تصور کنید. در این بین جرقه ای در ذهن او زده شد که اگر همسر و فرزندانش به طریقی، نیست می شدند، چه می شد. او دوباره فرصتی داشت تا برای خود وقت بیشتری بگذارد. همین، نه بیشتر. شما چه فکر می کنید؟ شاید فکر کنید او حق داشت. به هر حال آدمیزاد است. حد و اندازه ای دارد. ساعتها و روزها و ماهها کار این مادر شده بود بشور و بساب. درحالیکه زنگ جیغ دختر چهار ماهه اش که از او شیر می خواست در گوشش بود، پسر دوازده ساله اش او را سرزنش می کرد که چرا این هفته به او پول تو جیبی نداده. حالا شما فکر کنید این مادر، کی می خواهد به فکر یکی از آرزوهایش که یادگرفتن نقاشی بود بیفتد. چه رسد به اینکه فرصت انجام آن را داشته باشد. اما با تمام این اوصاف، آیا حق داشت که چنین احساسی سراغ او بیاید؟ او چگونه توانسته چنین احساس وحشتناکی بکند؟ فکرش را بکنید. یک مادر نباید به خود اجازه دهد که راجع به فرزندانش این احساس را داشته باشد. مگر فرزندانش چه گناهی داشتند؟ اصلاً اگر کودک شیطنت و سر و صدا به راه نیندازد چه بکند؟ آیا از کودکانش جز این انتظار داشت؟ مگر غیر از این است که انسان باید عواقب به حق یا ناحق رفتارهای خود را قبول کند؟ مادر قصه ما هم مسؤول داشتن و تربیت فرزندانش بود. باز می پرسم شما چه فکر می کنید؟ شاید نظر خاصی درباره قصه ما نداشته باشید. برگردیم سر داستان. مادر قصه ما بعد از این احساس، وحشت زده شد. واقعاً چگونه توانسته بود چنین احساسی بکند؟ بنابراین به خود گفت "من چه زنی هستم؟ من آدم بدی هستم! مادر بدی هستم."

 

یک سؤال. شما اگر جای او بودید، چه می گفتید؟ به هر صورت او احساس گناه کرده بود. انگار که باید توبه کند. به یقین می دانم که شما نیز از این جور احساسات داشته اید. یعنی به سادگی با داستان ما ارتباط برقرار کرده اید. از آن جور اتفاقات ساده و تکراری. از آن جور اتفاقات که به یکباره با احساسی ناخواسته روبرو شده اید. دقیقاً مثل مادر به ظاهر گناهکار قصه ما. احساسات ناخواسته ای مثل حسادت، خشونت و یا ترس. مثلاً فرض کنید ما نسبت به دوستمان که شغل و زندگی مشترک بهتری دارد، حسادت بورزیم. اگر کمی دقت کرده باشید ما هم معمولاً، همچون مادر چهار فرزند، اولین برخوردی که با این احساس ناخواسته داریم، یک جور انکار و نپذیرفتن است. پیش خود می گوییم "آخر به تو چه ربطی دارد. سرت به کار خودت گرم باشد". یا "خجالت بکش! آخر تا کی می خواهی به هر کسی حسادت بورزی" یا.....فکر کنم متوجه شده باشید. این انکار و نپذیرفتن همراه با احساس شرمندگی، گناه و خودگویی های سرزنش آمیز و توهین آمیز است.

 

گاهی اوقات پیش می آید که حتی به خودمان توهین می کنیم. یادتان بیاید. مواقعی را که احساسات شرم آلودی سراغتان آمده. چطور با خودتان در حال جنگ و گریز بودید. انگار که یک موجود خبیث در درونتان خفته. هر از چند گاهی شما را وسوسه می کند. و شاید راه گریزی نباشد. همواره باید با این جور احساسات دست و پنجه نرم کنیم. البته تصور می کنم که تقریباً تمامی ما ناخودآگاه راهی جز این کشاکش ها نمی شناسیم و آن را به عنوان صورتی از زندگی پذیرفته ایم. به هرحال مگر جز این هم می شود کاری کرد؟ آیا می توان تصور کرد که برخوردمان با این گونه احساسات جور دیگری باشد؟ یک سؤال سخت تر. هدف ما از این طور برخورد کردن با احساسات خود چیست؟ دنبال چه چیزی هستیم؟ آیا نتیجه ای که تا به حال از این گونه واکنشها گرفته ایم چیز به درد بخوری بوده؟ آیا تا به حال فکر کرده ایم که چه چیزی نصیبمان شده؟ آیا نتیجۀ مثبت و کارآمدی که باعث شود انگیزۀ بیشتری برای ادامۀ راه داشته باشیم، به دست آورده ایم؟ آیا می توان کاری کرد که این جور احساسات، کمتر سراغ ما بیاید؟ و سؤال آخر. این جور احساسات، نشانۀ چیست؟

                       برای یافتن جواب این سؤالات لطفاً مقالۀ بعدی را مطالعه کنید.

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در دوشنبه 17 مهر1385 و ساعت 14:44 |

 

 همایش بزرگ وست ویژن مورخه ۱۷/۷/۸۵ در مرکز همایش های قلب تهران

ساعت برگزاری به همراه جزییات برنامه متعاقبا اعلام می شود. افرادی که  از طرف  se7en vision team  بلیت برای آنها رزرو شده است فردا تا قبل از ظهر با آنها تماس گرفته خواهد شد.

منتظر گزارش ویژه  se7en vision team  از این همایش باشید.

با تشکر

مدیریت وبلاگ

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در دوشنبه 17 مهر1385 و ساعت 0:0 |

با سلام خدمت تمامی عزیزان ، خوانندگان و راهبران محترم. همانطور که مستحضرید ،چندی پیش مصاحبه ی جناب آقای مهندس بابائی در وبلاگ درخور تاپ لیدرز در خدمت همگان قرار گرفت و در همان مطلب از طرف مدیریت محترم وبلاگ خواسته شد تا تحلیل های جداگانه ای نسبت به این موضوع نوشته شود. تیم آموزشی Se7eN-vision نیز همانطور که قول داده بودیم پس از یک نظر خواهی عمومی از تمامی اعضا و خوانندگان وبلاگ ، تحلیل جداگانه ای را به نظر شما می رساند. امید است که با این حرکت سهم کوچکی را در روند رو به جلوی شرکت وست ویژن  داشته باشیم. در آخر لازم به ذکر است که "قسمت نظرات" وبلاگ آماده ی شنیدن نظرات شما عزیزان نسبت به این تحلیل است. امید داریم که با نظرات سازنده ی خود ، ما را در جهت بهبود و ارتقا روند وبلاگ یاری رسانید.

 

«وست ویژن ، فرهنگ ایرانی»

این روزها ،روزهای عشق است و عشق بازی. روزهای ایثار و تعهد . روزهای وفای به عهد به معبود. روزهای شادی و سرور . در دل همین روزها ی مبارک و مقدس آدم هایی زندگی می کنند که دلشان صاف است و روحشان سبز . آدم هایی که به لطف مشغولیت های ذهنی و کارشان عشق را فهمیده اند ، ایثار را لمس کرده اند. آدم هایی که با هم متحد شده اند تا صدایشان به گوش تمام انسان های روی کره ی زمین برسد. آدم هایی که به مدد کارشان ، زندگیشان رنگ و بوی خاصی گرفته است. آدم هایی که فهمیده اند یک دست صدا ندارد و برای اینکه هیچ نیرویی نتواند آنها را بشکند همانند یک دسته چوب به هم گره خورده اند . آدم هایی که گر چه خیلی زیادند و پراکنده اما یک فصل مشترک دارند. آن هم بینش عمیقی«VAST VISION» است که در همه ی آنها ایجاد شده است.

اما در میان این آدم های خدایی، گروهی هم هستند به  تمثال خوارج که قرآن را از علویون عمیق تر از حلق می خوانند و پیشانی هایشان زخم خورده از سجده ، اما خانه های خود را خشت خشت از آتش دوزخ ساخته اند و زمینشان خاکستر سوخته ای بر باد رفته. گروهی که دب دبه و کب کبه شان گوش فلک را کر می کند اما دریغ از یک جو بینش و انسانیت ،یک جو غیرت و حمیت. اما انچه که مسلم است اینست که همواره و در هر جامعه ای این گروه ها وجود دارند و تعدادشان هم متاسفانه کم نیست .

 همانطور که فکر می کنم حافظه ی اکثرما یاری کند٬ چند سالی بود که هجمه ی شرکت های خارجی که داعیه ی گسترش تجارت الکترونیک را در ایران را داشته اند به حدی رسیده بود که امان همه را بریده بود. شرکت هایی که به ظاهر سنگ پیشترفت تکنولوژی مردم این سرزمین را به سینه می زنند اما در باطن روح و روان  و سرمایه ی جوانان آن ها را به تاراج می بردند. تا جاییکه آرزوهای اکثر اهل فن بود که ای کاش می توانستیم این تجارت مهم و سود آور را خود بصورت بومی می داشتیم تا دگر مجبور نبودیم که سرمایه های خود را در خاک اجنبی سرمایه گذاری کنیم. حال که غیرت و دانش ایرانی طلایه دار یکی از بزرگترین شرکت های مهم و تاثیر گذار ایرانی در تجارت شده و با وجود مشکلات و موانع بسیار و با توکل بر خدا و غیرت راهبران آن توانسته اسم خود را در صدر شرکت های تاثیر گذار در امر اقتصاد داخلی ثبت نماید ، گروهی نیز پیدا شداند که ما آن ها را «خوارج» می نامیم که قصد ضربه زدن نه به این شرکت و عزیزان آن بلکه به این تجارت نوپا و جوانان این مرز و بوم را دارند، اما دریغ که بسیار ابلهانه این تفکر بیهوده را در سر می پرورانند که « شاید بتوانند » ذره ای بر پیکره ی این خانواده بزرگ  خدشه وارد کنند. چرا که راهبران و در صدر آنان مدیریت محترم شرکت بسیار عاقل تر و باهوش تر از آن هستند که گزک دست این دشمنان بدهند.

هر چند که عظمت و بزرگی این خانواده کار کنترل بر روی آن را مشکل می سازد اما ما ایمان داریم که سیستم مدیریتی همانطور که تا به حال توانسته با تدبیر و درایت لازم روند اجرائی امور شرکت را روز به روز بهبود بخشد در آینده نیز خواهد توانست دهان بسیاری از منتقدان و دشمنان را ببندد. اما در این میان خانواده ی کوچک Se7eN-VISION پیشنهاداتی که برگرفته از خود اعضا این خانواده ی بزرگ است را ارائه می دهد . مانند :

۱- شناسایی نماینده ها و تیم های مختلفی که در نقاط مختلف کشور پهناورمان مشغول فعالیت هستند و همچنین تشکیل یک هیئت نظارت مشتمل بر تعدادی از تاپلیدر های شرکت به منظور سرکشی و نظارت برنحوه و نوع عملکرد این تیم ها .

۲- تشکیل و برگزاری همایش های متعدد در شهر های مختلف جهت اطلاع رسانی هر چه بیشتر اهداف شرکت به بازاریابان مختلف

۳- اطلاع رسانی وسیع و گسترده از نحوه ی عملکرد و اهداف شرکت توسط مطبوعات در سطح گسترده و عموم مردم.

۴- تشکیل یک تیم قوی آموزشی و تدوین یک پک آموزشی منحصر بفرد و هماهنگ بین تمامی تیم ها .

۵- اعمال برخورد مجدانه با عواملی که سعی در تشکیل پارتی و مجالسی که منافی عفت عمومی هستند و در کل در  شان و شخصیت خانواده ی وست ویژن نیستند.

۶- تشکیل یک تیم حقوقی از طرف شرکت که هم کار اطلاع رسانی مبانی حقوقی این کار را از طریق یک وبلاگ جداگانه انجام دهد و هم به مشکلات احتمالی که برای تیم های مختلف بوجود می آید ،رسیدگی کند و

.

.

.

البته آنچه که گفته شد و بسیاری از راه حل های دیگر تنها می توانند درمانی بر زخم باشند اما همانطور که میدانیم برای مداوای هر زخمی بهترین راه پیشگیری است. به اعتقاد ما تنها و تنها راه حل برای پیشگیری از یک سری اتفاقاتی که دون شان و شخصیت وست ویژن است چیزی نیست جز ایجاد نگرش در بین اعضا . همانطور که میدانیم تنها سلاح محکم و قوی برای کنترل یک جامعه ی انسانی ایجاد نگرش در بین اعضا آن جامعه است. زیرا که این نگرش است که راه و رسم زندگی افراد جامعه را می سازد. و پر واضح است که در یک جامعه ی انسانی که به صورت شبکه ای و پیوسته با هم کار می کنند نگرش حرف اول را می زند. شرکت وست ویژن همانطور که تا به حال در جهت گسترش و اشاعه ی فرهنگ ایرانی کوشا بوده می تواند در آینده نیز زمینه ساز برنامه های فرهنگی مختلف جهت فرهنگ سازی شخصیت اجتماعی باشد. در واقع می توان گفت که اولین شرکتی هم که تا به حال زمینه سازی های لازم برای ایجاد بستر مناسب در جهت فرهنگ سازی رفتار انسانی و ایرانی واسلامی را بر منافع خود مقدم دانسته است نیز همین شرکت و مدیر لایق آن بوده است .

ما نیز آرزو می کنیم که مدیران شرکت و در راس آن جناب آقای مهندس بابایی همان طور که تا به حال توانسته اند بخش اعظمی از نیاز ها و خواسته های موجود در این تجارت را پاسخگو باشند در آینده نیز از این راه پر فراز و نشیبب به سلامت عبور کنند و ما نیز تمامی تلاش خود را در جهت این موفقیت بزرگ انجام داده و سعی خواهیم کرد که نگرش های تیمی خود را همسو با نگرش های شرکت نماییم .

با تشکر

مدیریت وبلاگ

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در یکشنبه 16 مهر1385 و ساعت 4:11 |

شرکت وست ویژن برای امور پشتیبانی و فروش دفتر نمایندگی میپذیرد

طبق اطلاعات کسب شده ، قرار است در همایش داخلی شرکت که در همین هفته برگزار و موضوع آن" نقش اخلاق صحیح بازاریابی در گسترش فروش "  خواهد بود اطلاعاتی در زمینه راه اندازی دفتر نمایندگی در کلان شهر ها در زمینه امور پشتیبانی و فروش صحبت شود . از جمله امکاناتی که در اختیار دفاتر نمایندگی قرار خواهد گرفت ، دفتر کار الکترونیکی خواهد بود که امکان پیگیری کالاها و محصولات مشتریان و بازاریابان در همان منطقه و استان ، همچنین دریافت مشکلاتی همچون فراموش کردن پسورد ، بلاک کردن ، محاسبات و چندین امکان دیگر میباشد

منبع : تاپ لیدرز

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در شنبه 15 مهر1385 و ساعت 11:4 |
با سلام خدمت دوستان   se7en vision ی و همه همکاران گرامی

به اطلاع می ساند که وبلاگ  امروز هم منتظر نظرات شما عزیزان می باشد و احتمالا مطلبی آپدیت نخواهد شد.امید است که با یاری شما و نظرات گرمتان بتوانیم تحلیل در خور و شایسته ای را ارایه دهیم . لازم به ذکر است که شما عزیزان می توانید نظرات خود را در قسمت نظرات و یا به  آدرس vv7vision@yahoo.com برای ما ارسال نمایید

با تشکر

مدیریت وبلاگ

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در جمعه 14 مهر1385 و ساعت 11:8 |

            مصاحبه با مهندس بابایی در مود پلمپ دفتر

 

مصاحبه ای با مهندس بابایی در زمینه پلمپ دفتر تهران و همچنین شایعات موجود و از طرفی وضعیت فعلی وست ویژن و استراتژی آینده وست ویژن داشتیم که در ذیل خدمت تمامی دوستان و بازاریابان محترم و سختکوش وست ویژن آورده میشود ؛

 

حدود ۲۵ روز پیش ناگهان صبح زود حدود ۹ یا ۹:۳۰ دقیقه بود که به من خبر دادند که گروه ویژه جهت پلمپ ، وارد دفتر تهران شده اند . بلافاصله به تمامی کارکنان و مسئولین دفتر دستور دادم تا به طور کامل با مأمورین همکاری نمایند و هر گونه مدرکی که آنها نیاز دارند میتوانند با خود ببرند . تلفنی با یکی از آن مامورین محترم صحبت کردم و دلیل پلمپ را از ایشان پرسیدم . ایشان خیلی با احترام و همچنین با بیان حکم نظامی خود اعلام کردند که دلیل پلمپ اول آنکه شرکت شما هرمی است و دوم آنکه کسانی که وارد این دفتر میشوند شئونات اسلامی را رعایت نمیکنند .

در مورد مسئله اول خیالم کاملا راحت بود . چرا که مدارکی دال بر عدم هرمی بودن وست ویژن داشتیم . ولی در مورد دوم به واقع نمیداستم چه بگویم ! همیشه به تمامی بازاریابان توصیه میکردم که در رعایت شئونات اسلامی و همچنین حفظ جایگاه وست ویژن تلاش کنند .

در هر صورت از فردای آن روز دست بکار شدیم تا پیگیر پرونده خود شویم . دیدیم که به هر جایی مراجعه میشود ، نام پرونده فعالیت در زمینه شرکتهای هرمی میباشد . تمامی مدارک خود را جمع آوری کرده و در نهایت تحویل پلیس دادیم و با پیگیری های مستمر ، پرونده به مقامات و مراجع بالاتر فرستاده شد . در آنجا تمامی مدارک مورد بررسی قرارگرفت و طی جلسات متعدد نحوه فعالیت شرکت توضیح داده شد که انتهای کار با صدور یک نامه ای فعالیت شرکت وست ویژن قانونی اعلام شد و در آن نامه تصریح شده که شرکت وست ویژن ، در زمره شرکتهای هرمی شناخته نشده و دستور فک پلمپ را صادر نمودند .

عزیزان در این میان بود که تازه فهمیدیم رقبای خارجی و برخی رقبای داخلی ، کمر برای از بین بردن وست ویژن بسته اند و از انجام هیچ گونه کاری دریغ نمیکنند . بطور مثال فهمیدم که گروهی از شرکتهای خارجی در تهران و دیگر نقاط کشور خریدی از وست ویژن نموده اند و یا اینکه به هنگام دستگیری میگویند ما در وست ویژن فعالیت میکنیم و فعالیت خود را قانونی جلوه میداده اند . ولی خوشبختانه پلیس فهیم و آگاه توانست نوع فعالیت آنها را شناسایی کرده و متوجه شد آنها در شرکت هرمی گلد کوئست و دیگر شرکتهای خارجی فعالیت داشته اند  . حتی دیده شده که برخی از شرکتهای داخلی نیز با برپایی پارتی هایی با نام وست ویژن در راستای تخریب نام این شرکت قدم برداشته اند . در آنجا به پلیس هم اعلام کردم که موافق برپایی مجالس نیستیم و در صورت مشاهده خود نیز شاکیان اصلی خواهیم بود . ولی بازاریابان ما نیازمند معرفی کار شرکت هستند . خدا را شکر آن عزیزان ما را درک کرده و اعلام داشتند با هماهنگی با پلیس و رعایت قوانین میتوان همایشهای متعددی برای آگاهی آنان برگذار کرد . 

آقایان ما بازاریاب میخواهیم . جایگاه نمیفروشیم که اعضایمان زیاد شوند . ما با راهبرانی که به واقع در تلاشند تا کالا را فروخته و بازار کالای وست ویژن را گسترش دهند کار داریم . اولین شرکتی بودیم که مسئله بلاک کردن را مطرح کرد و از این به بعد برای شناسایی بیشتر بازاریابان خود قوانین جدیدی وضع خواهد شد تا بتوانیم شبکه فروش خود را بیشتر کنترل کنیم . ما حزب نیستیم که از افزایش اعضاء خوشحال شویم . تنها از  افزایش فروش بازاریابان خوشحال خواهیم شد . از تمامی کسانی که دلشان برای وست ویژن میتپد دعوت میشود برای حراست از فعالیت قانونی خود تمامی کسانی را که در شرکتهای دیگر فعال هستند و یا تنها نامشان در وست ویژن است و هیچ تلاشی را برای گسترش بازار شرکت نمیکنند ، آن افراد را به شرکت معرفی کرده تا از سوء استفاده احتمالی از نام وست ویژن توسط آنها جلوگیری شود . البته به دنبال تشکیل هیئت های نظارت بر فعالیت بازاریابان از میان خود اعضای وست ویژن هستیم و انشاء الله در همایشهایی که در آینده است در این زمینه بیشتر توضیح داده خواهد شد .همه کسانی که بخواهند وست ویژن را مامنی برای فعالیتهای خارج از قانون و یا فعالیتهای ناشایستی که مخالف شان و جایگاه وست ویژن و وست ویژنی است مقابله خواهم کرد . عزیزان وست ویژنی بدانید ما ایرانی  و نظام مقدس جمهوری اسلامی نماد برتر ماست و اگر با این عناصر نادرست مقابله نکنیم ، قبل از آنکه دولت جلوی فعالیت ما را بگیرد خود راسا عمل خواهم کرد و با وست ویژن برای همیشه خداحافظی میکنم . یادم است در یکی از دفاتر نیروی انتظامی زمانی که دیگر صحبتها تمام شد و برگه وضعیت قانونی شرکت مهر شد ، رو به من کردند و گفتند : خیلی حیف است که شما این صنعت را نهادینه میکنید و دگران بی زحمت در سایه شما فعالیت خود را ادامه میدهند و خیلی ها نیز با نام شما فعالیت نادرست انجام میدهند . من نیز جز آه کشیدن کاری دیگری نمیتوانستم انجام دهم .

- مهندس واقعا خسته نباشید . روسفیدمان کردید . اما در پایتخت میبینیم که مقامات و دستگاههای مختلف رفتاری متفاوت با دیگر نقاط کشور دارند و وست ویژن در پایتخت کاملا قانونی شناخته شده ولی در نقاط دیگر کشور گاهی اوقات برخورد میشود .

 بله . خوب این هم یکی از مشکلات است . این صنعت رو به رشد است و انشاء الله با نهادینه شدن آن سوء تفاهمات از بین خواهد رفت . ببینید ما دومین مدرک خود را که به صراحت اعلام شده وست ویژن هرمی نیست ، دریافت نموده ایم . بگذارید به همه شما بگویم که منتظر سومین مدرک هستیم که بی حرف پیش تا کمتر از ۲ ماه دیگر آن را نیز دریافت خواهیم کرد که بعد از آن به صورت عمومی در کل کشور آن را مطرح خواهیم نمود. این پلمپ برای دریافت سومین مدرک بسیار کمک ما شد و گویا برای بستن دفتر حکمتی بود که ما نمیدانستیم  حکمت آن آشنا شدن مسئولین از نیت این شرکت  بوده است.

 

 

حال عزیزان فهمیدید که کجا پلمپ شد ؟! بله دهان یاوه گویان ، دهان همان هایی که پس از بسته شدن دفتر گفتند عمر وست ویژن پایان یافته ، همان کسانی که فکر می کردند وست ویژن سقوط کرده ، آنهایی که گمان می کردند که مدیر عامل وست ویژن فرار کرده و دیگر دست کسی به او نخواهد رسید . بله ! دهانشان پلمپ شد . تا جایی که ما مطلع هستیم طی دو هفته گذشته قرار بود که آقای مهندس بابایی برای شرکت در یک کلاس تخصصی آموزش Forex به دوبی سفر کنند ولی به دلیل اتفاقی که افتاد و پلمپ دفتر هم باز نشده بود ، ایشان این سفر را کنسل کردند .

اگر کمی با انصاف به اتفاقاتی که افتاد نگاه کنیم می بینیم که باز هم باید در برابر این همه تعهد و تدبیر و مسئولیت ایشان زانو بزنیم .

کور باد چشم کسانی که  به راحتی سرمایه و ثروت این آب و خاک را به بیگانه می فروشند ،  کسانی که برای بدست آوردن دل ریچاردها به سرمایه های کشورشان هجمه می آورند و به سادگی آنرا به متجاوزان آن می سپارند .

قضاوت کنید ؛ مردی که برای اعتلای اهداف و جهانی کردن صنایع دستی ایران اسلامی و ایجاد جو مناسب کاری برای هموطنان خود این گونه مقاومت می کند و تمامی تلاش و توان خود را بر رشد و توسعه اقتصادی میهن اسلامی خود قرار داده است می تواند از اصحاب خیانت باشد ؟ آیا می توان به دلیل کسب موفقیت در دریافت وری ساین ، هکر سیف و مدرک Visa ، وی را به وطن فروشی و مواردی از این دست متهم نمود ؟ خیر ! پس  ما هم با همه وجود اعلام می کنیم که همچنان بر سوگند خود وفا داریم و تا جایی که قدرت داریم با شما و وست ویژن می مانیم و همه تلاشمان در جهت پیشبرد اهداف متعالی آن خواهد بود و از خداوند بزرگ می خواهیم که ما را در این راه یاری نماید و همه ما را مدد فرماید تا در این پیمان استوار بمانیم و هیچگاه داغ خیانت به اهداف و میهن اسلامی مان را بر پیشانیمان قرار ندهد . ان شاءالله !

 

از همه شما عزیزان هم می خواهیم که شما هم احساس واقعی خود را اعلام کنید و همچنین پیشنهادات خود را در خصوص چگونگی برخورد با سوء استفاده های احتمالی بعضی از مخالفان و دشمنان وست ویژن و همچنین کسانی که دیگر به فعالیت خود در شرکت ادامه نمیدهند ، اعلام نمایید تا جناب آقای مهندس بابایی از آنها برای تصمیماتی که در جهت برخورد با مسائل گفته شده دارند ، استفاده نمایند . به بهترین تحلیل و نظر و پیشنهاد هدیه ای در روز همایش وست ویژن داده خواهد شد . می توانید نظرات خود را در بخش نظرات همین وبلاگ یا تحلیلی در وبلاگهای خود اعلام فرمایید.  

 

منبع : تاپ لیدرز

 

مدیریت وبلاگ   se7en vision از تمامی خوانندگان محترم و اعضای فهیم se7en vision  درخواست مینماید که در صورت داشتن هرگونه پیشنهاد و یا نظری آن را تا جمعه مورخه ۱۵/۷/۸۵ در قسمت نظرات یا میل  vv7vision@yahoo.com ارسال نمایند. وبلاگ se7en vision  نیز پس از بررسی نهایی تحلیل نهایی خود را روز شنبه مورخه ۱۶/۷/۸۵ وارد وبلاگ خواهد کرد. چه بسا با کمک ها و راهنمایهای شما عزیزان  بتوانیم تحلیل مناسب و در خوری ارائه دهیم . منتظر نظرات و یا پیشنادات شما عزیزن هستیم

با تشکر

مدیریت وبلاگ  

 

 

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در پنجشنبه 13 مهر1385 و ساعت 15:8 |

لطفاً اگر عاشق وست ویژن نيستيد آنرا رها كنيد چون به دردتان نمي خورد !!!

 

شايد از جمله فوق، بعضي از دوستان تعجب كرده باشند ولي دليل آنرا توضيح خواهم داد.

دوست دارم با زدن يك مثال مطلب فوق را بيشتر توضيح بدهم.

 

فرض كنيد در خيابانهاي تهران مشغول رانندگي هستيد و يكباره تصميم مي گيريد برويد به شهر زيباي چالوس .

 

فرضيه اول : فرض كنيم شما عاشق چالوس نيستيد و از ديدن دريا و جاده چالوس هم خوشتان نمي آيد .

 

1- فكر مي كنيد در بين راه چه اتفاقي مي افته ؟

2- سر پيچ ها شما در چه فكري هستيد؟

3- اگر در بين راه مه بياد چه حالي داريد؟

4- اگر هوا باراني بشه چي ؟

 

شما زود عصباني مي شويد و با خود مي گوييد :

-  اِي بابا ! عجب اشتباهي كردم آمدم. پدر دستام دراومد از بس فرمون ماشين رو چرخوندم.

-  اگر به چالوس برسم مثلاً مي خواد چه اتفاق مهمي بي افته ؟

-  واي خداي من ! اين مه لعنتي از كجا پيداش شد؟

-  اِي بابا ! خوبه ديگه ! همين بارون رو كم داشتيم .گل بود و به سبزه هم آراسته شد !

-  چرا اين راه لعنتي، تمومي نداره پس كِي تمام ميشه.

 

شما صد در صد در بين راه تصميم تون عوض ميشه و با هزار دلخوري از تصميم اشتباهتون ، برميگرديد .

 

فرضيه دوم :فرض كنيم شما عاشق چالوس هستيد و از ديدن دريا و جاده چالوس هم بي نهايت لذت مي بريد .

 

1- فكر مي كنيد در بين راه چه اتفاقي مي افته ؟

2- سر پيچ ها شما در چه فكري هستيد؟

3- اگر در بين راه مه بياد چه حالي داريد؟

4- اگر هوا باراني بشه چي ؟

 

شما در همه حال لذت مي بريد و با خود مي گوييد :

-  واي خداي من، چقدر خوبه كه اين امكان رو پيدا كردم برم شمال . عجب پيچ هاي باحالي داره ! عجب منظره هاي باحالي !

-  دمش گرم! عجب مه باحالي ! از آخرين باري كه مه رو تجربه كردم يه دو سالي مي گذره.

-  آخ خدا جون شكرت ! بوي بارون منو ديونه مي كنه ! يه چايي تو اين هوا چقدر مي چسبه.

-    اِه ! چقدر زود رسيدم ! كاش اين راه طولاني تر بود .

 

همه موانع براي شما لذت آور مي شود و هيچ كس به غير از خدا نميتونه شما رو از رفتن به چالوس منصرف كنه.

 

وقتي عاشق وست ویژن باشيد همه موانع لذت آور خواهد بود

 

مدیریت وبلاگ  

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در پنجشنبه 13 مهر1385 و ساعت 1:47 |

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .

بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت :

من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .

با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .

هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .

چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!!

 

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در پنجشنبه 13 مهر1385 و ساعت 1:42 |

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

 
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد.


فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي . مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد . كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي  . ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در پنجشنبه 13 مهر1385 و ساعت 1:38 |

                     مبارزه

مبارزه را بپذیرید و فراموش نکنید: در زندگی لحظه هایی هست که بیش تر نیازمند شجاعت ایم تا احتیاط . بعضی تصمیم ها نیازمند آتش هیجان هستند. بنابراین ، عادت کرده ایم بگوییم: آرامش لازم است. باید برای این تصمیم آماده باشيم.

هیچ کس نمی تواند خودش را مستقیماً برای چیزی آماده کند. مسایل زیادی هستند که می توان آنها را برنامه ریزی کرد، اما هیچ کدام از این برنامه ها، بهتر از برنامه هایی نیستند که خود زندگی به ما پیشنهاد می کند. ماجرای جادویی – که در آن همه چیز برای یاری ما بسیج می شود تا جهشی عظی از فراز یک مغاک کنیم – همواره ناگهانی رخ می دهد و خیلی زود می گذرد. رخ داد این ماجرا، حاصل عملی نامرئی است که انجام داده ایم، بی آنکه رویش حساب کرده باشیم. باید آنرا بقاپیم یا رها کنیم . روشن است که شاید در مغاک سقوط کنیم. اما در این زندگی ، چه چیزی خطربار نیست؟

قانون جهانی ما را به رویاپردازی وادار می کند . باید همیشه این را در ذهن داشت.
هرگز نباید از دیگری بپرسیم :  در زندگی ات چه می کنی ؟

پرسش یک انسان خردمند چنین خواهد بود : آیا به رویاهایت وفادارهستی ؟

با گفتن این حرف، او را در مسئولیت پاسخ گویی قرار می دهیم. دیگران را وادار می کنیم به اهمیت حرکاتشان در زندگی بیندیشند. در اغتشاش روزمره، مکثی ایجاد می کنیم و با هستی روبرو می شویم.

در برابر هر پرسش ، به پاسخی نیاز داریم.

ما تجلی اندیشه خداوندیم . او انتظار دارد که زندگی ما سزاوار این  باشد 

 

 

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در پنجشنبه 13 مهر1385 و ساعت 1:9 |

در جستجوی ریشه ها

 

(قسمت دوم)

 

                                                  پیلۀ خود ساخته                                                       

 

                                                                                                              نوشتۀ محمد کریمی

  

و اما ادامه ماجرا...

 

امیدوارم به قدر کافی با این موضوع، ارتباط برقرار کرده باشید. و البته نکته مهم تر اینکه، اندکی به ریشۀ این جور اتفاقات فکر کرده باشید. باور کنید ضرری ندارد. حتی لحظه ای از وقت گرانبهای شما را نمی گیرد. دقیقاً همان موقع که دوست ندارید نیازهای خود را به دوستتان بگویید، کمی فکر کنید. درست در لحظه ای که تردید دارید، آیا در خواست خود را مطرح کنید یا نه، کمی صبر کنید. آیا واقعاً شما لیاقت و شایستگی آن خواسته را دارید؟ متوجه شدید. حتی یک لحظه از اوقات شما را هم نمی گیرد.

قبل از ادامه مطلب لازم می دانم نکته ای را بگویم و آنهم اینکه همانطور که می دانید موضوع این وبلاگ مربوط به بازاریابی شبکه ای است. پس با توجه به درایت و تیزهوشی که از شما انتظار دارم می خواهم ارتباط و پیوند این دو موضوع را بر عهده شما بگذارم. البته ناگفته نماند که در ادامه بحث به ارتباط این دو اشاره می شود. بگذریم.

خوب بیایید اندکی قوه تخیل خود را قلقلک بدهیم. کار سختی نیست. تصور کنید شما آدمی هستید که به خواسته ها، نیازها، ارزشها و افکار خود احترام می گذارید. غیر از این، به دنبال راههایی برای بیان آنها در زندگی هستید.........

فکر می کنید چگونه آدمی خواهید شد؟ کسی چه می داند شاید این کارها را انجام می دهید و نیازی به خلق تصویر ندارید. به هر حال روی صحبت من با کسانی است که حس می کنند این خصوصیت را به قدر کافی ندارند. البته قبول دارم که خلق این تصویر، کمی سخت است. آدمی که به ارزشها و افکار خود احترام می گذارد؟ اصلاً یعنی چه؟

عجله نکنید. کم کم متوجه خواهید شد. فرض کنید آنچنان باشید که واقعاً هستید و در برخورد با دیگران رفتاری همراه با احترام با خود داشته باشید. یعنی اینکه برای جلب تأیید، حمایت یا خوشآمد کسی (حال، هر کس که می خواهد باشد) ارزشها و باورهای خود را جور دیگری وانمود نکنید. صبر کنید ببینیم. فکر کنم کمی کار، سخت شد.

می دانید چرا این حرف را می زنم؟ چون این آخری از آن جور اتفاقات است که شاید همه روزه تکرار می کنیم.

قصد سرزنش کسی را ندارم. فقط می خواهم اندکی واقعیت را بهتر ترسیم کنم. واقعیتی که تقریباً به عنوان یک امر بدیهی، پذیرفته شده. خیلی راحت آن چیزهایی که در درون خود دوست داریم، وارونه جلوه می دهیم. مبادا همراهی ما با جمع به هم بریزد. اما در عین حال، خودمان حال و روز خوشی نداریم. چرا که آن چه در درون ما صدا می زند قدرتمند است. و هر موقع به پیروی از بیرون، نسبت به آنچه در درون ما اتفاق می افتد بی تفاوت می شویم، انگار که به خودمان ضربه ای وارد کرده ایم. نشانۀ آن، احساس ناجوری است که معمولاً همراه خود داریم.

شاید در تصویری که از خود ساخته اید، خود را همیشه در خط اول در نظر گرفته باشید. یا اینکه تصور کرده باشید به عقاید خود احترام گذاشتن یعنی همیشه در کانون توجه بودن. یا پیش خود فکر کرده باشید پس با این حساب، حقوق دیگران چندان اهمیتی ندارد و ما می توانیم به علایق دیگران بی تفاوت باشیم. روزهای اول که من با این مفهوم برخورد کردم، فکر کردم هر موقع بخواهم می توانم احساسات خود را بیان کنم. گاهی اوقات دست به این کار می زدم. یعنی هر موقع که می خواستم، در مورد نظرات خود، داد سخن می دادم. اما کم کم فهمیدم موقعیتی که در آن به اظهار مطالبم می پردازم بسیار مهم است. خوب چه فکر می کنید؟

آیا می توان قبول کرد که نیازها و اهداف ما علیرغم اهمیتی که برای ما دارد، لزوماً برای دیگران اهمیتی نداشته باشد؟ آیا شما فردی هستید که فکر می کنید بیان بعضی از خواسته ها و نیازهایتان به بهای از دست دادن بعضی از دوستی هایتان تمام می شود؟ و اگر این باشد آیا این معامله، به صرفه است؟

دخترکی به پدرش عشق می ورزید و احساس می کرد که پدرش هم به او عشق می ورزد، تا زمانی که به سن دوازده سالگی رسید. تا آن زمان دخترک حرفها و نظرات پدرش را به عنوان عقل کامل در نظر می گرفت. بعدها با رشد تواناییهای فکری، دخترک شروع به پرسیدن سؤالات اساسی نمود. از آن گونه سوالات که شاید سالها گریبانگیر ما باشد. او به تدریج یاد می گرفت بیشتر به نیازها و ارزشهای خود توجه داشته باشد و پدرش کم کم از برقراری ارتباط با او پس کشید و آرام آرام از او جدا شد. و به مرور زمان از دخترک انتفاد می کرد و سخنانش استهزا آمیز شد. پدرش او را به حال خود رها کرد تا احساس تنهایی و طرد شدن نماید. بدین ترتیب او به عنوان یک زن جوان درگیر سوالاتی از این قبیل شد : آیا برای حفظ دوستی باید آنچه را می دانم و می بینم انکار کنم؟ آیا آگاهی زیاد، دشمن روابط است؟

اینها سؤالاتی است که ممکن است برای هرکس پیش بیاید. بسیاری از ما با سؤالاتی از این قبیل کلنجار می رویم و بعضی با چشم پوشی نمودن از هوش و تواناییها ی خود، واکنش نشان می دهیم. یعنی این معامله را به این صورت، تمام شده فرض می کنیم. ((خوب، خیلی هم اشکال نداره که یک ذره نسبت به عقاید و ارزشهای خود بی تفاوت باشیم. فکر کنم این کار اسمش خودخواهی است )) اسم این کار هر چه باشد فکر کنم نتیجه اش این می شود که کم کم اعتماد خود را به خود از دست می دهیم.

برگردیم بر سر تصویر ساختن خودمان. آیا خود را به صورت آدمی در نظر می گیرید که در حال نافرمانی یا مخالفت کردن هستید؟ دوستی را به یاد دارم که در هنگام نوجوانی تصور می کرد بقایش بستگی به مخالفت کردن با ارزشهای والدین دارد و بدین ترتیب این واکنش را به دنیای پیرامون، انتخاب کرد و خود را در یک دیدگاه منفی، زندانی نمود. اکنون که او 25 ساله است، کم کم فهمیده که این مخالفتها نمی توانند سرپوشی بر کمبودهای زندگی درونی او باشد. البته خود من هم دست کمی از این دوستم نداشتم. اما به مرور زمان پی بردم  که توانایی مخالفت کردن مهم است، ولی مفهوم احترام گذاشتن به نیازهای خود، با آنچه که ما با آن موافقت داریم آزمایش می شود نه با آنچه که در مقابل آن هستیم. گاهی اوقات آنچنان به مخالفت می پردازیم که پی می بریم  هرگز با چیزی موافق نبوده ایم. خنده دار نیست؟!

اگر می خواهید کمی کمکتان کنم به تصویرتان این چیزها را اضافه کنید. اگر خود را فردی تصور می کنید که  برای اعتقادات و ارزشهایش احترام قائل است، آنگاه عقاید خود را پنهان نمی کنید، خود را قربانی نمی پندارید، زیادعصبانی نمی شوید(به دلیل درک نکردن دیگران)، درک می کنید که چه کسی هستید، در مورد احساسات خود صادق هستید، به ناراحتی خود اقرار می کنید(بدون اینکه به شخصیت خیالی تان صدمه ای بخورد)، زمانی که احساس تنهایی می کنید آن را به راحتی اقرار می کنید، به این می اندیشید که از خود کسی بسازید، در یک شغل یکنواخت باقی نمی مانید تا مجبور به انتقاد از سیستم آن شوید، در جستجوی چیزهای بهتری می باشید، آرزوها و رؤیاهای خود را می پذیرید و ....

دوستان من، روبرو شدن با خواسته ها و افتخار کردن و احترام گذاشتن به ارزشهای خود، جرأت و شهامت می خواهد. ما باید از زندانهایی که خود ساخته ایم و خود را در آنها مخفی کرده ایم رهایی یابیم. در آغاز ممکن است این کار، مشکل باشد، ولی دنیا به کسانی تعلق دارد که پایداری و استقامت از خود نشان می دهند.

دراین جا بیایید برای تقویت این حس در درون خودمان جملات زیر را تکمیل کنیم. با حداکثر سرعتی که سراغ دارید این کار را انجام دهید.

اگر امروز کمی بیشتر برای ارزشهای خود احترام می گذاشتم................................

اگر افکار و احساساتم را به عنوان مسائلی مهم در نظر بگیرم................................

اگر خواسته هایم را به راحتی و با وقار مطرح کنم...............................................

 

طبیعتاً بعضی از جمله های شما تکراری خواهند شد، در این مورد نگران نباشید. جملات جدیدی هم در بین جملات شما آشکار خواهند شد. این تمرین به شما کمک می کند تا برای بیان عقاید و نظرات خود راه های تازه ای بیابید.هیچ چیز بدون خطر کردن بدست نمی آید. حال، انتخاب با شماست که برای رسیدن به این راهها، عزم خود را جزم کنید.

با تمام این اوصاف چرا ما باید به لطیفه بیمزه دوستمان نخندیم؟ و سؤال بعدی اینکه چرا ما باید به ارزشهای خود احترام بگذاریم؟ مگر انجام این کار چیزی به ما می دهد که به زحمتش بیارزد (به زحمت شکستن این زندان خود ساخته)؟ اگر خاصیتی برای ما داشته باشد چه تأثیری بر تصمیم ها، رفتارها و فکر کردن های ما خواهد گذاشت؟

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در چهارشنبه 12 مهر1385 و ساعت 23:40 |
با سلام

اغلب٬ انتقاداتی مبنی بر اینکه چرا مطالب عموما طولانی است می شود . در پاسخ باید گفت که وبلاگ se7en vision  بیشتر با هدف آموزشی - تحلیلی کار میکند تا خبری . و همچنین معتقد است که باید به دور از هرگونه حاشیه به فکر گسترش آگاهی در زمینه این تجارت بود. به قول خود مهندس بابایی باید عاشق بود....باید عاشق وست بود تا از آن نتیجه گرفت . گسترش آگاهی نیز میسر نیست مگر با مطالعه زیاد و تمرکز بر روی آموزش . حال اگر بخواهیم به این امر دست پیدا کنیم و در زمینه آموزش حق مطلب را ادا کنیم مطالب عموما به درازا می انجامد . این را هم نباید فراموش کنیم که شرکتی پایدار خواهد بود که آموزش قوی داشته باشد. ما اینجا دور هم جمع نشده ایم تا بعضا اوقات فراغت خود را با وبلاگ پر کنیم .همه ما مسولیت خطیری داریم که باید برای به انجام رساندن آن خیلی بیشتر از آنچه که هستیم تلاش کنیم . هنوز راه زیادی در پیش داریم ...

با تشکر

مدیریت وبلاگ

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در چهارشنبه 12 مهر1385 و ساعت 17:13 |

بنام خداوند خرد

 

در جستجوی ریشه ها

 

(قسمت اول)

 

آیا شما به لطیفه های بیمزه می خندید؟                                                      نوشتۀ محمد کریمی

 

 

فرض کنید یکی از دوستانتان که چندان هم با شما صمیمی نیست، هوس کرده یک جوک بیمزه را با جدیت و با تمام انرژی برایتان تعریف کند. جوک را با آب و تاب نقل می کند و شما هم قهقهه ای و یا تبسمی نه از ته دل تقدیمش می کنید. راستش را بگویید، چه حالی داشتید؟ بی شک، حال و روز خوبی نداشتید و یا به اصطلاح، احساس خوبی نداشتید. شاید این اتفاق، بیش از حد ساده بوده و اهمیت چندانی نداشته باشد. اصلاً چه فرقی می کند که از ته دل بخندیم یا نخندیم. این موضوع چه دخلی به عنوان سنگین مطلب ما دارد. فرض کنیم خنده ای کردید. خوب معلوم است داستان ما به پایان می رسد. ولی با همۀ سادگی این داستان، تصور کنید هیچ خنده ای نزدید. فقط به این دلیل که به نظرتان این جوک، بی مزه است. ساده است نه. به همین راحتی. اما راست و حسینی کدام یک از ما این وضعیت را به همین سادگی به پایان می رساند. شاید طرف مقابل فکر کند ما مغرور، گنده دماغ، بی تفاوت، خودخواه، گستاخ و یا شبیه اینها هستیم. شاید دیگر با ما گرم نگیرد و بخواهد جوابی درخور ما بدهد. کسی چه می داند شاید کار به جاهای باریک بکشد و دیگر همدیگر را نبینیم. به این معنی که قهر قهر تا روز قیامت!

 

اما شاید هیچکدام از این اتفاقات هم نیفتاد و نخندیدن ما خیلی ساده در سیل گفتگو های دیگرمان غرق شد.

آیا نخندیدن شما نشانه بی توجهی شماست؟ یا نشانه خودخواهی؟ و یا اینکه آدمی هستید که بلد نیست با دیگران ارتباط برقرار کند؟ و یا به قول معروف، یختان دیر باز می شود. و اما خندیدن شما که از ته دل نباشد چه؟ آیا از روی دلسوزی شماست؟ دلتان به حال طرف می سوزد و پیش خود می گویید بندۀ خدا ضایع می شود، حالا چه اشکال دارد الکی الکی بخندیم.

بگذریم، شاید این مسأله، بیش از اندازه پیش پا افتاده باشد. اما دوست عزیز، قصد من از این روده درازیها این است که علیرغم ساده بودنش کمی فکر به این قضیه، ایراد ندارد.

فکر می کنید دلیل خندیدنی که نه به خاطر خنده داربودن لطیفه باشد ، چیست؟

حال فرض دیگری را در نظر می آوریم. دوستی دارید بسیار مستبد. رفتار استثمارگرانه اش طاقت از شما بریده. انگار همه چیز را برای خود می خواهد. همه کاری برایش می کنید اما انگار نه انگار. غیر از اینکه نسبت به کمک شما بی تفاوت است، تازه از شما توقعی بیش از این دارد. و همواره انتقاد می کند که چرا کوتاهی می کنید و یا اینکه چرا فلان موقع آن حرف رکیک را نثار من کردید (مثلاً فرض کنید به او گفته باشید این چرت و پرت ها چیه که می گویی ؟) و بگیر و برو تا آنجا که گاهی اوقات، شما را اذیت هم می کند. حال با این اوصاف، چه می کردید؟ آیا شهامت این را داشتید که خیلی محترمانه به این دوستتان بگویید که رفتار استثمار گونه اش غیر قابل تحمل است. باز طرح مسأله ای جدید. فرض را بر این بگذارید که به دلایل مختلف از گفتن این موضوع به دوستتان طفره بروید. مگر می شود آدم، جلوی استبداد و بی مروتی فردی سر خم کند و هیچ نگوید؟ بله، سر خم نمی کند اما از گفتن و بیان واقعیت می ترسد. این بار موضوع از چه قرار است؟

اگر بخواهیم ادامه دهیم، فکر می کنم لازم باشد نمونه هایی از این اتفاقات ساده را بیشتر مثال بزنیم تا مطلب اندک اندک جا بیفتد.

گاهی اوقات پیش می آید عقاید (سیاسی، فرهنگی، اخلاقی) خود را بیان کنید. آن هم موقعی که دیگران و یا مخاطبتان با شما هم عقیده نباشد. مثلاً در گروه و یا مجموعه ای عضو هستید. اکثر گروه در جمعشان بر نکته ای تأکید کرده و مدام آن را به بهانه های مختلف بیان می کنند. اما شما می دانید که با این نظر چندان موافق نیستید. این بار چه می کنید؟

تا به حال پیش آمده که به ارزشی پایبند باشید؟ حال این ارزش هر چه که می خواهد باشد. اما موضوع از این قرار است که ارزش درونی خود را دوست دارید. به همین سادگی. در ضمن دوست دارید دیگران هم سهمی در این ارزش شما داشته باشند. به این معنی که آنها هم خبر داشته باشند. چه دلیلی دارد اگر نخواهید با گفتن جملات پر شور و شوق ارزش خود را نشان دهید؟ خوب شاید نیاز نباشد جملات پر آب و تاب بگویید و فقط با گفتن چند کلمۀ ساده بدون صرف انرژی، کار را تمام کنید. شاید دیگران شما را به باد مسخره بگیرند، خصوصاً اگر در جمعی باشید. بدتر از این موقعی است که در بیان ارزشها و عقایدتان اشتباهی بکنید، دو سه کلمه را جابجا بگویید. خوب معلوم است اطرافیانتان کبابتان می کنند. آیا باز می خواهید اندکی شهامت به خرج دهید  و با انرژی تمام، هر چه را دوست دارید بیان کنید؟

به این جور قضایا، ماجراهای زیر را اضافه کنید .

مطرح نمودن درخواست خود و ارائه دلایلی کافی در مورد اینکه شایستگی آن درخواست را دارید.

پیشنهاد خواندن کتاب یا دیدن فیلمی که مورد علاقه شماست.

اعتراف به نیاز ها و ضعفهای خود.

در مورد علت خشم خود صادق بودن.

سؤالات خود را بدون تظاهر به دانستن به صراحت مطرح کردن.

احترام به عقاید خود و مبارزه به شیوه های مناسب برای پذیرش آنها.

سهیم کردن دیگران در هیجانات خود.

اجازه شنیدن احساسات و افکار خود را به دیگران دادن.

.....

 

البته به جز آخرین مورد، الباقی موارد، گوشه هایی از این اتفاقات ساده است. از آن جور اتفاقات که علیرغم سادگی شان به سادگی از کنار آنها نمی توان گذشت. و اما چرا این اتفاقات؟ جواب این سؤال بماند تا بعد.

تنها چیزی که الان نیاز داریم این است که اندکی فکر کنیم و ببینیم چرا؟ چرا این گونه مسائل ساده، بارها بارها گریبانگیر من و شماست؟

 

                                                                                                                   ادامه دارد....

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 11 مهر1385 و ساعت 15:39 |
 

شنیده ام که اگر انسان بخواهد به شناختی عمیق از منش و شخصیت خویش برسد ناچار باید در گروههای اجتماعی متفاوتی عضو شود تا از گذر تعامل با انسانهای دیگر و پذیرفتن نقشهای اجتماعی گوناگون در آن گروهها، کم کم خود را در موقعیتهای مختلف قرار داده و محک بزند و همزمان، هم به ابعاد ناشناختۀ وجودی خویش پی برده و هم فرصت بالندگی آنها را فراهم کند.

در این رهگذر، نتورک مارکتینگ فرصتی ناب را فراهم می آورد تا افراد یک جامعه علاوه بر اینکه فرصت آشنایی با دنیای بیزینس را بدست آورند، در تلاش برای برقراری ارتباط با دیگران نسبت به نقاط ضعف شخصیتی خویش نیز آگاه شوند.

اما متأسفانه آنچه که معمولاً در این صنعت، بعنوان راههایی برای رشد شخصیت، آموزش داده می شود اکثراً بعنوان ابزاری برای رشد بیشتر درآمد، در نظر گرفته شده و به همین دلیل با اینگونه مسائل، بطور سطحی برخورد شده و به عمق و ریشه این نقاط ضعف، توجهی نمی شود. در نتیجه، خیلی از افراد از این روشها به عنوان آموزشهای رفتار تصنعی و راههایی برای فریب دادن مردم، یاد می کنند. و حتی نکتۀ بسیار تأسفبارتر اینکه بعد از آنکه دوره ای را در این بیزینس، پشت سر گذاشتند ادعا می کنند که دروغگوتر، پرروتر و ... شده اند. آری این بلایی است که ما بر سر این صنعت می آوریم. آری ما!!

سلسله مقالات "در جستجوی ریشه ها" همانگونه که از نامش پیداست در جستجوی ریشه های این نقاط ضعف شخصیتی است. ریشه هایی که اگر دقیقاً بررسی شوند و به سطح آگاهیمان برسند باعث خواهند شد که دیگر بجای آنکه هر روز دست به دامن روشی جدید شویم، زندگیمان را یکبار و برای همیشه متحول کنیم.

اذعان می کنم که این کار، وظیفه ایست سنگین و طاقت فرسا و فقط آن کس که خودش دردمند بوده و از نزدیک با این مسائل آشنایی داشته باشد از پس این کار بر می آید. با این حال، برادر عزیزم محمد کریمی پذیرای این مسئولیت شده و از امروز شاهد سلسله مقالاتی در این باب به قلم ایشان خواهیم بود.

 

به امید روزی که بتوانیم زندگی به سبک نتورک مارکتینگ را به جامعۀ ایران تقدیم کنیم.

قابل ذکر است که کلیه سلسله مطالب (( در جستحوی ریشه ها )) از مجله اینترنتی بازاریابی شبکه ای تقدیم شما عزیزان می شود .

+ نوشته شده توسط One Of Se7eN در سه شنبه 11 مهر1385 و ساعت 15:26 |